{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#تاج_و_طوفان

#تاج_و_طوفان
پارت ۶۱: دستور شاهزاده
چند ثانیه سکوت سنگینی بین همه افتاد.
صدای موج‌ها از دور می‌آمد.
سوآ هنوز به یه‌جین نگاه می‌کرد.
و تهیونگ… آهسته سرش را کج کرد، انگار قطعه‌ای از پازل را بررسی می‌کند.
بعد ناگهان خندید.
کوتاه.
خشک.
— «باشه.»
یه‌جین ابروهایش را در هم کشید.
— «باشه… یعنی چی؟»
تهیونگ یک قدم جلو آمد.
نگاهش دیگر شوخ نبود.
آن نگاه شیطان‌آمیز همیشگی‌اش جایش را به چیزی سردتر داده بود.
— «یعنی داستانت جالبه.»
مکث*
— «ولی من حتی نصفش رو هم باور نکردم.»
یه‌جین لب‌هایش را به هم فشرد.
— «من دروغ نمی‌گم.»
تهیونگ شانه بالا انداخت.
— «عالیه پس هیچ مشکلی نداری که همین حرف‌ها رو جلوی همه تکرار کنی.»
او برگشت سمت محافظ‌ها.
صدایش محکم شد.
صدای یک شاهزاده.
— «دستگیرش کنید.»
دو محافظ جلو آمدند.
یه‌جین عقب رفت.
— «صبر کن! تهیونگ—»
اما یکی از محافظ‌ها دست‌هایش را گرفت.
تهیونگ ادامه داد:
— «اون رو به قصر ببرید.»
نگاهش لحظه‌ای روی صورت یه‌جین ثابت ماند.
— «جلسه سلطنتی هنوز تموم نشده.»
بعد آرام اضافه کرد:
— «و ظاهراً مهمون ویژه‌ای کم داشتیم.»
یه‌جین با اضطراب گفت:
— «اگه منو اونجا ببرید… همه‌چیز منفجر می‌شه.»
تهیونگ بی‌حوصله خندید.
— «عزیزم.»
— «قصر از قبل هم در حال انفجاره.»
بعد به محافظ‌ها اشاره کرد.
— «حرکت.»
محافظ‌ها او را به سمت ماشین بردند.
یه‌جین قبل از سوار شدن ناگهان سرش را برگرداند.
نگاهش مستقیم روی سوآ افتاد.
و آرام گفت:
— «وقتی حقیقتو بفهمی… دیگه برای جلوگیری از اون دیر شده.»
در ماشین بسته شد.
و ماشین در جاده جنگلی دور شد.
سوآ آرام گفت:
— «فکر می‌کنی راست می‌گفت؟»
تهیونگ به جاده خالی خیره شد.
و زیر لب گفت:
— «امیدوارم نه.»
بعد موبایلش را درآورد.
تماس گرفت.
— «جونگ‌کوک.»
مکث*
صدایش جدی شد.
— «مهمون جلسه‌تون در راهه.»
[ادامه دارد...]
***
شرایط پارت بعد:
40 لایک
21 بازنشر
***
پیج دومم رو فالو کنید از بی تی اس و کیدراما فعالیت میکنم:
https://wisgoon.com/asma_love_korea
دیدگاه ها (۹)

#تاج_و_طوفانپارت ۶۰: کسی که نباید می‌آمدماشین درست جلوی کلبه...

#تاج_و_طوفانپارت ۵۹: مهمان ناخواندهمحافظ‌ها اسلحه‌ها را بالا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط