ترکشِ عشق (The Arrow’s Remnant)
ترکشِ عشق (The Arrow’s Remnant)
Part:27
یونگی:باید ببریمش بیمارستان
ا.ت:باشه
باهم بلندش کردیم و گذاشتیمش تو ماشین
.......
دکتر:اوضاعش بده شدت ضعف بالا بوده و از چهار نقطه مختلف تیر خورده از لحاظ ذهنی درگیر و خسته بوده بهتره چند روز استراحت کنه
ا.ت:باشه ممنون ..میتونم ببینمش
دکتر:حتما
ا.ت:ممنون
و رفتم داخل کنارش نشستم
ا.ت:چرا اینهمه به خودت سخت گرفتی
دیوونه
ا.ت:نمیخوای بیدارشی ..منو تا سرحد مرگ ترسوندی
دوست دارم کوک.....
کوک:ا.ت*اروم
ا.ت:ها بیدار شدی ...دکترر
.....
دکتر:خب خوبه پسرم حواست به غذات باشه و به موقع بخور خب؟
کوک:باشه ممنون
و رفت بیرون
ا.ت:دیوونه خب چرا چیزی نخوردی
کوک:چون تو پیشم نبودی
ا.ت:تو دیوونه ای
کوک:میدونم...دلم برات تنگ شده بود
ا.ت:.....منم
کوک:خوبه*لبخند
یونگی:خب اینم غذا کلشو میخوری اخه مرد این چه کاریه جفتمونو ترسوندی
کوک:ببخشید هیونگ
یونگی:باش...چی گفتی منو چی صدا زدی
کوک:هیونگ
یونگی:یسس بالاخره بعد ۱۸ سال
کوک:هیونگ
یونگی:بله
کوک:میشه..دوباره رفیق همدیگه باشیم
یونگی:وایی دارم خواب میبینم؟معلومه که میشه من ۱۸ سال تمام منتظر این لحظه بودم
کوک.ا.ت:*خنده
یونگی:آا راستی ببخشید نمیخوام جو و خراب کنم ولی کوک میخوای چیکار کنی این جنگی که راه انداختی هنوز ادامه داره
کوک:نمیدونم....من خودم این جنگو راه انداختم پس باید خودم تمومش کنم
یونگی:باشه حالا فعلا ولش کن الان نباید مغذتو درگیر کنی ببین ا.ت هم ناراحت میشه گفتم شیشه پنجره های خودتونو درست کنن حیاطم جمع کنن خوب که شدی مریم اونجا
......
«عشقی در حصارِ درد.»
Part:27
یونگی:باید ببریمش بیمارستان
ا.ت:باشه
باهم بلندش کردیم و گذاشتیمش تو ماشین
.......
دکتر:اوضاعش بده شدت ضعف بالا بوده و از چهار نقطه مختلف تیر خورده از لحاظ ذهنی درگیر و خسته بوده بهتره چند روز استراحت کنه
ا.ت:باشه ممنون ..میتونم ببینمش
دکتر:حتما
ا.ت:ممنون
و رفتم داخل کنارش نشستم
ا.ت:چرا اینهمه به خودت سخت گرفتی
دیوونه
ا.ت:نمیخوای بیدارشی ..منو تا سرحد مرگ ترسوندی
دوست دارم کوک.....
کوک:ا.ت*اروم
ا.ت:ها بیدار شدی ...دکترر
.....
دکتر:خب خوبه پسرم حواست به غذات باشه و به موقع بخور خب؟
کوک:باشه ممنون
و رفت بیرون
ا.ت:دیوونه خب چرا چیزی نخوردی
کوک:چون تو پیشم نبودی
ا.ت:تو دیوونه ای
کوک:میدونم...دلم برات تنگ شده بود
ا.ت:.....منم
کوک:خوبه*لبخند
یونگی:خب اینم غذا کلشو میخوری اخه مرد این چه کاریه جفتمونو ترسوندی
کوک:ببخشید هیونگ
یونگی:باش...چی گفتی منو چی صدا زدی
کوک:هیونگ
یونگی:یسس بالاخره بعد ۱۸ سال
کوک:هیونگ
یونگی:بله
کوک:میشه..دوباره رفیق همدیگه باشیم
یونگی:وایی دارم خواب میبینم؟معلومه که میشه من ۱۸ سال تمام منتظر این لحظه بودم
کوک.ا.ت:*خنده
یونگی:آا راستی ببخشید نمیخوام جو و خراب کنم ولی کوک میخوای چیکار کنی این جنگی که راه انداختی هنوز ادامه داره
کوک:نمیدونم....من خودم این جنگو راه انداختم پس باید خودم تمومش کنم
یونگی:باشه حالا فعلا ولش کن الان نباید مغذتو درگیر کنی ببین ا.ت هم ناراحت میشه گفتم شیشه پنجره های خودتونو درست کنن حیاطم جمع کنن خوب که شدی مریم اونجا
......
«عشقی در حصارِ درد.»
- ۶۱۰
- ۱۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط