نام: قراردادِ نفرت
نام: قراردادِ نفرت
Part:⁴
ا/ت با اخم به لباسها نگاه میکرد.
«هیچکدومشون رو دوست ندارم.»
جونگکوک که روی صندلی نشسته بود، گفت:
«پس چرا وقتمون رو گرفتی؟»
ا/ت برگشت.
«من ازت خواستم بیای؟»
«نه. ولی انگار بدون من نمیتونی تصمیم بگیری.»
ا/ت چشم چرخاند.
فروشنده لباس ساده و خوشگلی آورد.
«این رو امتحان میکنم.»
چند دقیقه بعد، ا/ت از اتاق پرو بیرون آمد و جونگکوک برای چند ثانیه ساکت ماند.
«چیه؟»
جونگکوک سریع نگاهش را دزدید.
«هیچی.»
«پس چرا زل زدی؟»
«داشتم به لباس نگاه میکردم.»
ا/ت خندید.
قبل از جواب جونگکوک، سارا به او نزدیک شد و بازویش را گرفت.
«جونگکوک، این لباس به منم میاد؟»
ا/ت به نزدیکیِ بیش از حد سارا نگاه کرد.
جونگکوک هم گفت:
«آره.»
ا/ت زیر لب گفت:
«چه زوج مزخرفی.»
جونگکوک پرسید:
«چیزی گفتی؟»
«نه. داشتم از لباسها تعریف میکردم.»
بعد از خرید لباس، سارا دست جونگکوک را گرفت.
«میشه منو هم برسونین؟»
ا/ت نیشخند زد.
«چرا که نه؟»
سوار ماشین شدیم،هوا خیلی گرم بود و هیچکی حوصله نداشت تا اینکه
داخل ماشین، سارا گفت:
«من گشنمه.»
«خب به ما چه؟»
اما ادامه داد:
«بیاید بریم رستوران.»
ات نگاهی به دختر آن انداخت و گفت
«حرف گوش کن گیر آورده زنیکه»
رستوران شلوغ و لوکس بود.
ا/ت آروم گفت:
«واقعاً واجب بود اینم بیاد؟»
جونگکوک ایستاد.
«دربارهی سارا اینطوری حرف نزن.»
«تو هم انگار خیلی خوب میشناسیش.»
«مشکل تو چیه؟»
«مشکل من؟ از وقتی دیدمش خودش رو بهت چسبونده!»
جونگکوک خیره شد.
«و این چه ربطی به تو داره؟»
ا/ت مکث کرد.
«هیچی.»
و سریع وارد رستوران شد.
سر میز، سارا کنار جونگکوک نشست و بشقابش را جلو برد.
«جونگکوک، میشه اینو برام بریزی؟»
جونگکوک انجام داد.
ا/ت گفت:
«چه خدمات کاملی.»
«چیزی میخوای؟»
«نه، خودم بلدم.»
«خوبه. حداقل یه کاری هست که خودت میتونی انجام بدی.»
سارا با لبخند گفت:
«شما دوتا خیلی با هم صمیمیاین.»
ا/ت و جونگکوک همزمان گفتند:
«اصلاً.»
بعد از غذا، سارا گفت:
«میتونم بیام خونهتون؟»
جونگکوک نیشخند زد و خواست جواب بده که ا/ت زیر میز به پایش زد.
جونگکوک ساکت شد و دستش را روی میز کوبید و زیر لب گفت:
«چکار میکنی؟»
ا/ت با لبخند مصنوعی گفت:
«نه سارا جون. ما مهمون داریم.»
سارا متعجب شد.
ا/ت نگاهی به جونگکوک کرد و گفت:
«مگه نه، جونگکوک؟»
جونگکوک با لبخند زورکی گفت:
«درسته.»
نگاهش به ا/ت میگفت این ماجرا تمام نشده.
و ا/ت هم مطمئن بود به محض خروج از رستوران، جونگکوک تلافی میکند.
ادامه دارد...
حمایتتتتتتتتتت کنننننننننننننن🎀🤷🏻♀️
Part:⁴
ا/ت با اخم به لباسها نگاه میکرد.
«هیچکدومشون رو دوست ندارم.»
جونگکوک که روی صندلی نشسته بود، گفت:
«پس چرا وقتمون رو گرفتی؟»
ا/ت برگشت.
«من ازت خواستم بیای؟»
«نه. ولی انگار بدون من نمیتونی تصمیم بگیری.»
ا/ت چشم چرخاند.
فروشنده لباس ساده و خوشگلی آورد.
«این رو امتحان میکنم.»
چند دقیقه بعد، ا/ت از اتاق پرو بیرون آمد و جونگکوک برای چند ثانیه ساکت ماند.
«چیه؟»
جونگکوک سریع نگاهش را دزدید.
«هیچی.»
«پس چرا زل زدی؟»
«داشتم به لباس نگاه میکردم.»
ا/ت خندید.
قبل از جواب جونگکوک، سارا به او نزدیک شد و بازویش را گرفت.
«جونگکوک، این لباس به منم میاد؟»
ا/ت به نزدیکیِ بیش از حد سارا نگاه کرد.
جونگکوک هم گفت:
«آره.»
ا/ت زیر لب گفت:
«چه زوج مزخرفی.»
جونگکوک پرسید:
«چیزی گفتی؟»
«نه. داشتم از لباسها تعریف میکردم.»
بعد از خرید لباس، سارا دست جونگکوک را گرفت.
«میشه منو هم برسونین؟»
ا/ت نیشخند زد.
«چرا که نه؟»
سوار ماشین شدیم،هوا خیلی گرم بود و هیچکی حوصله نداشت تا اینکه
داخل ماشین، سارا گفت:
«من گشنمه.»
«خب به ما چه؟»
اما ادامه داد:
«بیاید بریم رستوران.»
ات نگاهی به دختر آن انداخت و گفت
«حرف گوش کن گیر آورده زنیکه»
رستوران شلوغ و لوکس بود.
ا/ت آروم گفت:
«واقعاً واجب بود اینم بیاد؟»
جونگکوک ایستاد.
«دربارهی سارا اینطوری حرف نزن.»
«تو هم انگار خیلی خوب میشناسیش.»
«مشکل تو چیه؟»
«مشکل من؟ از وقتی دیدمش خودش رو بهت چسبونده!»
جونگکوک خیره شد.
«و این چه ربطی به تو داره؟»
ا/ت مکث کرد.
«هیچی.»
و سریع وارد رستوران شد.
سر میز، سارا کنار جونگکوک نشست و بشقابش را جلو برد.
«جونگکوک، میشه اینو برام بریزی؟»
جونگکوک انجام داد.
ا/ت گفت:
«چه خدمات کاملی.»
«چیزی میخوای؟»
«نه، خودم بلدم.»
«خوبه. حداقل یه کاری هست که خودت میتونی انجام بدی.»
سارا با لبخند گفت:
«شما دوتا خیلی با هم صمیمیاین.»
ا/ت و جونگکوک همزمان گفتند:
«اصلاً.»
بعد از غذا، سارا گفت:
«میتونم بیام خونهتون؟»
جونگکوک نیشخند زد و خواست جواب بده که ا/ت زیر میز به پایش زد.
جونگکوک ساکت شد و دستش را روی میز کوبید و زیر لب گفت:
«چکار میکنی؟»
ا/ت با لبخند مصنوعی گفت:
«نه سارا جون. ما مهمون داریم.»
سارا متعجب شد.
ا/ت نگاهی به جونگکوک کرد و گفت:
«مگه نه، جونگکوک؟»
جونگکوک با لبخند زورکی گفت:
«درسته.»
نگاهش به ا/ت میگفت این ماجرا تمام نشده.
و ا/ت هم مطمئن بود به محض خروج از رستوران، جونگکوک تلافی میکند.
ادامه دارد...
حمایتتتتتتتتتت کنننننننننننننن🎀🤷🏻♀️
- ۷۲۰
- ۰۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط