{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

My Destiny

My Destiny
Part: 7
تهیونگ دستور داد چند نفری اونجا باشن و بعد از چند ساعت یکیشون بره و چان هی رو بکشه. بخاطر ا/ت هم که شده دلش اجازه نمیداد چان هی اونطوری بمیره.
تهیونگ برگشت خونه. ا/ت توی اتاق بود و داشت فیلم میدید و خوراکی میخورد که تهیونگ وارد اتاق شد.برقا خاموش بود که تهیونگ روشنشون میکنه.
+سلام، برق رو خاموش کننن
_سلام، چیکار داری میکنی؟
+دارم فیلم میبینم
_ترسناک؟
+اوهوم
_منم میخوام ببینم
+باشه برق خاموش کن بیا ببین
_باشه
تهیونگ لباسش رو عوض کرد برق رو خاموش کرد و رفت روی تخت نشست، ا/ت لپ تاب رو طوری گذاشت که تهیونگ هم بتونه ببینه.نصف فیلم رو ا/ت تنهایی دیده بود و توی این نصفه زیاد چیزه ترسناکی نداشت.تهیونگ عادی نگاه میکرد ا/ت هم عادی بود تا اینکه یدفعه یچیز ترسناک اومد جلوی دوربین ا/ت تا دیدش جیغ زد و رفت بغل تهیونگ، تهیونگ خندش گرفته بود ولی سعی کرد خندش رو جمع کنه
_تو که میترسی چرا نگاه میکنی؟
+من نمیترسم این یدفعه اومد*صفت تهیونگ رو بغل کرده*
_خب فیلم ترسناک همینه دیگه.
+...
_نمیخوای ولم کنی؟
+ببخشید*اروم
ا/ت از بغل تهیونگ در اومد خودش رو جمع و جور کرد و عادی کنار تهیونگ نشست. اما تازه ترسناک بودن فیلم شروع شده بود، ا/ت دیگه داشت بدجوری میترسید که تهیونگ لپ تاب رو خاموش کرد
+یااا چرا خاموشش کردی؟
_داری سکته میکنی بعد ناراحتی چرا خاموشش کردم؟
+من؟ من داشتم سکته میکردم؟
_اره تو
+...
تهیونگ لپ تاب رو گذاشت روی میز خوراکی هارو هم گذاشت روی میز و دراز کشید روی تخت و ا/ت رو کشید توی بغلش.
_چرا فیلم ترسناک نگاه میکنی وقتی که میترسی
+من نمیترسم یکوچولوووو میترسم(اره جون عمت😂)
_اره معلومه*خنده
+یااا چرا میخندی؟ *اخم
_هیچی هیچی
+حوصلم سر رفته بود کاری هم نداشتم بکنم
_خب الان حوصلت سر رفته؟
+اوهوم
_خب پس بیا ی کاری کنیم حوصلت سر نره*نگاهای شیطون
+چیکار؟
تهیونگ اومد روی ا/ت خی//مه زد، کل صورتش رو جز به جز نگاه کرد و. رسید به لب//اش. لب//ای توی پر ا/ت بدجوری تهیونگ رو وسو//سه میکرد.
ا/ت که تازه متوجه شده بود تهیونگ میخواد چیکار کنه سریع گفت:
+نه نه اصلا فکرش به سرت هم نزنه*جدی
_برو بابا*نزدیک لب//اش شد
+یاااا من نمیخوام*هلش داد
_ولی من میخوام*لب//اش رو گذاشت روی لبای ا/ت
ا/ت اولش همراهی نمیکرد تا اینکه یدفعه اونم شروع کرد به همراهی کردن تهیونگ.
اره حس بینشون جدی بود اینو تازه داشتن متوجه میشدن اما تهیونگ قصد بازی کردن با ا/ت رو داشت و نمیخواست قبول کنه که عاشقش فقط چون حالش باهاش خوب بود میخواست نگهش داره اما خوب متوجه شده بود که ا/ت چجوری دوسش داره.
از هم جدا شدن، هردوتاشون به نفس نفس افتاده بودن اما تهیونگ قصد عقب کشی نداشت انگار سیر نشده بود و دوباره به لب//ای ا/ت حمله ور شد.
ا/ت قشنگ مزه ی خون رو توی دهنش حس میکرد. اما اون هم دوست نداشت از لب//ای تهیونگ جدا بشه.
تهیونگ کم کم دستش رو برد سمت لباس ا/ت و توی ی حرکت درش اورد.
ا/ت کاملا جلوی تهیونگ ل//خت بود، خجالت میکشید اما همچین هم بدش نمیومد. تهیونگ لباسای خودش رو دراورد.
ا/ت با دیدن دی//کش کمی خودش رو به عقب کشوند، میدونست که دیگه راه فراری نداره.


اصمات توی کامنت
دیدگاه ها (۲)

My DestinyPart: 8~فردا~ا/ت با درد شدید زیر دلش بیدار شد. چشم...

My DestinyPart: 6ا/ت کمرش خیلی سوزش داشت برای همین به شکم خو...

My DestinyPart: 5تهیونگ رفت پیش چان هی.توی ماشین منتظر چان ه...

چندشاتی جونگکوک(پارت۵)

My DestinyPart: 2ا/ت از اتاق رفت بیرون. اینطوری حرف زدن بیما...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط