{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چند شاتی از یونگی

چند شاتی از یونگی..

𝓟𝓪𝓻𝓽 ³ ..اسکیزوفرنی..


تا حالا خودش رو انقدر مضطرب ندیده بود،
پاهاش تند تند تکون میخورد و با چهره ای که سعی میکرد خونسرد باشه به مِنو خیره بود که با صدای دختره سرش رو بالا گرفت.

دختر: « چیزی انتخاب کردید؟»

یونگی لحظه‌ای مکث کرد و سپس نگاه گذرایی به مِنو کرد و سریع گفت: « اره، گوشت گاو با کمی برنج سرخ شده و کیمباپ»

دختر با لبخند گفت: « پس منم از همونا میخوام»

یونگی : « اوه، باشه، پس من میرم سفارشامون رو ثبت کنم و بیام»

دختر با لبخند سر تکون داد و رفتنش رو نگاه کرد‌.

کمی بعد یونگی با دو تا سینی نزدیک میزشون شد، زیر لب با خودش زمزمه کرد: « یونگی بس کن،...یعنی چون اولین بارمه با یه دختر اومدم غذا بخوریم استرس دارم؟»

سرش رو تند تکون داد و ادامه داد: « خودت رو جمع کن مَرد»

یکی از سینی هارو جلوی دختره گذاشت و یکی دیگرو جلوی خودش، وقتی چاپستیک هارو لای انگشتاش گرفت انگار که یاد چیزی بیوفته رو به دختر گفت: « راستی، شما اسمتون رو هنوز نگفتید»

دختر ناگهان خندید و با کف دست به پیشانیش ضربه زد: « وای چقدر من خنگم، ببخشید، اسمم نیلا ست»

یونگی لبخندی ناگهانی زد و سرش رو تکون داد : « خوشبختم نیلا، منم اسمم رو نگفتم، یونگی هستم»

نیلا در حالی که مقداری از برنج سرخ شده رو داخل دهانش جا داد گفت:
« بسیار خوشبختم»


روشنایی خورشید درخششی به چشم های خوش رنگ دختر میتاباند که زیباییش رو چند برابر کرده بود،
دستش زیر چانه اش رفت و به منظره ی روبروش خیره شد، و بدون اینکه خودش بفهمه چیشد از دهانش حرفی پرید: « میشه دوست دخترم بشی؟»

غذا از دهان دختر پایین افتاد و سریع سرش رو بلند کرد. یونگی که انگار متوجه حرفش شد سریع دستش رو روی دهانش کوبید و گفت: « خیلی متاسفم، من...یهویی شد، میدونی منظوری......»

حرفش با خنده قطع شد، نیلا داشت بهش میخندید، حتی لبخندش هم زیبا بود، قلبش باز بیقراری کرد و تند تند زد‌.

نیلا: « فکر می کردم اگه تا پایان امروز نمیگفتی خودم قدم اول رو بزارم!»

یونگی متعجب بهش خیره شد : « پس تو هم...؟!»

نیلا با تک خنده ای شیرین ادامه‌ داد : « اره انگاری منم شیفته ات شدم، قبوله دوست دخترت میشم،...دوست پسرم میشی ؟»


نور خورشید کم کم از چهرشون روی برگرداند و پشت شهر غروب کرد، درسته بیشتر از سه بار دیدار نداشتند اما انگار قلبشون این هارو متوجه نمیشد. و خنده های صمیمیت از بین دیواره های رستوران بیرون رفت.

یونگی: « قبوله!»


و انگاری اون روز خیلی بهشون خوشگذشت. چون با همان خنده های ریز و بلند وارد خونه یونگی شدن، نیلا در حالی که کتش رو در می‌آورد با تعجب گفت: « خونه ات با اینکه یکم کوچیکه ولی خیلی دنج و راحته، خوشگلم هست!»

یونگی از داخل آشپزخانه بلند جواب داد:
« ممنون، و لطفا راحت باش خونه خودته»

نیلا « باشه» ای گفت و خودش رو روی مبل جا داد‌. خوراکی هایی که خریده بودند رو یکی یکی باز کرد و روی میز چیدشون.

نیلا: زود باش فیلم شروع شد ها»

یونگی نوشیدنی به دست کنارش روی مبل نشست و یکی رو سمت نیلا گرفت: « بدون نوشیدنی نمیشد»

نیلا: « درسته ممنون»



و چندین هفته با شادی و خوشحالیِ همراه خنده های شیرین برای یونگی گذشت، کسی که چند سالی بود لبخند به لب نمی‌آورد و گوشه گیر بود، اما به لطف نیلا کم کم از دیوار تنهایی اش بالا رفته و گذشته بود.
و طی اون روز ها به مطب دکترش هم میرفت و گاهی از نیلا براش میگفت، و از موقعیت هایی که از وقتی که با نیلا بود و دیگه بیماریش اذیتش نمیکرد بهش میگفت، خانم پارک که دکترش بود هم با لبخند بهش پیشنهاد داد تا یروز نیلا رو دعوت کنه تا ببینتش‌.


یونگی در حالی که کتش رو میپوشید گفت: « نیلا بجنب دیرمون میشه!»

نیلا با عجله کیفش رو از آویز برداشت و نزدیکش رفت: « آماده ام، بزن بریم»


پسرک دستای دختر رو میان انگشتاش قفل کرد و باهم راهی مطبِ دکتر یونگی شدن.
با تقه ای که به در زد با کلمه‌ی « بیا داخل»
هر دو با لبخند وارد اتاق شدن‌. دکتر با لبخند همچنان به یونگی "خوش آمد" گفت‌.

یونگی : سلام دکتر پارک».

و نگاهی به نیلا که بی صدا ایستاده بود کرد و با دستش به نیلا اشاره کرد و گفت: « دکتر پارک، ایشون هم همون نیلا هستش».

دکتر پارک لحظه‌ای به جای اشاره پسر و سپس به خودش نگاه کرد و با تعجب گفت:
« چی؟»

یونگی با خنده ادامه داد: « نکنه شما هم از زیباییش دهنتون قفل شد؟..! »

یونگی خندید، اما دکتر انگار زیاد خوشحال نبود، چون چهره اش برای شادی زیادی تعجب زده بود.
ولی با حرفی که دکتر زد لبخند یونگی از دهانش ماسید و محو شد.

دکتر: «یونگی، من کسی رو اونجا نمیبینم!»

پاهای یونگی سست شد، قلبش انگار از کار افتاد و ایستاد، به سختی دهان باز کرد و
گفت‌‌‌‌ :

«شما، چی گفتید؟..!! »


ادامه دارد...
دیدگاه ها (۳)

چند شاتی از یونگی..𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁴. last part..اسکیزوفرنی..سوسوی غمگی...

معرفی فیک از jk 𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚...شخصیت های اصلی: جونگکوک، لوسیا، ...

چند شاتی از یونگی..𝓟𝓪𝓻𝓽 ²..اسکیزوفرنی..در ادامه راهش چترش ر...

چند شاتی از یونگی....𝓟𝓪𝓻𝓽 ¹ ..اسکیزوفرنی..خورشید اهسته از م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط