{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#تاج_و_طوفان

#تاج_و_طوفان
پارت ۵۹: مهمان ناخوانده
محافظ‌ها اسلحه‌ها را بالا آوردند.
— «ایست! دست‌ها بالا!»
سایه از میان درخت‌ها جلوتر آمد.
نور آفتاب روی صورتش افتاد.
سوآ چشم‌هایش گرد شد.
— «…تهیونگ؟!»
محافظ‌ها گیج به هم نگاه کردند.
و مرد روبه‌رویشان با خونسردی دست‌هایش را بالا برد.
کیم تهیونگ.
با همان قیافه آرام،
همان موهای به‌هم‌ریخته،
و همان لبخند شیطنت‌آمیز معروفش.
— «وای… استقبال گرمیه.»
یکی از محافظ‌ها هنوز اسلحه را پایین نیاورد.
— «شما نباید اینجا باشید.»
تهیونگ آهی کشید.
— «منم همینو به جونگ‌کوک گفتم.»
سوآ با ناباوری جلو رفت.
— «تو اینجا چیکار می‌کنی؟! جلسه قصر چی شد؟!»
تهیونگ به محافظ‌ها اشاره کرد اسلحه‌ها را پایین بیاورند.
بعد آرام گفت:
— «جلسه هنوز شروع نشده.»
سوآ ابرو بالا برد.
— «ولی گفتن شروع شده.»
تهیونگ شانه بالا انداخت.
— «آره خب… یه مقدار دروغ بود.»
محافظ‌ها حالا کاملاً گیج شده بودند.
— «دروغ؟»
— «دستور مستقیم برادرم.»
بعد نگاهش را به سوآ برگرداند.
و آن لبخند بازیگوشش آرام محوتر شد.
— «جونگ‌کوک گفت قبل از شروع جلسه… باید مطمئن بشیم تو واقعاً امنی.»
سوآ چند ثانیه ساکت ماند.
— «یعنی…؟»
تهیونگ به جنگل پشت سرش نگاه کرد.
— «یعنی یکی سعی کرده محل این کلبه رو پیدا کنه.»
محافظ‌ها فوراً جدی شدند.
— «چی؟»
تهیونگ سر تکان داد.
— «یکی از آدم‌های قصر امروز صبح از مسیر ساحل سؤال کرده.»
سوآ نفسش را آهسته بیرون داد.
— «ملکه؟»
تهیونگ مکث کرد.
— «مطمئن نیستیم.»
بعد جلوتر آمد و روی نرده چوبی ایوان نشست.
— «اما جونگ‌کوک گفت اگه کوچک‌ترین احتمالی باشه… من باید بیام.»
سوآ خیره نگاهش کرد.
— «پس جلسه چی؟»
تهیونگ لبخند زد.
— «نگران نباش.»
بعد آرام اضافه کرد:
— «نامجون، جین، یونگی و جیمین اونجان.»
سوآ آرام گفت:
— «و هوسوک؟»
تهیونگ خندید.
— «آره… و هوسوک.»
بعد زیر لب گفت:
— «خدا به داد دربار برسه.»
سوآ هم خندید.
اما درست همان لحظه…
یکی از محافظ‌ها که سمت جنگل رفته بود فریاد زد:
— «اینجا رد پا هست!»
محافظ خم شده بود و به زمین اشاره می‌کرد.
چند رد پا روی خاک مرطوب.
سوآ آرام گفت:
— «پس واقعاً کسی اینجا بوده.»
تهیونگ دیگر لبخند نمی‌زد.
چشم‌هایش جدی شده بود.
— «و احتمالاً هنوز خیلی دور نشده.»
یکی از محافظ‌ها بی‌سیمش را برداشت.
— «باید فوراً گزارش بدیم.»
اما تهیونگ دستش را بالا آورد.
— «نه.»
همه نگاهش کردند.
او آرام گفت:
— «اگه گزارش بدیم… اون آدم می‌فهمه ما فهمیدیم.»
بعد نگاهش به جنگل دوخته شد.
چشم‌هایش باریک شد.
— «و فرار می‌کنه.»
سوآ آهسته پرسید:
— «پس چی کار می‌کنیم؟»
تهیونگ لبخند خیلی آرامی زد.
— «می‌ذاریم فکر کنه هنوز کسی متوجه نشده.»
محافظ‌ها به هم نگاه کردند.
— «و بعد؟»
تهیونگ از ایوان پایین پرید.
کتش را مرتب کرد.
و گفت:
— «بعد شکارش می‌کنیم.»
سوآ خندید.
— «تو زیادی از این کارها لذت می‌بری.»
تهیونگ شانه بالا انداخت.
— «اگه دربار خسته‌کننده نبود مجبور نمی‌شدم هیجان رو خودم درست کنم.»
اما ناگهان…
صدای ضعیف موتور از دور آمد.
محافظ‌ها فوراً اسلحه‌ها را بالا آوردند.
سوآ به جاده خاکی خیره شد.
یک ماشین…
خیلی آرام داشت به سمت کلبه نزدیک می‌شد.
تهیونگ زیر لب گفت:
— «خب.»
چشم‌هایش برق زد.
— «مهمون داریم…»
ماشین نزدیک‌تر شد.
تا اینکه بالاخره جلوی کلبه ایستاد.
سوآ نفسش را نگه داشت.
در ماشین باز شد.
و کسی از آن پیاده شد.
وقتی سرش را بالا آورد…
حتی تهیونگ هم برای یک لحظه واقعاً شوکه شد.
— «…صبر کن… چی؟!»
[ادامه دارد...]
***
شرایط پارت بعد:
40 لایک
20 بازنشر
***
پیج دومم رو فالو کنید از بی تی اس و کیدراما فعالیت میکنم:
https://wisgoon.com/asma_love_korea
دیدگاه ها (۳۷)

#تاج_و_طوفانپارت ۶۰: کسی که نباید می‌آمدماشین درست جلوی کلبه...

#تاج_و_طوفانپارت ۵۸: آرامش قبل از طوفانصدای موج‌ها آرام به س...

#تاج_و_طوفانپارت ۵۷: احضاریه سلطنتیصبح قصر…بیشتر شبیه شروع ج...

ناپلئون گمشده (فصل دوم)پارت ۱۲ (بخش اول)یک هفته از برگشتن ته...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط