{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چند پارتی جیمین

part.1



ویو ات.
اصلا دوستم نداره. باور هاش مسخره تی داره. فکر میکنه چون این نامزدی خواست خودش نیست پس منا نباید دوست داشته باشه.


واقعا دیگه نمیدونم چیکار کنم. صبح میره شب ساعت ۱۲میاد. نمیدونم چیکار میکنه یا نمیکنه.


امشب تصمیم گرفتم برم با رفقا توی بار. اولش گوشیا برداشتم که به جیمین بگم که دارم میرم بار ولی بعدش گذاشتمش کنار ـ


چون براش مهم نیست کجا میرم، چیکار میکنم یا... پس بهش نگفتم. یه دوش گرفتم و اماده شدم که یک ساعت بیشتر زمان نداشتم.

یه لباس اسپرت پوشیدم و که صدای بوق ماشین لیانا شنیدم. فورا یه رژ زدم و کفشما پوشیدم و رفتم پایین.


+ببخشید دیر کردم لیان.


=مثل همیشه خوشگل شدی.


+عووو، توهم مثل همیشه خوشتیپ شدی.


ویو جیمین.
امروز قرار بعد کار برم بار. ای کاش ات نبود. ای کاش مجبور نبودم به خاطر کار و شرکت باهاش ازدواج کنم.


اصلا دوستش ندارم. ولی امشب جاش قرار با ملینا برم بار و خوشبگذرونم. سواز ماشین شدم و رفتم خونه که اماده بشم دیدم ات نبود.


اولش کنجکاو شدم چون همیشه هرجا میرفت یا پیام میداد یا تماس میگرفت. ولی این دفعه... عع اصلا به تو چه که کجاست.


اماده شدم و رفتم دنبال ملینا. وقتی رسیدیم بار رفتیم روی مبلا نشستیم و بهمون سرویس دادن.


خداراشکر که ات نیست وگرنه نه اگه ببینه قراردادم با پدرش به هم میخوره و شرکتم دوباره ورشکست میشه.


همینجوری داشتم خوش میگذروندم
نمیخاستم ات را از دست بدم چون بذای سهم شرکت نیازش داشتم. چون بابا میگه اگه ازش جدا بشم ازم شرکتا میگیره



ویو ات.
رفتیم دنبال بقیه بچه ها. وقتی رفتیم توی بار نشستیم همونجا سر میز سرویس دهی. منم نوشیدنی سفارش دادم و شروع کردم به خوردن.


همه مس...ت شده بودن ولی من نه. حابم خوب بود. دیگه بلند شدیم مه بریم. قرار شد رانندگی کنم. چون بقیه منگ بودن.


رفتیم سوار ماشین شدم که متوجه شدم که تلفن لیان پیشش نیست. پس برگشتم توی بار همونجایی که نشسته بودیم که پیداش کردم.


که یهو دیدم جیمین و یه دختره دارن از سرو کول هم بالا میرن. حالم داغون شد. حتی از یه مستم بدتر. تلفن لیام را برداشتم و رفتم سوار ماشین شدم.


بچه ها فقط حرف میزدنن و میخندیدن. صداهاشون برام خیلی تار بود. منم فقط گریه میکردم.


همه را رسوندم خونه و دست اخر نوبت لیان شد. رفتیم رسوندمش گفت که با ماشین برم خونه و هرقت حالش خوب میاد میبره.


ماشینا راه انداختم و رفتم توی خونه. ولی نمیتونستم بمونم. نفس تنگی و اون حس وجود حس جیمین توی خونه ولم نمیکرد.



توقع هرکاریا ازش داشتم جزء خیانت. سوار ماشین خودم شدم و رفتم و همینجوری با سرعت بالا رانندگی میکردم.


یهو یه سگ دوید جلو ماشین. زدم روی ترمز ولی به خاطر سرعت زیادم کنترل فرمونا از دست دادم و خوردم به جدولا.


همه چیزا میشنیدم... حس میکردم، میدیدم، حتی اون خو..ن هایی که مثل یه رود داشت ازم میچکید.


تنها یک صدا توی سرم میپیچید.
[ازت متنفرم تلافی میکنم عوضی]


ولی هیچ کاری نمیتونستم بکنم. تا اینکه چشمام سیاهی رفت و.....

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بچه ها ببخشید توی این چند روز نبودم. امتحانام شروع شده. و فیک قبلی از جونگکوک را مجبور شدم به خاطر دلیلی پاک کنم.

خیلی دوستون دارم و قول میدم سعی کنم که بیشتر فعالیت کنم. ☺️🤗

ممنون از حمایت هاتون قشنگام💯✨
دیدگاه ها (۰)

p.اخر

پارت ۴

پسری که قلبم رو برد

تکپارتی از تهیونگ ویو ات سلام من ات هست سه سال با تهیونگ ازد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط