The Boss Savage
The Boss Savage
part24
جونگکوک این رو نمیخواست. جونگکوک میخواست برگرده
به کنج تنهایی هاش توی مسکو. میخواست برگرده به جایی که
برای فرار از مشکالت و دلشکستگی هاش بهش پناه برده بود.
این کشور پر از زیبایی رو نمیخواست، این شهر پر از
دلتنگی رو نمیخواست، اون خونه ی پر از خاطره رو
نمیخواست.
جونگکوک نمیخواست اما دلتنگ بود.
_هنوز هم عادت های قدیمی رو ترک نکردی...
با شنیدن صدایی که این روز ها در لیست صداهای قابل
شنیدن روزش رتبه ی آخر رو داشت یا بهتر بود بگه اصال
جایی توی اون لیست نداشت، پلک هاش رو بهم فشرد و فکش
رو قفل کرد و سیگاری که برای کام گرفتن از نفس های
آخرش به سمت لبهاش میرفت وسط راه از حرکت ایستاد.
بعد از مکث کوتاهی بدون نگاه کردن به مرد مو قرمزی که
میدونست حالا جایی در کنارش ایستاده و مثل خودش به طلوع
خورشید خیره شده سیگار مونده اش رو بین لبهاش فرو برد و
با کام عمیقی اون رو به نابودی کشوند و پوکه ی بی ارزشش
رو از همون بالا داخل رودخونه پرت کرد.
نفس عمیقی از حس اشعه های نرم خورشید و نسیم خنک
صبحگاهی روي پوستش با چشم هایی بسته کشید اما با شنیدن
صدای فندک این بار سمت مرد چرخید و با دیدن
سیگار جدیدی داخل دستش ناخودآگاه هوس عجیبی برای کام
گرفتن از اون سیگاری که لبهای جونگکوک رو لمس کرده
بود به دلش افتاد، پس بدون مکث قبل از اینکه مرد
پک سوم رو به سیگار تازه جون گرفته بزنه، دستش رو از
جیبش خارج کرد و با پشت کردن به سمت میله ها و گرفتن
اونها خودش رو با یه حرکت بالا کشید و روي میله های
محافظ نشست و قبل از اینکه جونگکوک بتونه واکنشی به این
حرکتش نشون بده سیگار رو از بین انگشت های کشیده اش
بیرون کشید و بین لبهای درشتش گذاشت و پک عمیق و پر از
دلتنگی به شعله ی جون دارش زد.
چشم هاش رو از آرامشی که بعد از سالها از لمس غیرمستقیم
لبهای مرد نصیبش شده بود روي هم اورد با تکیه ی دستهاش
به روی میله های محافظ، شونه هاش رو از سرمای
صبحگاهی کمی جمع کرد و دود حبس شده داخل ریه هاش
برای رفع دلتنگی رو به آرومی با نفسی بیرون داد:
_قبلا هر وقت که از چیزی عصبانی یا ناراحت میشدی
میومدی اینجا و تا دو بسته سیگار تموم نمیکردی برنمیگشتی
خونه.
part24
جونگکوک این رو نمیخواست. جونگکوک میخواست برگرده
به کنج تنهایی هاش توی مسکو. میخواست برگرده به جایی که
برای فرار از مشکالت و دلشکستگی هاش بهش پناه برده بود.
این کشور پر از زیبایی رو نمیخواست، این شهر پر از
دلتنگی رو نمیخواست، اون خونه ی پر از خاطره رو
نمیخواست.
جونگکوک نمیخواست اما دلتنگ بود.
_هنوز هم عادت های قدیمی رو ترک نکردی...
با شنیدن صدایی که این روز ها در لیست صداهای قابل
شنیدن روزش رتبه ی آخر رو داشت یا بهتر بود بگه اصال
جایی توی اون لیست نداشت، پلک هاش رو بهم فشرد و فکش
رو قفل کرد و سیگاری که برای کام گرفتن از نفس های
آخرش به سمت لبهاش میرفت وسط راه از حرکت ایستاد.
بعد از مکث کوتاهی بدون نگاه کردن به مرد مو قرمزی که
میدونست حالا جایی در کنارش ایستاده و مثل خودش به طلوع
خورشید خیره شده سیگار مونده اش رو بین لبهاش فرو برد و
با کام عمیقی اون رو به نابودی کشوند و پوکه ی بی ارزشش
رو از همون بالا داخل رودخونه پرت کرد.
نفس عمیقی از حس اشعه های نرم خورشید و نسیم خنک
صبحگاهی روي پوستش با چشم هایی بسته کشید اما با شنیدن
صدای فندک این بار سمت مرد چرخید و با دیدن
سیگار جدیدی داخل دستش ناخودآگاه هوس عجیبی برای کام
گرفتن از اون سیگاری که لبهای جونگکوک رو لمس کرده
بود به دلش افتاد، پس بدون مکث قبل از اینکه مرد
پک سوم رو به سیگار تازه جون گرفته بزنه، دستش رو از
جیبش خارج کرد و با پشت کردن به سمت میله ها و گرفتن
اونها خودش رو با یه حرکت بالا کشید و روي میله های
محافظ نشست و قبل از اینکه جونگکوک بتونه واکنشی به این
حرکتش نشون بده سیگار رو از بین انگشت های کشیده اش
بیرون کشید و بین لبهای درشتش گذاشت و پک عمیق و پر از
دلتنگی به شعله ی جون دارش زد.
چشم هاش رو از آرامشی که بعد از سالها از لمس غیرمستقیم
لبهای مرد نصیبش شده بود روي هم اورد با تکیه ی دستهاش
به روی میله های محافظ، شونه هاش رو از سرمای
صبحگاهی کمی جمع کرد و دود حبس شده داخل ریه هاش
برای رفع دلتنگی رو به آرومی با نفسی بیرون داد:
_قبلا هر وقت که از چیزی عصبانی یا ناراحت میشدی
میومدی اینجا و تا دو بسته سیگار تموم نمیکردی برنمیگشتی
خونه.
- ۱.۴k
- ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط