{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part15

سکوت، مثل نخِ کشیده‌ای بین‌شان مانده بود؛ نخی که اگر کمی بیشتر کش می‌آمد، یا پاره می‌شد، یا دور هر دویشان گره می‌خورد.

الی اول کسی بود که عقب کشید. چانه‌اش را به نرمی از میان انگشت‌های کوک آزاد کرد و یک قدم فاصله گرفت. نفس عمیقی کشید، انگار می‌خواست چیزی را در خودش خفه کند؛ ترس، احساس، یا هر دو.

«ما هنوز توی بازی‌ایم، کوک.»

صدایش آرام بود، اما تهِ آن لرز خفیفی داشت که خودش را لو می‌داد.

«دیشب… هرچی که بود… نمی‌تونه تمرکز ما رو بزنه به‌هم. اون بیرون هنوز دنبال‌مونن. یادت نره.»

کوک لحظه‌ای به او نگاه کرد؛ نه مثل یک هم‌تیمی، نه مثل یک غریبه. بیشتر شبیه کسی که دارد تلاش می‌کند حدِ بین دو نقش را بفهمد.

«اتفاقاً به خاطر همینه که دارم می‌گم دیگه نمی‌تونیم تظاهر کنیم. وقتی کسی می‌خواد تو رو بکشه، کسی که کنارت می‌ایسته دیگه فقط “هم‌تیمی” نیست.»

الی لب‌هایش را روی هم فشرد.

«این حرف‌ها… توی گزارش نهایی جاشون نیست.»

کوک آرام خندید.

«نگران گزارش نباش. اگه زنده نمونیم، کسی نمی‌رسه بخونه‌ش.»

الی نگاه تندی به او انداخت؛ همان نگاه قدیمیِ مأمور سرد و بی‌انعطاف.

«ما زنده می‌مونیم. چون من برنامه دارم. نه چون تو صبح‌به‌صبح فلسفه‌ی‌ احساسات تحویل می‌دی.»

کوک با دست به سینه‌اش زد، نمایشی:

«آها. برگشتیم به الی نسخه‌ی “فکر نکن، فقط شلیک کن”. خیالم راحت شد.»

الی بدون اینکه به شوخی‌اش لبخند بزند، به سمت پنجره رفت. پرده‌ی کهنه را کمی کنار زد؛ بیرون، حیاط خاکی و دیوار کوتاهِ ویلا و دو نگهبانی که شب گذشته مستقر کرده بود، در سکوتِ صبحگاهی پیداست. ماشین‌های عبوری، صدای دورِ شهر، و یک حس از اینکه این آرامش، موقتی است.

«چند ساعت دیگه باید جابه‌جا شیم.»

این را گفت و هنوز نگاهش بیرون بود.


من یک عدد دوست پسر مثل کوک میخوام که بنده رو ابسسد خودش کنه شما چی میخواید؟

#فیک#فیکشن#مافیایی#اسمات#کوک#بی_تی_اس#فیک_کوک
دیدگاه ها (۱۷)

فیکشن نویسه فوق العادیه👀🍓https://wisgoon.com/novel_bts/

part16

یه فالوش نشه؟👀https://wisgoon.com/xa.victor/

part14

part11

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط