Love in the dark
Love in the dark③③
چند روز بعد...
من و جونگکوک روبهروی هم پشت میز ناهار نشسته بودیم. فضای خونه آروم بود و فقط صدای برخورد قاشقها با ظرفها میاومد.
جونگکوک یه جرعه آب خورد و گفت:
کوک: عزیزم یکی از دوستام فردا میاد خونه مامانم گفتم بهتره ما هم بریم اونجا.
سرمو بلند کردم و لبخند زدم.
ا/ت: باشه عزیزم
کوک: وایی... فراموش کردم.
ا/ت: چی شده؟
از جاش بلند شد و گوشی رو برداشت.
کوک: باید برم یه جا شاید دیر برگردم.
آروم گفتم:
ا/ت: باشه... مراقب خودت باش.
چند ثانیه نگاهم کرد. بعد خم شد و خیلی کوتاه لبمو بوسید.
کوک: چشم
چند دقیقه بعد صدای بسته شدن در خونه پیچید.
کوک
پشت فرمون ماشین سیاهم نشسته بودم و بیهدف به خیابون نگاه میکردم
ذهنم شلوغ بود.
بیشتر از حد شلوغ.
بالاخره ماشینم رو جلوی ساختمونی توقف کردم چند دقیقه بعد وارد دفتر مردی شدم که سالها میشناختمش
مینهو
دوست قدیمی من و یکی از معروفترین مشاورهای روابط و ازدواج.
مینهو وقتی من رو دید متعجب ابرو بالا انداخت
مینهو: تو؟ اینجا؟
بدون حرف کتم رو درآوردم و روی مبل نشست.
کوک: زیاد وقت ندارم.
مینهو پوزخند زد.
مینهو: وقتی مافیای بزرگ شهر میاد دفتر مشاوره، یعنی اوضاع خرابه.
چیزی نگفتم
فقط چند ثانیه به زمین خیره موندم
بعد بالاخره آروم گفتم
کوک: فکر میکنم ا/ت دوستم نداره.
مینهو ساکت شد.
کوک: شاید فقط چون جایی برای رفتن نداشت موند کنارم... شاید بخاطر پول... امنیت... این خونه...
مینهو تکیه داد عقب.
مینهو: چرا همچین فکری میکنی؟
کوک: چون با بقیه راحتتره تا با من.
چند ثانیه سکوت کردم
کوک: کلی دوست صمیمی پسر داره... میخنده... راحت حرف میزنه... ولی وقتی به من میرسه انگار همیشه یه دیوار بینمونه.
مینهو خیره نگاهش کرد.
کوک: بعضی وقتا حس میکنم فقط تحملم میکنه.
برای اولین بار توی صدام یه چیزی شبیه ترس بود.
ترسی که هیچوقت توی جنگها یا معاملههای خطرناک نداشتم
مینهو آهی کشید.
مینهو: تو عاشقش شدی؟
آروم خندیدم
کوک: بیشتر از چیزی که باید.
مینهو چند لحظه فکر کرد.
بعد گفت:
مینهو:گفتی فردا سویون میاد دیدنت درسته؟
سر تکون دادم
سویون دوست صمیمی چند سالهام بود.
مینهو: چند روز یه آزمایش کن.
اخمم بیشتر شد.
کوک: آزمایش؟
مینهو: خودتو به سویون نزدیکتر نشون بده. جلوی ا/ت کمتر بهش توجه کن. کمتر حرف بزن، کمتر لمسش کن... واکنششو ببین.
بلافاصله مخالفت کردم.
کوک: نه.
مینهو: چرا؟
کوک: دلم نمیخواد ناراحتش کنم.
مینهو لبخند خیلی ریزی زد.
مینهو: ولی هنوز شک داری
چیزی نگفتم.
چون حقیقت داشت.
با تمام عشق دیوونهواری که به ا/ت داشتم... هنوز ته دلم میترسید
میترسیدم یه روز بفهمم ا/ت هیچوقت واقعاً عاشقم نبوده
مینهو: اگه دوستت داشته باشه،
واکنش نشون میده.
آه آرومی کشیدم و سرمو به مبل تکیه دادم
فقط فکر اینکه بخوادم چند روز از ا/ت فاصله بگیرم قلبمو سنگین میکرد
ولی شک...
اون شک لعنتی هنوز توی ذهنم بود
#فیک
#سناریو
#جونگکوک
#کوک
#عشق_در_تاریکی
چند روز بعد...
من و جونگکوک روبهروی هم پشت میز ناهار نشسته بودیم. فضای خونه آروم بود و فقط صدای برخورد قاشقها با ظرفها میاومد.
جونگکوک یه جرعه آب خورد و گفت:
کوک: عزیزم یکی از دوستام فردا میاد خونه مامانم گفتم بهتره ما هم بریم اونجا.
سرمو بلند کردم و لبخند زدم.
ا/ت: باشه عزیزم
کوک: وایی... فراموش کردم.
ا/ت: چی شده؟
از جاش بلند شد و گوشی رو برداشت.
کوک: باید برم یه جا شاید دیر برگردم.
آروم گفتم:
ا/ت: باشه... مراقب خودت باش.
چند ثانیه نگاهم کرد. بعد خم شد و خیلی کوتاه لبمو بوسید.
کوک: چشم
چند دقیقه بعد صدای بسته شدن در خونه پیچید.
کوک
پشت فرمون ماشین سیاهم نشسته بودم و بیهدف به خیابون نگاه میکردم
ذهنم شلوغ بود.
بیشتر از حد شلوغ.
بالاخره ماشینم رو جلوی ساختمونی توقف کردم چند دقیقه بعد وارد دفتر مردی شدم که سالها میشناختمش
مینهو
دوست قدیمی من و یکی از معروفترین مشاورهای روابط و ازدواج.
مینهو وقتی من رو دید متعجب ابرو بالا انداخت
مینهو: تو؟ اینجا؟
بدون حرف کتم رو درآوردم و روی مبل نشست.
کوک: زیاد وقت ندارم.
مینهو پوزخند زد.
مینهو: وقتی مافیای بزرگ شهر میاد دفتر مشاوره، یعنی اوضاع خرابه.
چیزی نگفتم
فقط چند ثانیه به زمین خیره موندم
بعد بالاخره آروم گفتم
کوک: فکر میکنم ا/ت دوستم نداره.
مینهو ساکت شد.
کوک: شاید فقط چون جایی برای رفتن نداشت موند کنارم... شاید بخاطر پول... امنیت... این خونه...
مینهو تکیه داد عقب.
مینهو: چرا همچین فکری میکنی؟
کوک: چون با بقیه راحتتره تا با من.
چند ثانیه سکوت کردم
کوک: کلی دوست صمیمی پسر داره... میخنده... راحت حرف میزنه... ولی وقتی به من میرسه انگار همیشه یه دیوار بینمونه.
مینهو خیره نگاهش کرد.
کوک: بعضی وقتا حس میکنم فقط تحملم میکنه.
برای اولین بار توی صدام یه چیزی شبیه ترس بود.
ترسی که هیچوقت توی جنگها یا معاملههای خطرناک نداشتم
مینهو آهی کشید.
مینهو: تو عاشقش شدی؟
آروم خندیدم
کوک: بیشتر از چیزی که باید.
مینهو چند لحظه فکر کرد.
بعد گفت:
مینهو:گفتی فردا سویون میاد دیدنت درسته؟
سر تکون دادم
سویون دوست صمیمی چند سالهام بود.
مینهو: چند روز یه آزمایش کن.
اخمم بیشتر شد.
کوک: آزمایش؟
مینهو: خودتو به سویون نزدیکتر نشون بده. جلوی ا/ت کمتر بهش توجه کن. کمتر حرف بزن، کمتر لمسش کن... واکنششو ببین.
بلافاصله مخالفت کردم.
کوک: نه.
مینهو: چرا؟
کوک: دلم نمیخواد ناراحتش کنم.
مینهو لبخند خیلی ریزی زد.
مینهو: ولی هنوز شک داری
چیزی نگفتم.
چون حقیقت داشت.
با تمام عشق دیوونهواری که به ا/ت داشتم... هنوز ته دلم میترسید
میترسیدم یه روز بفهمم ا/ت هیچوقت واقعاً عاشقم نبوده
مینهو: اگه دوستت داشته باشه،
واکنش نشون میده.
آه آرومی کشیدم و سرمو به مبل تکیه دادم
فقط فکر اینکه بخوادم چند روز از ا/ت فاصله بگیرم قلبمو سنگین میکرد
ولی شک...
اون شک لعنتی هنوز توی ذهنم بود
#فیک
#سناریو
#جونگکوک
#کوک
#عشق_در_تاریکی
- ۴۴۶
- ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط