{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان: سلطنتِ گل‌های سیاه 🍒🖤

رمان: سلطنتِ گل‌های سیاه 🍒🖤

پارت ششم: معمایِ کتابخانه‌ی ممنوعه
دودِ ناشی از انفجار، دید را به صفر رسانده بود. صدای آژیرهای خطر، اعصابِ همه را به بازی گرفته بود. ات جینا را پشت سرش کشید و با خشمی پنهان گفت:

— اگر می‌خوای زنده بمونی، فقط دنبالِ من بیا.

کوک و سوهو با خونسردیِ عجیبی که نشان از تجربه‌ی زیادشان داشت، به سمت صفحه‌ی امنیتیِ روی دیوار رفتند. سوهو با سرعت مشغولِ هک کردنِ سیستم شد.

— همه‌چیز قطع شده… به‌جز یک دوربین.

تصویرِ لرزانِ کتابخانه‌ی ممنوعه روی صفحه ظاهر شد. درِ فولادیِ آن باز بود و روی کفِ سنگیِ اتاق، با خونِ تازه نوشته شده بود: «پادشاهان بالاخره برگشتند.»

سوهو برای اولین‌بار، چهره‌اش درهم رفت.

— این حمله برای ما نبود… این یک اخطاره.

ات نگاهش را به جینا دوخت. در همان لحظه، صدای تلفنِ قدیمیِ آکادمی که مدت‌ها بود کسی از آن استفاده نمی‌کرد، از داخلِ همان کتابخانه‌ی ممنوعه بلند شد. یک‌بار، دو بار، سه بار…

جینا با شنیدنِ صدای زنگ، رنگش مثل گچ سفید شد. انگار روح دیده باشد، لرزید.

— این تلفن… نباید دیگه وجود داشته باشه.

ات مچِ دستِ جینا را محکم گرفت.

— تو اون صدا رو می‌شناسی؟ حرف بزن!

جینا با صدایی که به سختی شنیده می‌شد، نجوا کرد:

— آخرین‌باری که اون تلفن زنگ خورد… تمام خانواده‌ی من ناپدید شدن.

تلفن قطع شد. و بلافاصله، صدای قدم‌های ده‎‌ها نفر از داخلِ کتابخانه به گوش رسید. آن‌ها تنها نبودند. درهای کتابخانه باز شد و سایه‌ای با ماسکِ گلِ سرخ، بسته‌ای را به سمتِ ات پرتاب کرد.

ات آن را گرفت، اما همان لحظه نارنجکی کوچک میانِ آن‌ها افتاد. ات جینا را به زمین کوبید و فریاد زد:

— بخوابید!

انفجار، همه‌چیز را در تاریکی فرو برد…

ادامه دارد.....
ادامه دارد…

شرایط برای 3 پارت بعدی:
18 لایک❤
15 کامنت🗨
6 ریپست♾️

دوستتون دارم دخترکام.... باییییی💟♾️
دیدگاه ها (۰)

رمان: سلطنتِ گل‌های سیاه 🍒🖤پارت پنجم: برخوردِ سرد در راهرویِ...

رمان: سلطنتِ گل‌های سیاه 🍒🖤پارت چهارم: سایه‌های سرد در آکادم...

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۱۷همه برای چند ثانیه به چراغ قرمز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط