{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

My Destiny

My Destiny
Part: 8
~فردا~
ا/ت با درد شدید زیر دلش بیدار شد. چشماش رو که باز کرد با صورت تهیونگ که خواب بود دید، غرق نگاه کردنش بود که این درد لعنتیش نمیذاشت.
از روی تخت اروم بلند شد و دید که روی میز قرص مسکن هست. برش داشت و خوردش به ساعت نگاه کرد دید ساعت ۱۲:۳۰ ظهر هست. یعنی انقدر خوابیده بودن؟
ا/ت رفت پایین سعی میکرد زیاد ضایع نکنه که دیشب با تهیونگ رابطه داشته.رفت اشپزخونه و اجوما رو دید
€سلام دخترم خوبی؟
+سلام.بد نیستم*لبخند
€ناهار رو بیارم بخوری؟
+میرم تهیونگ رو بیدار کنم باهم بخوریم
€باشه پس میز رو میچینم
+ممنونم*لبخند
ا/ت رفت بالا و تهیونگ رو بیدارش کرد. تا تهیونگ دست و صورتش رو بشوره ا/ت به داداشش زنگ زد...رفتن پایین و داشتن غذا میخوردن اما ا/ت همچنان داشت به داداشش زنگ میزد.
نزدیک به ۱۰ بار میشد که داشت بهش زنگ میزد بدجوری نگران شده بود اصلا داداشش جواب نمیداد.
_چیشده؟ *نگاش کرد
+داداشم جوابمو نمیده
_نگران نباش حتما خسته ست خوابیده
+اخه الان؟
_ما خودمون تا این ساعت خواب بودیم
+ما فرق داریم*اخم
_باشه
+راستی باهات قهرمااا
_چرا؟
+...
_ا/تت*بلند
+...
_ا..*گوشیش زنگ خورد
تهیونگ رفت توی حیاط و جواب تلفنش رو داد سو هو بود.

×سلام تهیونگ
_سلام چیشده؟
×چان هی رو کشتم همونطور که گفتی
_خوبه
×خب حالا میخوای با ا/ت چیکار کنی؟تا کی میخوای نگهش داری؟
_تا اخر عمرش*پوزخند
×الان جدی واقعا؟
_بله
×اما اگر بفهمه داداشش رو کشتی مطمئنی میمونه پیشت؟
_مجبوره قبل از اینکه بخواد تصمیمی بگیره حامله میشه نمیتونه کاری بکنه
×تا اونجا هم پیش رفتی؟ *تعجب
_اره
×باشه ولی عاشقش شدی نه؟
_نخیر اینجوری نیست
×معلومه
_خب دیگه کارت تموم شد؟
×نه. تا دو ساعت دیگه بیا شرکت امروز باید بریم باند رو تحویل بگیریم احتمالا تا ساعت ۲ شب طول بکشه
_باشه *قطع کرد

تهیونگ رفت داخل. ا/ت همچنان درحال تماس گرفتن با برادرش بود، غذاش رو خورده بود و روی کاناپه نشسته بود. بدجوری نگران داداشش بود.تهیونگ رفت کنارش نشست و گفت:
_نگران نباش دیگه چیزی نشده حتما ماموریته
+امیدوارم..
_ا/ت من باید برم شرکت احتمالا تا ساعت ۲ شب طول بکشه تا بیام میشه صبح پس منتظر من نمون و بخواب.باشه؟
+باشه.چرا انقد کارت طول میکشه؟
_باید برم سر باند اسلحه تحویلش بگیرم.
+تو..تو مافیا که نیستی؟
_اگر باشم چی میشه؟
+هستی؟
_اره
+پس بگو چرا داداشم میگفت نزدیکت نشم
_یکم بهت دیر هشدار داده بود*خنده
+اوهوم
_خب من دیگه میرم
+باشه خدافظ

تهیونگ رفت بالا لباسش رو عوض کرد از کمد چیزی برداشت و رفت شرکت. ا/ت همچنان نگران بود، رفت بالا توی اتاق که دید در کمد بازه همون کمدی که اجوما بهش گفته بود داخلش فضولی نباید بکنه. اما چیزی توجهش رو جلب کرد. چندتا عکس داخل کمد با چندتا نوشته بود، ا/ت حتی به این هم فکر نکرد که اگر تهیونگ متوجه بشه معلوم نیست چه بلایی سرش میاره فقط میخواست بدونه اونا چی هستن؟
در رو بست و از پشت قفل کرد. به سمت کمد رفت درش رو کامل باز کرد عکسارو برداشت. به برگه ها نگاه کرد به هر برگه ی عکس چسبیده بود که روی عکس با ماژیک قرمز ضربدر کشیده شده بود و روی برگه نوشته شده بود {نفر بعدی تویی}
عکس ادمای مختلف بود ، این خیلی ا/ت رو میترسوند. یعنی تهیونگ همه ی اینارو کشته؟.. همینجوری که عکسارو نگاه میکرد عکس داداشش رو دید که روش مثل بقیشون با ماژیک ضربدر کشیده شده و همون نوشته رو روی کاغذی که به عکس چسبونده نوشته.
دیدگاه ها (۹)

My DestinyPart: 7تهیونگ دستور داد چند نفری اونجا باشن و بعد ...

My DestinyPart: 6ا/ت کمرش خیلی سوزش داشت برای همین به شکم خو...

زیدی نداروم هیچی نداروم😂🥲

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط