Before I Saw You
Before I Saw You
#BeforeISawYou
#Part_1
منو به زور خارج فرستادن برای درس؛ حالا هم که به زور دارن برمیگردوننم، نمیدونم پدربزرگ دوباره چه کاری با من داره.
از فرودگاه که خارج شدم، دنبال خانوادهام گشتم؛ ولی به جای خودشون، راننده فرستادن برام. چمدونمو بهش دادم و سوار ماشین شدیم و یه کم بعد راه افتادیم.
وقتی به خونه رسیدیم، وارد حیاط که شدم، کل خاطراتم مرور شد. اصلاً عوض نشده بود؛ دقیقاً همونجوری که بود مونده بود.
در زدم و منتظر موندم که باز شه. اجوما در رو باز کرد. وای خیلی دلم تنگ شده بود! همینجوری پریدم تو بغلش. یه جورایی حس مادربزرگمو بهم میداد. از بغلش بیرون اومدم و رفتم سمت بقیه و سلام و اینا کردم. خودمو انداختم رو مبل.
· تهیونگ کجاست؟
· یه کم کار براش پیش اومده بود، برای همین رفت.
واقعاً که! اونقدر خواهرش رو بعد از سه سال دوباره داره میبینه، بعد رفته سر کار؟! همونجوری داشتم تو دلم غر میزدم که در باز شد و تهیونگ رو با یه مشت خوراکی و یه دسته گل دیدم. بدو بدو رفتم و پریدم تو بغلش.
· داداشییییی!
اونم محکمتر از من بغلم کرد. چند دقیقه بعد از بغلش بیرون اومدم و خوراکیها رو از دستش گرفتم.
· واییییی دلم تنگ شده بود برای اینا!
وقتی اینو گفتم، همه خندیدن.
مامان لارا: دخترم برو اتاق یه کم استراحت کن، بعد این خوراکیها رو بخور.
"باشه" گفتم و به سمت اتاقم رفتم.
درشو باز کردم... به هیچی دست نزده بودن. همه چیز شبیه قبل بود؛ هم خونه، هم اتاقم.
خیلی حس خوبی داشت. خودمو رو تخت پرت کردم و یه کم چشامو بستم. بعد چند دقیقه چشامو باز کردم و رفتم لباسمو عوض کردم و بعد رو تخت دراز کشیدم و خوابیدم.
#BeforeISawYou
#Part_1
منو به زور خارج فرستادن برای درس؛ حالا هم که به زور دارن برمیگردوننم، نمیدونم پدربزرگ دوباره چه کاری با من داره.
از فرودگاه که خارج شدم، دنبال خانوادهام گشتم؛ ولی به جای خودشون، راننده فرستادن برام. چمدونمو بهش دادم و سوار ماشین شدیم و یه کم بعد راه افتادیم.
وقتی به خونه رسیدیم، وارد حیاط که شدم، کل خاطراتم مرور شد. اصلاً عوض نشده بود؛ دقیقاً همونجوری که بود مونده بود.
در زدم و منتظر موندم که باز شه. اجوما در رو باز کرد. وای خیلی دلم تنگ شده بود! همینجوری پریدم تو بغلش. یه جورایی حس مادربزرگمو بهم میداد. از بغلش بیرون اومدم و رفتم سمت بقیه و سلام و اینا کردم. خودمو انداختم رو مبل.
· تهیونگ کجاست؟
· یه کم کار براش پیش اومده بود، برای همین رفت.
واقعاً که! اونقدر خواهرش رو بعد از سه سال دوباره داره میبینه، بعد رفته سر کار؟! همونجوری داشتم تو دلم غر میزدم که در باز شد و تهیونگ رو با یه مشت خوراکی و یه دسته گل دیدم. بدو بدو رفتم و پریدم تو بغلش.
· داداشییییی!
اونم محکمتر از من بغلم کرد. چند دقیقه بعد از بغلش بیرون اومدم و خوراکیها رو از دستش گرفتم.
· واییییی دلم تنگ شده بود برای اینا!
وقتی اینو گفتم، همه خندیدن.
مامان لارا: دخترم برو اتاق یه کم استراحت کن، بعد این خوراکیها رو بخور.
"باشه" گفتم و به سمت اتاقم رفتم.
درشو باز کردم... به هیچی دست نزده بودن. همه چیز شبیه قبل بود؛ هم خونه، هم اتاقم.
خیلی حس خوبی داشت. خودمو رو تخت پرت کردم و یه کم چشامو بستم. بعد چند دقیقه چشامو باز کردم و رفتم لباسمو عوض کردم و بعد رو تخت دراز کشیدم و خوابیدم.
- ۲.۲k
- ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط