{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

in your eyes

#in_your_eyes
part_72

ویو کایلا

سرم بدجور درد میکرد
با اخم چشمامو باز کردم
همه‌چی تار بود
چند بار پلک زدم

کم‌کم تصویرها واضح شدن
یه اتاق ، دیوارهای سرد
و...
خواستم دستمو تکون بدم
نشد
اخمام بیشتر تو هم رفت
پایینو نگاه کردم
دستام به صندلی بسته شده بودن
عالیههه

سرمو بالا آوردم
همون لحظه چشمم افتاد به دختری که چند متر اونورتر ایستاده بود
این...
یونا عه...
(ممکنه یادتون نیاد کیه . یونا دوست کایلا بود که باهم ارتباطشونو قطع کردن)
چند ثانیه فقط نگاش کردم

بعدش پوکر گفتم:
تو بودی؟

یونا گوشه لبش بالا رفت
انگار مدت‌ها منتظر این لحظه بوده.

آهی کشیدم
سرمو به پشتی صندلی تکیه دادم
شروع کردم شمردن:
گل‌ها...
یونا ساکت نگام میکرد

ادامه دادم:
کارت‌ها...
عکس‌ها...
پیام‌های تهدیدآمیز...
تعقیب کردن...
و حالا هم دزدیدن من؟
چند ثانیه فکر کردم

بعد خیلی جدی سرمو تکون دادم:
واو
بالاخره کلکسیون کامل شد

صورت یونا جمع شد
انگار انتظار هر واکنشی رو داشت جز این
گفت:
این برات خنده داره؟

شونه‌ای بالا انداختم:
نه
فقط داشتم ترتیب اتفاقا رو مرور میکردم
میخواستم مطمئن شم چیزی جا نمونده
بعد اطرافو نگاه کردم
گفتم:
راستی...
قتل هم تو برنامت هست یا هنوز نرسیدی به اون مرحله؟

یونا فکش سفت شد
چند قدم سمتم اومد
گفت:
تو هیچوقت عوض نمیشی

اخمام رفت بالا:
الان باید ممنون باشم از تعریفت؟

یونا با عصبانیت خندید
گفت:
همیشه همین بود
همیشه همه‌چی برای تو بود

اخم کردم
یونا ادامه داد:
همه دوستت داشتن
همه طرف تو بودن
همیشه اسم تو وسط بود
همیشه تو انتخاب میشدی
تو مدرسه...
تو مهمونیا...
تو هر جمعی
همه فقط کایلا... کایلا... کایلا...

چند ثانیه نگاهش کردم
بعد آروم گفتم:
هنوز سر همون موضوعی؟

"فلش بک" چهار سال قبل
"حیاط مدرسه"

یونا روبه‌روم ایستاده بود
چشم‌هاش قرمز بود
کلافه گفتم:
حالا چی شده؟

با عصبانیت گفت:
تو
پوکر نگاهش کردم
گفت:
همیشه تو
همیشه همه چیز برای توعه

اخم کردم:
داری چی میگی؟
خندید. ، اونم یه خنده تلخ
گفت:
تو حتی متوجه نمیشی
همه دوستت دارن
معلم‌ها عاشقتن
بچه‌ها دور و برت میچرخن
هرجا میری همه نگات میکنن
و من؟
هیچی
انگار اصلاً وجود ندارم

کلافه دستمو روی صورتم کشیدم:
یونا...
داری چرت و پرت میگی

صداش بالا رفت:
نه!
برای اولین بار دارم حقیقتو میگم
مکث کرد

بعد با خشم گفت:
فکر کردی نفهمیدم؟
همیشه بهترینا مال تو میشه
دوستا
توجه
همه چی
حتی جونگ کوک

خشکم زد
بعد زدم زیر خنده

یونا با عصبانیت گفت:
میخندی؟

گفتم:
تو جدی میگی؟

گفت:
اون حتی منو نمیبینه

اخم کردم:
خب؟

صداش بالاتر رفت:
اون همیشه تورو میبینه!

چند ثانیه سکوت کردم
بعد گفتم:
و این تقصیر منه؟
یونا چیزی نگفت
فقط نگام کرد
گفتم:
داری دوستیمونو بخاطر یه پسر خراب میکنی؟

خندید
اما اون خنده هیچ شباهتی به خنده نداشت.
گفت:
نه.
بخاطر اینکه همیشه همه چی مال توئه

اخمام تو هم رفت
گفتم:
داری دوستیمونو نابود میکنی.
یونا خندید

گفت:
دوستی؟
تو هنوز فکر میکنی ما دوست بودیم؟
خشکم زد

ادامه داد:
من همیشه دوست تو بودم
ولی تو هیچوقت دوست من نبودی

گفتم:
داری چرت و پرت میگی
یه قدم عقب رفت
چشم‌هاش پر از اشک بود

ولی هنوز عصبانی بود
گفت:
نه
گفتم که ، بالاخره دارم حقیقتو میگم.

بعد آروم‌تر گفت:
برای یه بارم که شده..
میخوام من انتخاب بشم
نه تو.

چند ثانیه بهم خیره موند
بعد برگشت و رفت.
و اون... آخرین باری بود که باهم حرف زدیم‌.


"زمان حال"


یونا گفت:
حتی الانم نمیفهمی

سرمو کج کردم:
چی رو؟

با عصبانیت گفت:
اون باید مال من میبود
نتونستم جلو خودمو بگیرم

زدم زیر خنده
یونا خشکش زد

گفتم:
یونا...

تو واقعا دیوونه شدی
صورتش از عصبانیت سرخ شد

گفت:
خفه شو!
بعد با خشم ادامه داد:
تو همه‌چی رو از من گرفتی!
چشمامو ریز کردم

بعد خیلی آروم گفتم:
میدونی مشکل چیه؟
نفسش سنگین شده بود
گفت:
چی؟
پوزخند زدم
به چشم‌هاش خیره شدم

بعد آروم گفتم:
تو هنوز جونگ کوکو نمیشناسی
و اون لحظه..
لبخند روی صورت یونا کم‌رنگ شد...

دخترا یخورده حالم اوکی بود و حوصلم سر رفته بود برای همین براتون یه پارت طولانی نوشتم
لایک وکامنت و بازنشر یادتون نره🙂‍↕️🎀
خودم از این پارت خوشم اومد نمیدونم چرا😆
منتظر کامنت هاتون هستم🤠🎀


#فیک#رمان#در_چشمان_تو#بی_تی_اس
#جونگ_کوک#جیمین#تهیونگ#یونگی#جین#جیهوپ#نامجون#سناریو
دیدگاه ها (۱۲)

عرررر دختراااا خیلی چیز زیادی نمونده تا ۱k بشیممممواییی خیلی...

lady🛐

in your eyes

in your eyes

چندپارتی: وقتی باهاش قهر بودی و...pt³وارد اتاق شدم نور آباژو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط