اسم فیک = " محو اقیانوس نگاهت"
اسم فیک = " محو اقیانوس نگاهت"
پارت "42"
"ویو پارک آنجلینا (گفتین از جئون برش دار🙄🎀)"
چند ثانیه با سکوت گذشت..
منم فقط به بابا نگاه میکردم و مغزم نمیکشید..
الان بابا گفت نوه؟
یعنی چیییییی؟؟؟؟ اونم جلوی این همه ادم؟؟؟...
یه نفس عمیق کشیدم که خودمو کنترل کنم اما موفق نشدم و منفجر شدم:
+ بابا
بابا خیلی ریلکس نگام کرد و گفت:
_چیه دخترم؟
+چیه دخترم؟ یکم پیش چی گفتی؟ نوه؟؟؟ جلوی همه؟؟؟ اونم از من و جیمین؟ هه
جینا خیلی جدی نگام کرد ولی با لارا داشتن جلوی خنده شون میگرفتن..
تهیونگ و جونگ کوک هم داشتن تلاش میکردن خودشون جدی بگیرن...
گفتم:
+مگه جینا باردار نیست؟
جینا با تعجب نگام کرد:
_ چه ربطی به من داره؟
پشت پلکی نازک کردم و لب زدم:
+هستی دیگه..
یه نفس کشیدمو دوباره شروع به حرف زدن کردم:
+مگه اون بچه، بچه ی پسرت نیست؟
و به تهیونگ اشاره کردم
و بابا سر تکون داد گفت:
_هست..
تقریبا با داد گفتم:
+پس من چیکارم خب؟
گفت:
_تو دخترمی
با حرص دستامو تکون دادم:
+بعد چرا از من نوه میخوای؟ همین یکی رو تحویل بگیرین اول..
جونگکوک زد زیر خنده:
+تو هم بخند... فردا نوبت خودته
جونگ کوک خندشو قطع کرد و صاف نشست..
لارا دستشو گرفت و گفت:
_عزیزم باهاش حرف نزن، این الان همه مون میزنه..
هوف:
+افرین لارا لطفا شوهرتو خفه کن فعلا...
مامان هم اروم و ریز ریز میخندید گفت:
_دخترم اروم باش عه.. بابات شوخی کرد..
ادامه دادم:
+بازم نباید چنین شوخی میکرد.. تازه ازدواج من و جیمین اجباری بوده.. نه از سر علاقه..
چند ثانیه سکوت کردم و بعد با حرص لب زدم:
+ما که اصلا اون موقع همدیگه رو نمیخواستیم... هنوزم یه ماهه داریم کمکم با هم کنار میایم، بعد شما انتظار دارین من بچه هم بیارم؟
همه داشتن بهم نگاه میکردنو جلوی خنده شون میگرفتن..
جیمین که تا اون لحظه ساکت بود، آروم سرشو به سمتم چرخوند..
با حرص گفتم:
+ اصلا ما که... باهم رابطه نداشتیم..
همین که جملمو کامل کردم تازه فهمیدم چی گفتم..
چشمام گرد شدو یه خاک بر سری زیر لب گفتم
لارا اروم خندید و جینا هم لباشو گاز گرفت تا نخنده
جونگ کوک و تهیونگ هم یه جوری نگاهم میکردن انگار ادم کشتم..
باز با حرص لب زدم:
+راستشو گفتم دیگه.. چیه خب..
همون لحظه جیمین آروم دستشو دور کمرم گذاشت و منو سمت خودش کشید..
باز نفسم قطع شد..
مرتیکهههه اینقدر نزدیک نیا..
سکتم میدی اخر..
با چشمای ابی گرده شده نگاهش کردم:
+چیشد؟
خیلی خونسرد گفت:
_حالا لازم نیست همه چیزو جلوی همه بیان کنی خانوم کوچولوم..
اروم نگفت.. خیلی خیلی بلند گفت..
بقیه واکشنی نشون ندادن.. اما نگاه مون میکردن..
با حرص گفتم:
+به من چه..
پوزخند واضحی زد و رو به بابا گفت:
_یه چیزو روشن کنیم عمو.. این بحث، مربوط به زندگی منه و آنجلیناست مخصوصا وقتی بحث بچهدار شدنه، بدن و تصمیم آنجلیناست..(شبیه دیالوگ کوک توی فیک اول شددد😭😭)
دستشو یکمی روی کمرم فشار داد..
و ادامه داد:
_هر وقت خودش بخواد و وقتی که خودش آماده باشه مشکلی نیس؛ ولی اینکه بقیه بخوان براش تصمیم بگیرن، درست نیست..
و حرفاش تموم شد..
چند ثانیه فقط نگاهش کردم..
این همون جیمینی بود که میگفتم یه ساعت بودن کنارشم دیوونم میکنه؟
بابا بالاخره خندید و دستاشو بالا آورد:
_ باشه، باشه... من فقط شوخی کردم
اخمی ریزی کردم:
+اصلا شوخیه خوبی نبود بابا
همه خندیدن..
یکم بعد جیمین دم گوشم با صدای بمش لب زد:
_سلیطه شدی خانومم؟
خانومم؟.. اولین باری بود که اینجوری صدام میزد..
یه حسی داشت..
چشمامو گرد کردم:
+شروع نکن جیمین..
خندید و خیلی آروم گفت:
_ من که ازت دفاع کردم
+آره، ولی حق نداری مسخرهم کنی
_ چشم
بعد یه مکث کرد و با لبخند گفت:
_ هرچند خیلی بامزه شدی..
+جیمین..
صدای خندهی همه بلند ش..
منم فقط سرمو تکون دادم و زیر لب غر زدم:
خاک بر سر همتون...
شرط؟
200 لایک
90 بازنشر
کم کم داریم به جاهای داغ نزدیک میشیما.. 🫠🙂↔️🎀
شرطا زود برسونید چون سه پارت هیجانی میخوام بزارم..(نوشتم هنوز اما مینویسم.. ولی قول نمیدم)
خیلی خیلی سه پارته خفن و هیجانین💕🐣😂
پارت "42"
"ویو پارک آنجلینا (گفتین از جئون برش دار🙄🎀)"
چند ثانیه با سکوت گذشت..
منم فقط به بابا نگاه میکردم و مغزم نمیکشید..
الان بابا گفت نوه؟
یعنی چیییییی؟؟؟؟ اونم جلوی این همه ادم؟؟؟...
یه نفس عمیق کشیدم که خودمو کنترل کنم اما موفق نشدم و منفجر شدم:
+ بابا
بابا خیلی ریلکس نگام کرد و گفت:
_چیه دخترم؟
+چیه دخترم؟ یکم پیش چی گفتی؟ نوه؟؟؟ جلوی همه؟؟؟ اونم از من و جیمین؟ هه
جینا خیلی جدی نگام کرد ولی با لارا داشتن جلوی خنده شون میگرفتن..
تهیونگ و جونگ کوک هم داشتن تلاش میکردن خودشون جدی بگیرن...
گفتم:
+مگه جینا باردار نیست؟
جینا با تعجب نگام کرد:
_ چه ربطی به من داره؟
پشت پلکی نازک کردم و لب زدم:
+هستی دیگه..
یه نفس کشیدمو دوباره شروع به حرف زدن کردم:
+مگه اون بچه، بچه ی پسرت نیست؟
و به تهیونگ اشاره کردم
و بابا سر تکون داد گفت:
_هست..
تقریبا با داد گفتم:
+پس من چیکارم خب؟
گفت:
_تو دخترمی
با حرص دستامو تکون دادم:
+بعد چرا از من نوه میخوای؟ همین یکی رو تحویل بگیرین اول..
جونگکوک زد زیر خنده:
+تو هم بخند... فردا نوبت خودته
جونگ کوک خندشو قطع کرد و صاف نشست..
لارا دستشو گرفت و گفت:
_عزیزم باهاش حرف نزن، این الان همه مون میزنه..
هوف:
+افرین لارا لطفا شوهرتو خفه کن فعلا...
مامان هم اروم و ریز ریز میخندید گفت:
_دخترم اروم باش عه.. بابات شوخی کرد..
ادامه دادم:
+بازم نباید چنین شوخی میکرد.. تازه ازدواج من و جیمین اجباری بوده.. نه از سر علاقه..
چند ثانیه سکوت کردم و بعد با حرص لب زدم:
+ما که اصلا اون موقع همدیگه رو نمیخواستیم... هنوزم یه ماهه داریم کمکم با هم کنار میایم، بعد شما انتظار دارین من بچه هم بیارم؟
همه داشتن بهم نگاه میکردنو جلوی خنده شون میگرفتن..
جیمین که تا اون لحظه ساکت بود، آروم سرشو به سمتم چرخوند..
با حرص گفتم:
+ اصلا ما که... باهم رابطه نداشتیم..
همین که جملمو کامل کردم تازه فهمیدم چی گفتم..
چشمام گرد شدو یه خاک بر سری زیر لب گفتم
لارا اروم خندید و جینا هم لباشو گاز گرفت تا نخنده
جونگ کوک و تهیونگ هم یه جوری نگاهم میکردن انگار ادم کشتم..
باز با حرص لب زدم:
+راستشو گفتم دیگه.. چیه خب..
همون لحظه جیمین آروم دستشو دور کمرم گذاشت و منو سمت خودش کشید..
باز نفسم قطع شد..
مرتیکهههه اینقدر نزدیک نیا..
سکتم میدی اخر..
با چشمای ابی گرده شده نگاهش کردم:
+چیشد؟
خیلی خونسرد گفت:
_حالا لازم نیست همه چیزو جلوی همه بیان کنی خانوم کوچولوم..
اروم نگفت.. خیلی خیلی بلند گفت..
بقیه واکشنی نشون ندادن.. اما نگاه مون میکردن..
با حرص گفتم:
+به من چه..
پوزخند واضحی زد و رو به بابا گفت:
_یه چیزو روشن کنیم عمو.. این بحث، مربوط به زندگی منه و آنجلیناست مخصوصا وقتی بحث بچهدار شدنه، بدن و تصمیم آنجلیناست..(شبیه دیالوگ کوک توی فیک اول شددد😭😭)
دستشو یکمی روی کمرم فشار داد..
و ادامه داد:
_هر وقت خودش بخواد و وقتی که خودش آماده باشه مشکلی نیس؛ ولی اینکه بقیه بخوان براش تصمیم بگیرن، درست نیست..
و حرفاش تموم شد..
چند ثانیه فقط نگاهش کردم..
این همون جیمینی بود که میگفتم یه ساعت بودن کنارشم دیوونم میکنه؟
بابا بالاخره خندید و دستاشو بالا آورد:
_ باشه، باشه... من فقط شوخی کردم
اخمی ریزی کردم:
+اصلا شوخیه خوبی نبود بابا
همه خندیدن..
یکم بعد جیمین دم گوشم با صدای بمش لب زد:
_سلیطه شدی خانومم؟
خانومم؟.. اولین باری بود که اینجوری صدام میزد..
یه حسی داشت..
چشمامو گرد کردم:
+شروع نکن جیمین..
خندید و خیلی آروم گفت:
_ من که ازت دفاع کردم
+آره، ولی حق نداری مسخرهم کنی
_ چشم
بعد یه مکث کرد و با لبخند گفت:
_ هرچند خیلی بامزه شدی..
+جیمین..
صدای خندهی همه بلند ش..
منم فقط سرمو تکون دادم و زیر لب غر زدم:
خاک بر سر همتون...
شرط؟
200 لایک
90 بازنشر
کم کم داریم به جاهای داغ نزدیک میشیما.. 🫠🙂↔️🎀
شرطا زود برسونید چون سه پارت هیجانی میخوام بزارم..(نوشتم هنوز اما مینویسم.. ولی قول نمیدم)
خیلی خیلی سه پارته خفن و هیجانین💕🐣😂
- ۵.۲k
- ۲۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط