{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نام: قراردادِ نفرت

نام: قراردادِ نفرت
Part:⁵

بعد از رستوران، ا/ت زودتر از همه رفت سمت ماشین و جونگکوک هم دنبالش راه افتاد.

وقتی رسیدن، جونگکوک صداش زد:

«ا/ت.»

ا/ت برگشت. «چیه؟»

«پات.»

«پام چیش؟»

جونگکوک با اخم گفت: «فکر کردی یادم رفته زیر میز چه کار کردی؟»

ا/ت خونسرد جواب داد: «نه، فکر کردم حافظه‌ات ضعیف شده.»

جونگکوک نفس عمیقی کشید. «تو واقعاً مشکل داری.»

«تو هم زیادی حرف می‌زنی.»

«من فقط می‌خواستم جواب سارا رو بدم.»

«آره، و خواستی بیاد خونه‌مون!»

جونگکوک شانه بالا انداخت. «خب؟»

ا/ت با عصبانیت گفت: «تو اصلاً نمی‌فهمی باید قبل از دعوت کردن یکی، با کسی که اونجا زندگی می‌کنه هماهنگ کنی؟»

جونگکوک چند ثانیه نگاهش کرد. «تو که تازه چند روزه قراره اونجا زندگی کنی.»

«ولی قراره زندگی کنم!»

جونگکوک لبخند کوتاهی زد. «پس بالاخره قبول کردی.»

ا/ت ساکت شد. بعد گفت: «سوار شو، وگرنه با کفشم می‌زنمت.»

جونگکوک زیر لب چیزی گفت و سوار شد.


کل مسیر برگشت در سکوت گذشت، سکوتی که فقط با نگاه‌های عصبی‌شون می‌شکست.

وقتی رسیدن خونه، پدر ا/ت با دیدن قیافه‌های درهم‌شون پرسید: «چخبره؟»

هیچ‌کدوم جواب ندادن. ا/ت رفت اتاقش و جونگکوک هم بالا رفت.


ا/ت روی تخت افتاد و غر زد: «این پسره چرا این‌قدر رو اعصابه؟»

بعد با حرص ادامه داد: «فکر می‌کنه چون پولداره، می‌تونه برای همه تصمیم بگیره. تازه قیافه‌ش هم زیادی مغروره... و اون سارا هم از همون اول معلوم بود چسبیده به جونگکوک.»

چند لحظه بعد گفت: «فقط امیدوارم دیگه هیچ‌وقت نبینمش.»


توی اتاق خودش، جونگکوک با اخم به جایی خیره شده بود.

«این دختر واقعاً غیرقابل تحمله. از صبح یه لحظه هم ساکت نبوده... تازه زیر میز هم به پام زد.»

بعد با حرص گفت: «فکر می‌کنه می‌تونه هر کاری دلش خواست بکنه و همیشه حرف آخر رو هم خودش بزنه.»

به در اتاقش نگاه کرد و زیر لب گفت: «حتماً الان هم داره درباره‌ی من بد می‌گه.»

همون لحظه، از اتاق ا/ت صدای غر زدنش اومد: «جونگکوک واقعاً رو اعصابه.»

جونگکوک با عصبانیت از جاش بلند شد. «دیدی؟ می‌دونستم!»

چند ثانیه بعد، هر دو همزمان گفتن:

«کاش هیچ‌وقت مجبور نمی‌شدم باهاش ازدواج کنم.»

و هیچ‌کدوم نمی‌دونستن این ازدواج اجباری، قراره خیلی بیشتر از چیزی که فکر می‌کردن طول بکشه.

ادامه دارد...
🤷🏻‍♀️حمایتم کن🎀
دیدگاه ها (۰)

نام: قراردادِ نفرتpart:⁶صبح روز بعد، ا/ت با صدای پدرش از خوا...

نام: قراردادِ نفرتPart:⁷ا/ت بعد از باز کردن چمدانش، به اتاق ...

نام: قراردادِ نفرتPart:⁴ا/ت با اخم به لباس‌ها نگاه می‌کرد.«ه...

نام: قراردادِ نفرتPart:³ساعت دقیقاً ده صبح بود.ا/ت عمداً هنو...

نام: قرارداد نفرتPart:¹⁰صبح روز بعد، ا/ت با صدای زنگ ساعتش ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط