{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چند شاتی از یونگی

چند شاتی از یونگی...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ¹ ..اسکیزوفرنی..


خورشید اهسته از میان محو شد و غرشی در آسمان پدیدار شد، ابر ها شروع به اشک ریختن کردند. صدای کوبیدن باران بر پنجره های خانه شنیده می‌شد.
خانه‌ای نقلی اما گرم، یک فنجان خالی روی میز، قاب عکس های نامعلوم و جورواجور با رنگ های متنوع و عجیب.
و افکاری آشفته از تخل و خیال که روزش را به سختی شب می‌کردند.

روی تخت دراز کشیده بود و ساعدش رو روی چشماش انداخته بود، سعی می‌کرد پلک هایش سنگین شود، اما خواب به چشماش نمیومد.
نفس عمیقی از سینه بیرون داد و ساعدش رو برداشت، به سقف سفید زل زده بود با یک لامپ معمولی که نور زرد رنگش کل اتاق را روشن کرده بود‌‌.
با حوصله به صدای بارون گوش سپرد که چطور با بی رحمی و با شدت خودش رو به پنجره اتاقش می‌کوبید.

ناگهان گوشی اش زنگ خورد.
بلند شد و نشست و گوشی رو از روی میز کناری اش برداشت.
با دیدن اسم روی صفحه با کف دست آروم روی پیشانیش ضربه زد. "دکتر"

تماس رو وصل کرد و سمت گوشش برد:

_ « ببخشید جلسه امروز یادم رفته بود...همین الان میام‌.»

تماس رو قطع کرد و از روی تخت بلند شد.
لباسش رو عوض کرد و با برداشتن چترِ داخل کمدِ ورودی خانه از در خارج شد.


چندی بعد به مکان مورد نظرش رسید، بعد داخل شدن چتر رو بست و با قدم های بلند خودش رو به در اتاقی رساند‌.
چند ضربه کوچیک به در زد و با صدای « بیا داخل»
وارد اتاق شد.
زنی مُسن با دیدنش کمی جابه‌جا شد و با لبخند گفت: «خوش اومدید آقای مین.»

یونگی متقابل با لبخند جواب داد: « ممنون، شرمنده دیر کردم.»

دکتر سری تکون داد و گفت: « مشکلی نیست.»

و بعد پرونده ای رو جلوش باز کرد. چند ورقی زد و خودکار رو به دست گرفت‌‌.
و بعد رو به پسرک گفت : « خب مین یونگی، نوع بیماری اختلال اسکیزوفرنی، سن ۳۰ سال و مجرد.»

یونگی انگشتاش رو به آرومی مشت کرد و منتظر حرفای دکتر شد.

دکتر: « خب، یونگی الان چند تا سوال ازت میپرسم و جوابات فقط کوتاه باشه.»

یونگی سری به تایید تکانید و گفت: « باشه.»

دکتر انگشتاش رو در هم گره زد و کمی خم شد: « اول از همه چه چیز هایی رو میبینی؟»

یونگی کمی جابه‌جا شد و چشم دوخته به دکتر گفت: « اشخاص غیر واقعی»

دکتر : « چرا غیر واقعی؟»

یونگی: « اولش به نظر خیلی واقعی میان، اما وقتی باهاشون تماس پیدا میکنم محو میشن.»

دکتر:« فهمیدم، میشه بهم بگی چند وقته اینجوریه؟»

یونگی: «دو سال.»

دکتر: «چرا طی این دو سال این اولین بارته به به دکتر مراجعه میکنی؟»

پسرک لحظه‌ای اخم کرد: « فکر میکردن دیوونه شدم، نمیخواستم با هیچ کسی حرف بزنم.»

دکتر نگاهی گذرا به دستای خودش کرد و گفت: « و الان چرا اینجایی؟»

یونگی: « چون خسته شدم، نمیخوام دیگه با تخیلات و افکار دروغی زندگی کنم»

دکتر بهش نگاه کرد، لبخندی زد و سپس گفت: « کار خوبی کردی که اومدی پیش یه متخصص، اما هرگز نباید نا امید بشی، و از خیالاتت واسه خودت ترس نساز، اگه کنار هم قدم بزاریم کمکت میکنم زود خوب بشی»

پسرک از این اطمینان خاطر ناخواسته لبخندی زد و گفت : « ممنون!»

و سپس آهسته از صندلی جدا شد: « جلسه بعد حتما میام خدمتتون»

دکتری سری تکون داد و گفت: « حتما، منتظرت میمونم.»


و از مطب خارج شد. بارون دیگه نمی بارید، چشماش رو بست و هوای تازه شده رو داخل ریه هاش جا داد. بوی خاک بارون خورده رو تا عمق استشمام کرد و چشماش رو باز کرد.

و قدمی سمت خونه اش برداشت.


ادامه دارد...
حمایت هم کنید تا انگیزه واسه نوشتن باشه🥲

و اگه درخواستی واسه چند پارتی دارید به پیوی پیام بدید🎀
دیدگاه ها (۱)

چند شاتی از یونگی..𝓟𝓪𝓻𝓽 ²..اسکیزوفرنی..در ادامه راهش چترش ر...

چند شاتی از یونگی..𝓟𝓪𝓻𝓽 ³ ..اسکیزوفرنی..تا حالا خودش رو انق...

چند شاتی از تهیونگ‌‌..𝕻𝖆𝖗𝖙 ⁶ .last part. ..midnight ..از اون...

چند شاتی از تهیونگ..𝕻𝖆𝖗𝖙 ⁵... midnight ..فلورا با حرص خندید:...

*rainy night*

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط