{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

really love

really love
part⁵¹

چشمام رو باز کردم..سرم گیج میرفت..بعد ۵مین به بیداری عادت کردم..یه دستام بهش خون و سرم وصل بود..اما دست دیگم خیس بود..به دست خیسم نگاه کردم..جونگکوک دستمو گرفته بود و سرشو روش گذاشته بود
فکر کنم گریه کرده بود..دلم یه ثانیه کباب شد براش
با تکون ریزی که خوردم،پهلوم درد گرفت..اخ بلندی گفتم..جونگکوک بلند شد و با چشمای قرمز نگاهم کرد..سریع دکتر رو خبر کرد و دوباره اومد پیشم..در عرض چند ثانیه اشک از چشمام پایین اومد..با انگشت شصتم اشکاشو پاک کردم و با لحن اعتراضی لب زدم:

-جونگکوک؟نمیخوای گریه کردن رو تمومش کنی عشقم؟
چشماش گرد شد..دروغ چرا خودمم تعجب کردم از حرفم
+تو الان بهم گفتی عشقم؟درست شنیدم؟
-اوهوم..مشکلی داره؟

یهو دکتر و دوتا پرستار اومدن تو..تعجبی نگاهشون کردم..بعد از ازمایشاتشون رفتن..از جونگکوک پرسیدم:

-چقدر وقته بیهوشم؟
+تقریبا ۱۰ ساعته کوچولوی قوی!خوشحالم که این بار کمتر بیهوش بودی(خنده)
-واقعا ۱۰ ساعت؟چه جالب!

جونگکوک ازمایش هارو گرفت و بعد از بررسی دیدن مشکلی ندارم،ولی باید دو روز بستری باشم..کوک به بقیه خبر داد و با منیجر صحبت کرد تا تاریخ مصاحبه رو عقب بندازن‌
بچه ها برای ملاقاتم اومدن..دیگه کم کم شب شد..تهیونگ و رزی پیشمون موندن تا تنها نباشیم
رزی به جونگکوک و تهیونگ گفت نگاه نکنن تا لباسشو عوض کنه چون از مهمونی اومده بود..اما مخالفت کردن:

+خب واجبه لباستو عوض کنی؟
-ولش کنید بچه رو بزارید راحت باشه

بازم جونگکوک قانع نشد..سرشو با دستام گرفتم و روی تخت گذاشتم تا نتونه ببینه..همونجوری سرشو نوازش میکردم

ولی تهیونگ شیطون یهو نگاهش کرد:

رزی:تهیونگگگگگگ نگاهتو اونور کن

اما غیر از اینکه گوش نکرد،همینجوری وایساد و رزی مجبور شد لباسشو همونجوری عوض کنه..البته که کتکش رو از رزی خورد!
ساعت میگذشت . ما داشتیم حرف میزدیم و میخندیدیم ولی هر ۵دقیقه دلم درد میگرفت
در زده شد..رزی در رو باز کرد و...

--------------------------------
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۴)

بانو فالو بشه::https://wisgoon.com/989951_7691

really lovepart⁵⁰دیگه رسیدیم خونه..بعد از شام قرار شد بریم ب...

دلباخته...پارت 5( که یهو بیهوش شد و جونگکوک گرفتش)جونگکوک: چ...

عشق فراموش شده

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط