{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چند شاتی از تهیونگ

چند شاتی از تهیونگ‌‌..

𝕻𝖆𝖗𝖙 ⁶ .last part.
..midnight ..


از اون روز همچی آروم شروع به تغییر کرد.
اون شب فلورا بدون حرفی سریع از اتاق کار تهیونگ خارج شد، هر پله ای که روبه پایین می‌رفت ضربان قلبش شدت میافت.

چند روز بعدش تهیونگ دخترک رو به اتاق کارش صداش زد، وقتی فلورا وارد شد بی درنگ از بازوش گرفت و سمت دیوار هلش داد، دستاش رو دو طرفش روی دیوار تکیه داد و حصارش کرد.
بوی الکل و وودکا از نفسش حس میشد، موهای همیشه ژل خورده اش حالا پریشان روی چشماش افتاده بود، با اخم رو به دختر گفت: _ « چرا چند روزه داری ازم فرار میکنی؟»

فلورا چیزی نگفت، چشماش رو به پارکت براق زیر پایش دوخت.


تهیونگ این بار تقريبا داد زد: « جوابم رو بده!...اگه منو نمیخواستی همون موقع صاف تو روم میگفتی، چرا مدام فرار کردی، چرا هر بار باعث شدی از کارم پشیمون بشم؟»

فلورا نگاهش رو بالا آورد، اما لبخندی بر لب داشت که پسر تاحالا ندیده بود، پر محبت و ملایم. انگار هیچ دروغی در چشماش نبود‌.

فلورا: « تهیونگ، خیلی تند تند داری حرف میزنی نمیخوای بزاری حرف بزنم؟»

تهیونگ چشماش تیز شد، باز صداش رو بلند کرد: _ « آخه لعنتی مگه تو حرف هم میزنی؟ تنها کاری که تونستی بعد اون روز بکنی قایم شدن بود!»

دختر ناگهان شروع کرد به خندیدن، مرد ناباور بهش زل زد‌.
تهیونگ عصبی گفت: _ « واسه چی داری میخندی؟»

اما انگار حرفش به دیوار خورد، فلورا همچنان میخندید، تهیونگ تا خواست چیز دیگه ای بگه، دستای ظریفی قاب صورتش شد.

« من ازت فرار میکردم درسته، اما به خاطر این بود که داشتم فکر میکردم»

تهیونگ گیج شده پرسید: _ « فکر میکردی؟»

فلورا: « اوهوم، فکر میکردم که اگه باهات باشم چقدر لازمه سر زندگیم به خاطر مافیا بودنت ریسک کنم، که آیا با وجود خطراتی که هر لحظه ممکنه تهدیدمون کنه میزاره خوشبخت شیم یا نه»

مکث کرد، واکنش تهیونگ رو سنجید و سپس ادامه داد:

« ولی بعدش گفتم تو ازم محافظت میکنی و همیشه پیشمی، پس شروع کردم به نترسیدن‌. و طی اون موقع فهمیدم منم.....دوست دارم!»

تهیونگ خشکش زد، حرفاش رو سعی کرد هضم کنه و قبل اینکه با خودش تحلیل کنه نرمی ل*بی روی ل*باش فشرده شد. چشماش باز تر شد. انگار که ورقِ آن شب که تهیونگ پیش قدم شد برگشته بود و حالا فلورا درحال انتقال‌ عشقش بود!
چشماش رو در آخر بست و دستش رو قلاب کمر دختر کرد.


بالاخره فردای آن شب هم رسید، و فرادی شب های بسیار که در کنار هم عشقشون بیشتر شکوفه میداد‌.
و درست وقتی درخت ها شکوفه می‌دادند عروسیشون رو در تالاری بزرگ و مجلل و شیک برگزار کردند‌.

فلورا با اضطراب اتاق رو بالا و پایین می‌کرد که بالاخره در باز شد و سولی وارد اتاق شد.

با دستاش لباس عروس بلندش رو جمع کرد و سریع سمت سولی رفت و گفت: « سولی، من استرس دارم، ظاهرم چطوره؟!!»

جوابش فقط لبخند سولی بود.
سولی دستای دختر رو گرفت و با مهربانی گفت: « تاحالا عروسی به زیبایی تو وجود نداشته، نگران چیزی نباش، اول نفس عمیقی بکش و بعد از این اتاق خارج شو و دست همسر آینده ات رو بگیر.»

انگار که از حرفای آرام بخش سولی آسوده خاطر باشد نفس عمیقی کشید و آروم از اتاق خارج شد، روبرویش راهرویی دراز که سمت چپ و راستش فوق‌العاده تزئین شده بود، مهمان ها با حضورش چشم چرخاندند و منتطر موندند، با قدم هایی آروم سمت سکو رفت. تهیونگ رو که دید لبخندش بزرگ تر شد، عاقد با کتابی بزرگ زیر دستش با حضور عروس خطبه رو شروع کرد.

دستای هم رو گرفته بودند، و به دنبال کلمات عاقد بر هم سوگند میخوردند، حرفای عاقد که تموم شد، برگشتن سمت هم و بوسه‌ی پایانی را بر ل*بان هم هدیه کردند.

تهیونگ با خنده سمت گوشش خم شد و زمزمه کرد: _ « قول میدم تا آخرش خوشبختت کنم»

و فلورا در مقابل گفت: « و من قول میدم تا آخرش پیشت بمونم.‌»

دست ها زده شد و خوشحالی در فضا فریاد زد.


the end ...

اینم تموم شد خوشگلا.
امیدوارم خوشتون اومده باشه و اگر درخواستی دارید پیوی پیام بدید مینویسم❤️
دیدگاه ها (۰)

چند شاتی از یونگی....𝓟𝓪𝓻𝓽 ¹ ..اسکیزوفرنی..خورشید اهسته از م...

چند شاتی از یونگی..𝓟𝓪𝓻𝓽 ²..اسکیزوفرنی..در ادامه راهش چترش ر...

چند شاتی از تهیونگ..𝕻𝖆𝖗𝖙 ⁵... midnight ..فلورا با حرص خندید:...

چند شاتی از تهیونگ‌‌.. 𝕻𝖆𝖗𝖙 ⁴. ..midnight..مرد نگاهی گذرا در...

پارت یازدهم..قسمت اول خب ویس نمیزاره🥀 نگران به سمت تهیونگ دو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط