فرشته نجات

🪽 فرشته نجات 🪽

🪽 فرشته نجات 🪽


Part ²¹


دستشو برد سمت جیبش و یه جعبه قرمز رنگ بیرون اورد و گرفت جلوم .
ات ✨ این چیه؟
یونگی 🪽 بازش کن خودت ببین کوچولو .
جعبه رو ازش گرفتم و بازش کردم .... دوتا حلقه بود . یکی ظریف تر از اون یکی بود . ساده بود و فقط با چند تا نگین ریز نقره ای تزیین شده بود ولی همونا هم خیلی میدرخشیدن .
ات ✨ ا..اینو کی گرفتی؟
یونگی 🪽 امروز شما حواست نبود و رفته بودی وسایل مدرستو بگیری اینو گرفتم .
ات ✨ برای من و خودت؟
یونگی 🪽 اره دیگه کوچولو ... حالا دستت کن بریم بیرون .
ات ✨ باشه .(ذوق)
خواستم حلقه رو بردارم و دستم کنم که جعبه رو کشید .
یونگی 🪽 اشتی؟
ات ✨ قهر نبودم کهههه .
یونگی 🪽 خیلیه خب پس برگرد من حلقه رو دستت کنم تو هم برای من .
ات ✨ باشههه(ذوق)
سریع برگشتم و دست چپمو گرفتم جلوش .خندش گرفت به این سرعت عملم .
ات ✨ چیه چی خنده داره؟
یونگی 🪽 خیلی کیوتی . منم عاشق چیزای کیوت و کوچولو ام .
ات ✨ اوخییی گوگولییی منی دیگههه پیشییی.
یونگی 🪽 همیشه پیشی تو میمونم .
دستمو گرفت و حلقه رو انداخت تو انگشتم و روی هر پنج تا انگشتمو بوسید .تعجب کردم و دوباره از خجالت لپام گل انداخت .با ضربان قلبی که به شدت تند میزد و دلیلشم همین بوسه های ریز روی دستام بود دستشو گرفتم و حلقه رو دستش کردم که سریع بلند شد و دستمو گرفت و کشید .
یونگی 🪽 هرچی وسایل داری جمع کن بریم کوچولوی من.
ات ✨ باشه . (خجالت)
دستشو ول کردم و رفتم یه ساک کوچیک برداشتم و هرچی کتاب و وسایل و لباس داشتمو جمع کردم . نزاشتم چیزی ازم تو این خونه بمونه . لبخندی غمگین رو لبم نقش بست . کل زندگی من تو این خونه تو یه ساک کوچولو خلاصه میشد .بغضمو قورت دادم و برگشتم سمت یونگی که همینطوری داشت بهم نگاه میکرد.
ات ✨ بریم تموم شد .(لبخند)
یونگی 🪽 بریم کوچولو.(لبخند)
ات ✨ خنده هات خیلی قشنگن .
یونگی 🪽 ولی تو همه چیزت قشنگه .
ات ✨ مرسی ازت .
ساک و ازم گرفت و با دست ازادش دستمو گرفت و از اتاق رفتیم بیرون که همه چشما چرخید روما .پدر بزرگ یونگی بلند شد.
پ.ب.یونگی : خب پسرم دخترم اماده این بریم ؟
ات . یونگی ✨🪽 بله .
تنها کسی که تو خانوادم خوب و با ملایمت تو این ۱۷ سال نگاهم کرد و هنوزم نگاهش همونطوره سوهی بود . حتی هانا و لانا هم دست به سینه رو مبل نشسته بودن و چپ چپ بهم نگاه میکردن . هه منو باش موقع به دنیا امدنشون چقدر ذوق داشتم .موقعی که بابام پاشو تو یه کفش کرده بود که مامانم هانا رو سقط کنه یک روز کامل نشستم گریه کردم که مامان اینکارو نکنه .فکر میکردم اگه بیان دیگه تنها نیستم چون اونموقع سوهی هنوز نیومده بود ولی با امدنشون ... تنها تر شدم .
تازه پنج ساله که آمده پیش ما .اونم به خاطر اینکه مادرش فوت کرد امد پیش ما .اما حالا هانا و لانا عین طلبکارا نگاهم میکنن انگار که من حقشونو خوردم .
هعییییی دیگه تموم شد همه اینا. فشار دست یونگی رو دستم منو از افکارم اورد بیرون .
یونگی 🪽 خوبی ؟
ات ✨ ها؟ ... اره خوبم بریم دیگه .
یونگی 🪽 باشه .
رفتیم سمتشون که مادر یونگی هم بلند شد و کنار پدر بزرگش ایستاد .
پ.ب.یونگی : پس بهتون تایم عروسی رو‌ اطلاع میدیم . تا اونموقع خدانگهدار .
پ.ات : عااا بیشتر میموندین ... شام .... درسته شام میلی کنید بعد برین .
پ.ب.یونگی : لازم نیست خدانگهدار .
م.یونگی : خدانگهدار از دیدنتون خوشحال شدم .
م.ات - پ.ات: ماهم همینطور .
پ.ب.یونگی : ما میری تا ات جان خداحافظی کنه و بیاد .
بعد این حرفش رفتن سمت ماشین ولی یونگی باهاشون نرفت و کنارم وایساد .
ات ✨...


شرط
²⁰ لایک
²⁰ کامنت
⁵ بازنشر
دیدگاه ها (۲۵)

پارت چهار هانا: ممنون راستی خانواده من هم میانیونگی: آره میا...

🪽 Angel of salvation 🪽Part ⁹²دوباره رفتم داخل و یونگی هم پشت...

پارت۹که اون سوهیه پیکمی اومد پیششسوهی: ببین دختره ی هرزه دفع...

╭─────────────── 🎂 ───────────────╮✦ پارت ۶۳ | این بار ته طر...

....پارت دهم.....

طرات _ عشق _ ما _پارت: ۴رفتم داخل اتاقم و دوش ۱۵ دقیقه ای گر...

𝓹𝓪𝓻𝓽۶۴با کوک رفتیم یه پاساژ یه هودی ckبرداشت و حساب کردم و ب...

........//برده ی زیبا//.......

#درخواستیپارت ۳که یهو همه وارد دستشویی شدن و خشکشون زد...چند...

پارت 15رمان🦋 عشق مدرسه ای 🦋ات: چه شرطی؟ هیونجین: ( به لبش اش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط