{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اندوه سر تا سر جسمش را فرا گرفته بود ، اندوهی که سال ها ه

اندوه سر تا سر جسمش را فرا گرفته بود ، اندوهی که سال ها همانند همراهی جدا نشدنی او را به آغوش کشیده بود هنوز در وجودش همچون مسئله ای ناشناخته حکومت میکرد ، درک تناقض های درونش برایش دشوار بود ، تمام عشق و علاقه و امید و هزاران رشته میل و اشتیاق درونش ذره ذره بریده شده بود ، میتوانست خود را به حجم خالی تشبیه کند ، گویی از سالها زندگی بین انسان ها ، تنها مقدار بسیار زیادی تنفر برای خویش جمع اوری کرده و به جسم خود هدیه داده بود ، واقعیت بیش از حد دردناک و از توان تحمل او خارج شده بود ، افکار بی پایان همچون اسپاسم ذهنی اجتناب ناپذیزی وجودش را به زنجیر کشیده بودند ، دقیقه ها و ساعت ها و روزها و ماه ها ناشناخته های درونش را لمس میکرد و به دنبال جوابی برای هر کدام ساعت ها خود را به تفکر دعوت میکرد .
بخشی از خود را در درونش به قفس کشیده و در تلاش برای محافظت از امیدی بود که همچون شعله های بی‌جان یک شمعِ درحال خاموشی بود ، بخشی ساخته شده از دروغ و نیرنگ و نفرتی مثال زدنی که در عمق وجود از رهایی آن هراس داشت.
سال ها در میان انسان ها به دنبال ذره ای عشق در جستجو بود و در اخر تمام داشته هایش به تاراج رفته و خشم و نفرت عمیقی نسبت به انسان ها وجودش را به تاریکی دعوت میکرد ، شاید حقیقت داشت که انتظار انسان ها را تغییر میدهد
دیدگاه ها (۲)

در پایان دفتر خاطراتش چنین نگاشته شد:"برگ‌ها فرو ریختند، بی‌...

ای دوری‌گزیده، ای نشسته به جان!شب‌ها، بی‌تو، قفس‌اند و خاطرا...

قول بده...تا وقتی خاک، تنم را در آغوش نگرفته، از یادم نروی.ق...

زن از روز ازل در کارزار بوده است،نه با شمشیر و خون، که با دی...

𝑴𝒚 𝑳𝒐𝒗𝒆الیس چشماشو بست و روی تخت نشست _یعنی! اگه سنم بالـا ت...

کنترل پارت دو

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط