My boyfriend
My boyfriend
P:9
یه دفعه همه نگاهها برگشت سمت دخترخالهت، که انگار از این واکنشها لذت میبرد. صورت پدرت برافروخته بود و چشماش از عصبانیت برق میزد.
دخترخالهت با یه لبخند ملیح گفت:
— «خب… آره. همین چند دقیقه پیش، همینطور که داشتیم میرفتیم سمت اتاق. لباسش یه کم کثیف شده بود، خب… جیمین هم نامردی نکرد و همونجا…»
نزاشت حرفشو تموم کنه.
تو سریع پریدی وسط، با صدایی که سعی میکردی آروم باشه ولی یه رگهی نگرانی توش بود:
— «نه بابا! اصلاً اینطور نیست! دخترخاله، تو اشتباه دیدی یا شاید متوجه نشدی. اون هودیِ خودم بود که از تنش درآوردم دادم بهش بپوشه. لباس خودش رو کثیف کرده بود، ولی جلوی من لباس عوض نکرد.»
پدرت با جدیت به تو نگاه کرد:
— «واقعاً؟ مطمئنی؟»
تو سر تکون دادی:
— «آره بابا! چرا باید جلوی من لباس عوض کنه؟ اون هودیِ خودم بود، مالِ وقتی که سردم میشد میپوشیدم.»
جیمین هم بلافاصله اضافه کرد:
— «آره عمو. جیسو سریع هودی خودش رو داد به من که بپوشم. لباسِ خودم کثیف شده بود، ولی لازم نبود درش بیارم.»
دخترخالهت یه قهقههی کوتاه سر داد.
— «چه زود هم هماهنگ شدین! باورم نمیشه! یعنی من فقط اشتباه دیدم؟»
پدرت اخم کرده بود و داشت با دقت به حرفهای تو و جیمین گوش میداد.
— «جیسو، مطمئنی؟»
تو با قاطعیت گفتی:
— «آره بابا! صد در صد مطمئنم.»
بعد برگشتی سمت دخترخالهت و با لحنی که سعی میکردی کمی سرد باشه، گفتی:
— «یه وقتایی آدم اشتباه میکنه. حتماً تو هم داشتی فکر میکردی، اشتباه دیدی.»
دخترخالهت دیگه نخندید.
یه لحظه چشمهاش رو تنگ کرد و به تو خیره شد. انگار داشت سعی میکرد دروغ تو رو تشخیص بده.
بعد آروم گفت:
— «باشه… شاید.»
ولی لحنش نشون میداد که هنوز قانع نشده.
پدرت که انگار خیالش داشت راحت میشد، گفت:
— «خب پس. اینطور که معلومه، دخترخالت یه کم خیالبافی کرده. بریم شام بخوریم.»
و همه دوباره مشغول غذا خوردن شدن.
ولی تو حس میکردی که دخترخالهت هنوز داره از گوشه چشم مراقبت میکنه. انگار منتظر یه فرصت دوباره بود.
---
بچهها احساس میکنم از فیک خوشتون نمیاد
ادامش ندم دیگه؟
P:9
یه دفعه همه نگاهها برگشت سمت دخترخالهت، که انگار از این واکنشها لذت میبرد. صورت پدرت برافروخته بود و چشماش از عصبانیت برق میزد.
دخترخالهت با یه لبخند ملیح گفت:
— «خب… آره. همین چند دقیقه پیش، همینطور که داشتیم میرفتیم سمت اتاق. لباسش یه کم کثیف شده بود، خب… جیمین هم نامردی نکرد و همونجا…»
نزاشت حرفشو تموم کنه.
تو سریع پریدی وسط، با صدایی که سعی میکردی آروم باشه ولی یه رگهی نگرانی توش بود:
— «نه بابا! اصلاً اینطور نیست! دخترخاله، تو اشتباه دیدی یا شاید متوجه نشدی. اون هودیِ خودم بود که از تنش درآوردم دادم بهش بپوشه. لباس خودش رو کثیف کرده بود، ولی جلوی من لباس عوض نکرد.»
پدرت با جدیت به تو نگاه کرد:
— «واقعاً؟ مطمئنی؟»
تو سر تکون دادی:
— «آره بابا! چرا باید جلوی من لباس عوض کنه؟ اون هودیِ خودم بود، مالِ وقتی که سردم میشد میپوشیدم.»
جیمین هم بلافاصله اضافه کرد:
— «آره عمو. جیسو سریع هودی خودش رو داد به من که بپوشم. لباسِ خودم کثیف شده بود، ولی لازم نبود درش بیارم.»
دخترخالهت یه قهقههی کوتاه سر داد.
— «چه زود هم هماهنگ شدین! باورم نمیشه! یعنی من فقط اشتباه دیدم؟»
پدرت اخم کرده بود و داشت با دقت به حرفهای تو و جیمین گوش میداد.
— «جیسو، مطمئنی؟»
تو با قاطعیت گفتی:
— «آره بابا! صد در صد مطمئنم.»
بعد برگشتی سمت دخترخالهت و با لحنی که سعی میکردی کمی سرد باشه، گفتی:
— «یه وقتایی آدم اشتباه میکنه. حتماً تو هم داشتی فکر میکردی، اشتباه دیدی.»
دخترخالهت دیگه نخندید.
یه لحظه چشمهاش رو تنگ کرد و به تو خیره شد. انگار داشت سعی میکرد دروغ تو رو تشخیص بده.
بعد آروم گفت:
— «باشه… شاید.»
ولی لحنش نشون میداد که هنوز قانع نشده.
پدرت که انگار خیالش داشت راحت میشد، گفت:
— «خب پس. اینطور که معلومه، دخترخالت یه کم خیالبافی کرده. بریم شام بخوریم.»
و همه دوباره مشغول غذا خوردن شدن.
ولی تو حس میکردی که دخترخالهت هنوز داره از گوشه چشم مراقبت میکنه. انگار منتظر یه فرصت دوباره بود.
---
بچهها احساس میکنم از فیک خوشتون نمیاد
ادامش ندم دیگه؟
- ۴۸۹
- ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط