p.2
ویو ات
اشکام را پاک کردم و جونگکوک را هی هل میدادم بیرون ولی یک ذره هم از جاش تکون نمیخورد
+جونگکوک لطفا گمشو بیرون
_ات(شوک)
+جونگکوک گمشو(داد)
ویو جونگکوک
نمیدونستم چیکار ولی از یک طرفم دلشم براش میسوخت. داشت سعی میکرد که بیرونم کنه که...
+جونگکوک لطفا گم...
که یهو با یه بوسه ساکت میشه.
جونگکوک زیر رون هاشا میگیره و بلندش میکنه و میبرتش توی و پا باش درا میبنده
ویو دو ماه بعد
ویو ات
از ته خوشحالم بلاخره جونگکوکا دارم اونم گفت منا میخاد.
امروز اماده شدیم میخاستیم بریم تولد یکی از دوستای جونگکوک
سوار ماشین شدیم و رفتیم به سمت مکان پارتی.از وقتی وارد شدیم جونگکوک همش داشت به لی هو نگاه میکنه.
هیچی نگفتم ولی فقط داشتم نگاه میکردم...
دلشوره گرفته بودم که یه کاری بکنه چون با دوست پسرش اومده بود.
ویو جونگکوک
لی هو دیدم ولی همش داشت به دوست پسرش ور میرفت. خونم داشت به جوش میومد. تا اینکه دیدم رفت سمت دستشویی...
یه بهونه ای برای ات اوردم و جیم شدم سراغ لی هو.
یه گوشه گیرش انداختمـ
~عووو جعون چی کار میکنی؟
_خفه شو تو منا به خاطر این ول کردی؟
لی هو هیچی نمیگه و فقط نگاه میکنه. جونگکوک فقط داشت به لباش نگاه میکرد انگار که خمار اونا شده بود.
کنترلشا از دست داده بود و حمله ور شد به سمت لباش.
لی هو هم انگار از خدا خواسته شروع کرد به یاری کردن. که یهو با یه صدای افتادن یه چیزی دست از کارشون برداشتنـ
ویو ات
جونگکوک خیلی وقته نیومده. بعض مثل یه پاپیون قشنگ پیچیده بود به گلوم.
استرس گرفته بودم چون یه فکرایی میکردم و ترس اینا داشتم که همون بشه.
بلند شد رفتم دنبال جونگکوک ولی وقتی به اون راه رویی رسیدم که دستشویی ها بود جونگکوک و لی هو را دیدم.
غم و اندوه و پوچی جوری به هم حجوم اورده بود که به خودم گفتم من دیگه تمومم.
چطوری باهام این کارا کرد؟ اصلا چرا این کارا کرد؟ ایا واقعا اصلا دوستم نداشت و همش یه بازی بود؟
گوشیم از دستم افتادم به چند تا تیکه تبدیل شد. با قدای بخورد گوشیم به زمین به خودم اومدم.
اونا هم از هم جدا شدن. اصلا هیچی نگفتم چون اگه حرفی میزدم بغضم میترکید.
گوشیما بیخیال شدم. رفتم توی سالن و پالتوما بداشتم و رفتم دم در به نگهبان گفتم برام یه تاکسی بگیره چون با ماشین جونگکوک اومده بودیم نه من.
که یهو یکی کشبدم عقب...
خوشگلای من برای پارت بعد ۵٠تا لایک نیازه🥳🙃
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
#تابع_قوانین_ویسگون
اشکام را پاک کردم و جونگکوک را هی هل میدادم بیرون ولی یک ذره هم از جاش تکون نمیخورد
+جونگکوک لطفا گمشو بیرون
_ات(شوک)
+جونگکوک گمشو(داد)
ویو جونگکوک
نمیدونستم چیکار ولی از یک طرفم دلشم براش میسوخت. داشت سعی میکرد که بیرونم کنه که...
+جونگکوک لطفا گم...
که یهو با یه بوسه ساکت میشه.
جونگکوک زیر رون هاشا میگیره و بلندش میکنه و میبرتش توی و پا باش درا میبنده
ویو دو ماه بعد
ویو ات
از ته خوشحالم بلاخره جونگکوکا دارم اونم گفت منا میخاد.
امروز اماده شدیم میخاستیم بریم تولد یکی از دوستای جونگکوک
سوار ماشین شدیم و رفتیم به سمت مکان پارتی.از وقتی وارد شدیم جونگکوک همش داشت به لی هو نگاه میکنه.
هیچی نگفتم ولی فقط داشتم نگاه میکردم...
دلشوره گرفته بودم که یه کاری بکنه چون با دوست پسرش اومده بود.
ویو جونگکوک
لی هو دیدم ولی همش داشت به دوست پسرش ور میرفت. خونم داشت به جوش میومد. تا اینکه دیدم رفت سمت دستشویی...
یه بهونه ای برای ات اوردم و جیم شدم سراغ لی هو.
یه گوشه گیرش انداختمـ
~عووو جعون چی کار میکنی؟
_خفه شو تو منا به خاطر این ول کردی؟
لی هو هیچی نمیگه و فقط نگاه میکنه. جونگکوک فقط داشت به لباش نگاه میکرد انگار که خمار اونا شده بود.
کنترلشا از دست داده بود و حمله ور شد به سمت لباش.
لی هو هم انگار از خدا خواسته شروع کرد به یاری کردن. که یهو با یه صدای افتادن یه چیزی دست از کارشون برداشتنـ
ویو ات
جونگکوک خیلی وقته نیومده. بعض مثل یه پاپیون قشنگ پیچیده بود به گلوم.
استرس گرفته بودم چون یه فکرایی میکردم و ترس اینا داشتم که همون بشه.
بلند شد رفتم دنبال جونگکوک ولی وقتی به اون راه رویی رسیدم که دستشویی ها بود جونگکوک و لی هو را دیدم.
غم و اندوه و پوچی جوری به هم حجوم اورده بود که به خودم گفتم من دیگه تمومم.
چطوری باهام این کارا کرد؟ اصلا چرا این کارا کرد؟ ایا واقعا اصلا دوستم نداشت و همش یه بازی بود؟
گوشیم از دستم افتادم به چند تا تیکه تبدیل شد. با قدای بخورد گوشیم به زمین به خودم اومدم.
اونا هم از هم جدا شدن. اصلا هیچی نگفتم چون اگه حرفی میزدم بغضم میترکید.
گوشیما بیخیال شدم. رفتم توی سالن و پالتوما بداشتم و رفتم دم در به نگهبان گفتم برام یه تاکسی بگیره چون با ماشین جونگکوک اومده بودیم نه من.
که یهو یکی کشبدم عقب...
خوشگلای من برای پارت بعد ۵٠تا لایک نیازه🥳🙃
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
#تابع_قوانین_ویسگون
- ۱.۲k
- ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط