{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فیک:بابای سخت گیر من " part 10

فیک:بابای سخت گیر من " part 10

[سوآ با تعجب سرش رو بالا آورد.]

[پسری قدبلند و خوش‌پوش کتابش رو توی دستش گرفته بود.]

+فکر کنم این مال توئه.

[سوآ آروم کتاب رو از دستش گرفت.]

*م...مرسی.

+خواهش میکنم. ببخشید، تقصیر سه یون هم بود.(سه یون همون دختره که به کیف سوآ خورد) حواسم نبود.

*ا...اشکالی نداره.

[پسر لبخند کوچیکی زد و به سمت دوستاش رفت.]

ـــــــ

[زنگ تفریح...]

[سوآ مثل همیشه سر جاش نشسته بود و آروم به حیاط مدرسه نگاه میکرد.]

[چند لحظه بعد همون پسر دوباره به سمتش اومد و کنار نیمکتش ایستاد.]

+

سلام... اسمت چیه؟

[سوآ با تعجب سرش رو بلند کرد.]

*سو... سوآ.

+منم هیونگشی.

[چند ثانیه با دقت به صورت سوآ نگاه کرد و بعد گفت:]

+یه چیزی بپرسم؟

*ب...بفرمایید.

+تو... دختر آقای جئون جونگ‌کوکی؟

[سوآ با تعجب چشم‌هاش گرد شد.]

*آ...آره...

[هیونگشی لبخند آرومی زد.]

+حدس زده بودم.

*از... از کجا فهمیدی؟

+چون بابای من و آقای جئون سال‌هاست با هم دوستای خیلی صمیمی‌ان. چند بار هم شرکت‌هاشون با هم پروژه‌های بزرگی انجام دادن.

[سوآ با دقت به حرفاش گوش میداد.]

*واقعا...؟

+آره. بابای من همیشه از آقای جئون به خوبی یاد میکنه.

[سوآ برای اولین بار احساس کرد یکی توی مدرسه باهاش عادی رفتار میکنه.]

+راستی... بابام مدیرعامل یکی از بزرگ‌ترین شرکت‌های ساختمانی کره‌ست، واسه همین چند بار با آقای جئون جلسه داشتن.

*آها...

+تعجب کردم وقتی دیدم تو این مدرسه‌ای. ولی خوشحالم که همکلاسی شدیم.

[سوآ از خجالت سرش رو پایین انداخت و لبخند خیلی کمرنگی زد.]

*م...منم خوشوقتم.

[همون لحظه زنگ مدرسه خورد و هر دو از جاشون بلند شدن تا به کلاس برگردن...]

ادامه دارد.......

امیدوارم از این پارت لذت برده باشید.
دیدگاه ها (۱)

فیک:بابای سخت گیر من " part 11[دینگ... دونگ...][زنگ آخر مدر...

فیک:بابای سخت گیر من " part 12[سوآ و کوک سوار ماشین شدن. را...

فیک:بابای سخت گیر من " part 9[تق... تق...]آقای کیم = بفرمای...

فیک:بابای سخت گیر من " part 8[کلاس در سکوت ادامه پیدا کرد. ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط