Love in the dark
Love in the dark③④
فردای اون روز...
از وقتی چشم باز کرده بودم یه درد مبهم توی کمر و زیر دلم میپیچید انقدر آزاردهنده بود که حتی حوصله بلند شدن از تخت رو هم نداشتم
ولی چیزی به جونگکوک نگفتم.
نمیخواستم نگرانش کنم.
جلوی آینه ایستاده بودم و آروم دستمو روی شکمم فشار میدادم که صدای جونگکوک از پشت سرم اومد.
کوک: آمادهای؟
سریع دستمو برداشتم و برگشتم سمتش.
ا/ت: آره
جونگکوک چند ثانیه نگام کرد.
انگار میخواست چیزی بپرسه ولی آخر فقط گفت:
کوک: بریم.
وقتی رسیدیم خونه خانواده جونگکوک هارین با دیدنم سریع بغلم کرد.
هارین: عزیز دلم اومد
(اگر اعضای خانوادش رو فراموش کردید دوباره کامنت کردم بخونید)
لبخند زدم.
ا/ت: سلام مامان.
هارین همیشه باهام مهربون بود برعکس مینسو که فقط یه لبخند مصنوعی زد و چیزی نگفت.
جونسو مشغول صحبت با جیهو بود و جیوو مثل همیشه از دور نگاهم میکرد همون نگاه سرد و پر از قضاوتش
سوآ اما طبق معمول اومد سمتم.
سوآ: ا/ت حالت خوبه؟ رنگت پریده.
لبخند زورکی زدم.
ا/ت: خوبم.
ولی واقعاً خوب نبودم.
تمام مدت دستم روی شکمم بود و سعی میکردم درد لعنتی رو تحمل کنم.
چند ساعت گذشت.
همه توی پذیرایی نشسته بودن و حرف میزدن که صدای باز شدن در اومد.
هارین لبخند زد.
هارین: فکر کنم سویونه.
چند ثانیه بعد دختری بلندقد با موهای قهوهای روشن وارد شد. لباس گرونقیمت و آرایش بینقصش باعث میشد زیادی جلب توجه کنه.
اما چیزی که بیشتر حالمو بد کرد، لبخند بزرگی بود که وقتی جونگکوک رو دید روی لبش نشست.
سویون: جونگکوک!
تقریباً دوید سمتش.
و بغلش کرد قبل از اینکه حتی جونگکوک چیزی بگه، لپش رو بوسید و دستشو گرفت.
سویون: چقدر دلم برات تنگ شده بود.
جونگکوک خیلی آروم لبخند زد.
کوک: منم همینطور
انتظار داشتم جونگکوک دستش رو کنار بزنه بخاطر من اما نه دستش رو محکم گرفت و لبخند میزد
و قلبم یه جوری فشرده شد.
سویون با بقیه هم گرم سلام کرد حتی با جیوو بغل کرد و خندید.
اما وقتی نگاهش به من افتاد، لبخندش محو شد.
چند ثانیه فقط از بالا تا پایین نگام کرد.
بعد خشک گفت:
سویون: سلام
ا/ت: سلام
ابروش رفت بالا
سویون: شما؟
ا/ت: من همسر جونگکوکم
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد یهو خندید.
سویون: همسر جونگکوک؟ وایی... جونگکوک کی ازدواج کردی که من نفهمیدم؟
ا/ت: زیاد نیست.
سویون بدون اینکه نگام کنه، مستقیم به جونگکوک خیره شد.
سویون: از شما نپرسیدم.
لبخندش آروم تبدیل به یه پوزخند شد.
سویون: راستش فکر میکردم سلیقهت خیلی بهتر از اینا باشه... ولی خب ظاهراً اشتباه میکردم.
سویون:جونگکوک ببینم نکنه مجبورت کردن؟
خندید.
سویون: آره... احتمالاً مجبورت کردن.
اخم کردم.
ا/ت: خانوم، چی دارین میگین؟
سویون شونه بالا انداخت.
سویون: هیچی. فقط عجیب بود برام.
نگاهش روی دستم که روی شکمم بود موند.
سویون: بچه که ندارید؟
ا/ت: هنوز نه
پوزخندش عمیقتر شد.
سویون: هنوز نه؟
و بعد خندید.
سویون: چه اعتماد به نفسی داری.
همه ساکت شده بودن.
حتی هارین هم معذب به نظر میرسید.
ولی چیزی که بیشتر اذیتم میکرد، سکوت جونگکوک بود انتظار داشتم جونگکوک ازم دفاع کنه اما هیچکش اونجا کاری نمیکرد و جونگکوک با لبخند به سویون نگاه میکرد
سویون ادامه داد:
سویون: فکر میکنی ازدواجت با جونگکوک دوام میاره؟ با این اخلاق و این مدل رفتار؟
نگاهش تحقیرآمیز بود.
سویون: من خوب جونگکوک رو میشناسم... اون از چیزای موقت زود خسته میشه.
ا/ت: شما کی باشی که درباره رابطه ما نظر میدی؟
سویون لبخند زد.
سویون: فکر کن یه رقیب.
چند ثانیه مکث کرد و با نیشخند ادامه داد:
سویون: البته رقیب که نه... چون تو واقعاً کسی نیستی.
دستم مشت شد.
منتظر بودم جونگکوک چیزی بگه.
یه جمله.
یه دفاع ساده.
ولی اون فقط ساکت ایستاده بود.نگاهش میکردم انتظار زیادی نداشتم فقط وظیفش به عنوان یه همسر
رفت کنار جونگکوک نشست و دستشو روی بازوش گذاشت.
سویون: واقعاً عجله کردی برای ازدواج. باید بیشتر دقت میکردی البته هنوزم دیر نشده.
قلبم تیر کشید.
ا/ت: من زنشم، خانوم. چی دارین میگین؟ خیلی خونسرد گفت:
سویون: زن داره... سرطان که نداره.
بعد خندید.
سویون: هرچقدر دلش بخواد میتونه زن داشته باشه.
هارین زیر لب گفت:
جیهو:هارین
ولی دختره اهمیتی نداد.
و جونگکوک...
هنوز ساکت بود.
حتی نگام هم نمیکرد.
انگار هر لحظه اون سکوتش بیشتر از حرفهای سویون تحقیرم میکرد.
چند دقیقه بعد، سویون گوشی جونگکوک رو گرفت و چیزی نشونش داد.
هر دو خم شده بودن روی صفحه.
سویون میخندید و بازوش گاهی به بازوی جونگکوک میخورد.
و جونگکوک هم...
میخندید.
نفسم سنگین شد.
درد زیر دلم بدتر شده بود. انقدر که حس میکردم نمیتونم صاف بشینم.
ولی بیشتر از درد جسمی... قلبم درد میکرد.
تمام مدت ساکت نشسته بودم و فقط نگاهشون میکردم.
فردای اون روز...
از وقتی چشم باز کرده بودم یه درد مبهم توی کمر و زیر دلم میپیچید انقدر آزاردهنده بود که حتی حوصله بلند شدن از تخت رو هم نداشتم
ولی چیزی به جونگکوک نگفتم.
نمیخواستم نگرانش کنم.
جلوی آینه ایستاده بودم و آروم دستمو روی شکمم فشار میدادم که صدای جونگکوک از پشت سرم اومد.
کوک: آمادهای؟
سریع دستمو برداشتم و برگشتم سمتش.
ا/ت: آره
جونگکوک چند ثانیه نگام کرد.
انگار میخواست چیزی بپرسه ولی آخر فقط گفت:
کوک: بریم.
وقتی رسیدیم خونه خانواده جونگکوک هارین با دیدنم سریع بغلم کرد.
هارین: عزیز دلم اومد
(اگر اعضای خانوادش رو فراموش کردید دوباره کامنت کردم بخونید)
لبخند زدم.
ا/ت: سلام مامان.
هارین همیشه باهام مهربون بود برعکس مینسو که فقط یه لبخند مصنوعی زد و چیزی نگفت.
جونسو مشغول صحبت با جیهو بود و جیوو مثل همیشه از دور نگاهم میکرد همون نگاه سرد و پر از قضاوتش
سوآ اما طبق معمول اومد سمتم.
سوآ: ا/ت حالت خوبه؟ رنگت پریده.
لبخند زورکی زدم.
ا/ت: خوبم.
ولی واقعاً خوب نبودم.
تمام مدت دستم روی شکمم بود و سعی میکردم درد لعنتی رو تحمل کنم.
چند ساعت گذشت.
همه توی پذیرایی نشسته بودن و حرف میزدن که صدای باز شدن در اومد.
هارین لبخند زد.
هارین: فکر کنم سویونه.
چند ثانیه بعد دختری بلندقد با موهای قهوهای روشن وارد شد. لباس گرونقیمت و آرایش بینقصش باعث میشد زیادی جلب توجه کنه.
اما چیزی که بیشتر حالمو بد کرد، لبخند بزرگی بود که وقتی جونگکوک رو دید روی لبش نشست.
سویون: جونگکوک!
تقریباً دوید سمتش.
و بغلش کرد قبل از اینکه حتی جونگکوک چیزی بگه، لپش رو بوسید و دستشو گرفت.
سویون: چقدر دلم برات تنگ شده بود.
جونگکوک خیلی آروم لبخند زد.
کوک: منم همینطور
انتظار داشتم جونگکوک دستش رو کنار بزنه بخاطر من اما نه دستش رو محکم گرفت و لبخند میزد
و قلبم یه جوری فشرده شد.
سویون با بقیه هم گرم سلام کرد حتی با جیوو بغل کرد و خندید.
اما وقتی نگاهش به من افتاد، لبخندش محو شد.
چند ثانیه فقط از بالا تا پایین نگام کرد.
بعد خشک گفت:
سویون: سلام
ا/ت: سلام
ابروش رفت بالا
سویون: شما؟
ا/ت: من همسر جونگکوکم
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد یهو خندید.
سویون: همسر جونگکوک؟ وایی... جونگکوک کی ازدواج کردی که من نفهمیدم؟
ا/ت: زیاد نیست.
سویون بدون اینکه نگام کنه، مستقیم به جونگکوک خیره شد.
سویون: از شما نپرسیدم.
لبخندش آروم تبدیل به یه پوزخند شد.
سویون: راستش فکر میکردم سلیقهت خیلی بهتر از اینا باشه... ولی خب ظاهراً اشتباه میکردم.
سویون:جونگکوک ببینم نکنه مجبورت کردن؟
خندید.
سویون: آره... احتمالاً مجبورت کردن.
اخم کردم.
ا/ت: خانوم، چی دارین میگین؟
سویون شونه بالا انداخت.
سویون: هیچی. فقط عجیب بود برام.
نگاهش روی دستم که روی شکمم بود موند.
سویون: بچه که ندارید؟
ا/ت: هنوز نه
پوزخندش عمیقتر شد.
سویون: هنوز نه؟
و بعد خندید.
سویون: چه اعتماد به نفسی داری.
همه ساکت شده بودن.
حتی هارین هم معذب به نظر میرسید.
ولی چیزی که بیشتر اذیتم میکرد، سکوت جونگکوک بود انتظار داشتم جونگکوک ازم دفاع کنه اما هیچکش اونجا کاری نمیکرد و جونگکوک با لبخند به سویون نگاه میکرد
سویون ادامه داد:
سویون: فکر میکنی ازدواجت با جونگکوک دوام میاره؟ با این اخلاق و این مدل رفتار؟
نگاهش تحقیرآمیز بود.
سویون: من خوب جونگکوک رو میشناسم... اون از چیزای موقت زود خسته میشه.
ا/ت: شما کی باشی که درباره رابطه ما نظر میدی؟
سویون لبخند زد.
سویون: فکر کن یه رقیب.
چند ثانیه مکث کرد و با نیشخند ادامه داد:
سویون: البته رقیب که نه... چون تو واقعاً کسی نیستی.
دستم مشت شد.
منتظر بودم جونگکوک چیزی بگه.
یه جمله.
یه دفاع ساده.
ولی اون فقط ساکت ایستاده بود.نگاهش میکردم انتظار زیادی نداشتم فقط وظیفش به عنوان یه همسر
رفت کنار جونگکوک نشست و دستشو روی بازوش گذاشت.
سویون: واقعاً عجله کردی برای ازدواج. باید بیشتر دقت میکردی البته هنوزم دیر نشده.
قلبم تیر کشید.
ا/ت: من زنشم، خانوم. چی دارین میگین؟ خیلی خونسرد گفت:
سویون: زن داره... سرطان که نداره.
بعد خندید.
سویون: هرچقدر دلش بخواد میتونه زن داشته باشه.
هارین زیر لب گفت:
جیهو:هارین
ولی دختره اهمیتی نداد.
و جونگکوک...
هنوز ساکت بود.
حتی نگام هم نمیکرد.
انگار هر لحظه اون سکوتش بیشتر از حرفهای سویون تحقیرم میکرد.
چند دقیقه بعد، سویون گوشی جونگکوک رو گرفت و چیزی نشونش داد.
هر دو خم شده بودن روی صفحه.
سویون میخندید و بازوش گاهی به بازوی جونگکوک میخورد.
و جونگکوک هم...
میخندید.
نفسم سنگین شد.
درد زیر دلم بدتر شده بود. انقدر که حس میکردم نمیتونم صاف بشینم.
ولی بیشتر از درد جسمی... قلبم درد میکرد.
تمام مدت ساکت نشسته بودم و فقط نگاهشون میکردم.
- ۱.۱k
- ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط