Gentlemanshusband
#Gentlemans_husband
#season_Third
#part_375
_دیشب که با اون سرو وضع اومدی صلاح دونستم که ازت سوال نکنم و اجازه بدم که خونه ی بابات راحت باشی
الانم انگار همینکار لازمه باشه دخترم بازم به خودتو مغزت استراحت بده؛ من میرم بیرون اگه گرسنته بیا صبحانه بخور.
برای اینکه صدام به بیرون از اتاق درز نکنه بالشم رو از پشتم برداشتم و گرفتم جلوی صورتم و گریه ام رو اینجا خفه کردم..
حدود یک ربع به همین منوال گذشت
وقتی متوجه شدم که دیگه انرژیی حتی برای گریه کردن برام نمونده دراز کشیدم و سعی کردم
خودم رو مهمون یه خواب عمیق دیگه بکنم..
«جونگکوک»
هنوزم جرعت بیرون رفتن از اتاقم رو نداشتم
بعد اتفاقات دیشب دیگه از اتاقم بیرون نزدم..
از این میترسیدم که برم بیرونو با جای خالیش روبرو بشم.
دیوونه شدم! مگه خودم ازش نخواستم بره؟
این سوال رو تا الان بارها از خودم پرسیدم
و ته، ته جوابم این بود که رفتنش به صلاح هردومون بود!
قطعا نمیخوام زندگیم رو با یه زن بی لیاقت تلف کنم..
از اولم تباید میزاشتم توی خونم بمونه.
اون نباید اسمش میومد کنار اسم من!
تکیه ام رو از در گرفتم و بلند شدم.
مغزم داشت سوت میکشید.
انگار دنیا داشت دور سرم میچرخید،
دیشب اصلا نتونستم بخوابم؛ تا صبح داشتم به بدبختیام
به بد بیاریام، به اتفاقات عجیب زندگیم..، فکر میکرم.
درسته داستان منو اون با علاقه شروع نشد،
توقع هم نداشتم اخرش بشیم لیلیو مجنون..
ولی فکر هم نمیکردم که دیالوگ اخر باهم بودنمون این باشه!!
فکر نمیکردم تا حدی ازش عصبانی بشم که حتی نتونم اسمشو به زبون بیارم!
بالاخره تونستم خودمو راضی کنم که از اتاق بزنم بیرون...
دروغه اگه بگم دستام از شدت استرس سرد نشده بودن.
با دست لرزونم دستگیره در اتاقشو لمـ..س کردمو واردش شدم
اتاق سردو بی روح بود. تغییر زیادی نکرده بود
ولی انگار رفتنش خودش یه تغییر خیلی بزرگو جنجالی بوده.
پاهام به سختی وزنمو تحمل میکردن..
با همون سرگیجه سمت کمدش رفتم
خبری از نیمی از لباساش نبود دیگه مطمئن شدم که رفته...!
همونجا نشستم روی زمین و تکیه ام رو اینبار دادم به کمد..
میخواستم فکر کنم ولی ذهنم اینقدر مشغول بود که چیزی نمیفهمید.
از طرفی بابت رفتار دیشب خودم شرمنده بودم،
از طرف دیگه ای یکی بهم میگفت که اون رفتار منطقی بوده!
چه توقعی باید از خودم داشته باشم که وقتی دیروز بی اندازه از دستش عصبی بودم و یه ناشناس اون عکسارو برام فرستاد و توی فضای مجازی از انـ.دام بی نقص زنم صحبت کرد؟؟
وقتی وارد خونه شد فقط یه چیز توی مغزم مرور میشد
اونم این بود که کسی جز من به انـ..دامو تـ...نش دست بزنه!!!
خیلی خودمو کنترل کردم
ولی باز لعـ..نت بر من که اونطوری از موهای صافش گرفتم!
لعـ.نت بهم که این دست لعـ.نتیو اون طور محکم کوبیدم به صورت لطیفش!
یونگی دستشو گذاشت روی شونم
_خرا.ب کردی داداش خیلی..
مغزم داره سوت میکشه
این چه رفتاری بود!!!
با خشم از روی مبل بلند شدم و دستش رو پس زدم؛
+اینکارو کردم خیلیم خوب کاری کردم
چه توقعی ازم داری یونگی؟؟؟
گو.ه کاریای ویکتوریارو میدیدم ولی چشم میبستم...
اخرم تاوانشو پس دادم
خودت با دوتا چشمای خودت خورد شدنمو دیدی.
ازم توقع نداشته باش که اجازه بدم یه هر**ه دیگه اینطوری با زندگیم بازی کنه
بهت نگفتم بیای اینجا طرفداری اونو بکنی
یونگی همونطور که سعی در کنترل کردن خودش داشت بهم توپید
_ببین جونگکوک، خیلی احمقو بی وجدانی که داری لیلی رو با اون دختره مقایسه میکنی
قبلا گفتم الانم میگم
اون عکسا هیچ دلیل قانع کننده ای نیست. گیریم که باشه
ولی بازم ته بی غیرتیه که زنتو نصف شب از خونه بندازی بیرون تا بره پی دوش پدرش!
یکم به خودت بیا ببین داری چیکار میکنی.. خجالت بکش مرد
+بسه دیگه ببند دهنتو
_بردار اون غرور لعـ..نتیو و قبول کن که اشتباه کردی..
با شدت خودمو دوباره روی مبل اندختم و سرم رو بین دستام گرفتم.از یونگی خواستم بیاد پیشم و جریان رو براش تعریف کردمچبر خلاف تصورم که فکر میکردم صدرصد با من هم نظره
این بود ری اکشنش.
دستمو توی موهای شلخته شدم کشیدم
یه نخ دیگه از پاکت سیـ/گار بیرون اوردم و روشنش کردم
پک عمیقی بهش زدم و بعد سرمو تکیه دادم به مبل و چشمام رو بستم. داشتم دیوونه میشدم؛
هنوزم مغزم کار نمیکرد
300 لایک
100 بازنشر
#season_Third
#part_375
_دیشب که با اون سرو وضع اومدی صلاح دونستم که ازت سوال نکنم و اجازه بدم که خونه ی بابات راحت باشی
الانم انگار همینکار لازمه باشه دخترم بازم به خودتو مغزت استراحت بده؛ من میرم بیرون اگه گرسنته بیا صبحانه بخور.
برای اینکه صدام به بیرون از اتاق درز نکنه بالشم رو از پشتم برداشتم و گرفتم جلوی صورتم و گریه ام رو اینجا خفه کردم..
حدود یک ربع به همین منوال گذشت
وقتی متوجه شدم که دیگه انرژیی حتی برای گریه کردن برام نمونده دراز کشیدم و سعی کردم
خودم رو مهمون یه خواب عمیق دیگه بکنم..
«جونگکوک»
هنوزم جرعت بیرون رفتن از اتاقم رو نداشتم
بعد اتفاقات دیشب دیگه از اتاقم بیرون نزدم..
از این میترسیدم که برم بیرونو با جای خالیش روبرو بشم.
دیوونه شدم! مگه خودم ازش نخواستم بره؟
این سوال رو تا الان بارها از خودم پرسیدم
و ته، ته جوابم این بود که رفتنش به صلاح هردومون بود!
قطعا نمیخوام زندگیم رو با یه زن بی لیاقت تلف کنم..
از اولم تباید میزاشتم توی خونم بمونه.
اون نباید اسمش میومد کنار اسم من!
تکیه ام رو از در گرفتم و بلند شدم.
مغزم داشت سوت میکشید.
انگار دنیا داشت دور سرم میچرخید،
دیشب اصلا نتونستم بخوابم؛ تا صبح داشتم به بدبختیام
به بد بیاریام، به اتفاقات عجیب زندگیم..، فکر میکرم.
درسته داستان منو اون با علاقه شروع نشد،
توقع هم نداشتم اخرش بشیم لیلیو مجنون..
ولی فکر هم نمیکردم که دیالوگ اخر باهم بودنمون این باشه!!
فکر نمیکردم تا حدی ازش عصبانی بشم که حتی نتونم اسمشو به زبون بیارم!
بالاخره تونستم خودمو راضی کنم که از اتاق بزنم بیرون...
دروغه اگه بگم دستام از شدت استرس سرد نشده بودن.
با دست لرزونم دستگیره در اتاقشو لمـ..س کردمو واردش شدم
اتاق سردو بی روح بود. تغییر زیادی نکرده بود
ولی انگار رفتنش خودش یه تغییر خیلی بزرگو جنجالی بوده.
پاهام به سختی وزنمو تحمل میکردن..
با همون سرگیجه سمت کمدش رفتم
خبری از نیمی از لباساش نبود دیگه مطمئن شدم که رفته...!
همونجا نشستم روی زمین و تکیه ام رو اینبار دادم به کمد..
میخواستم فکر کنم ولی ذهنم اینقدر مشغول بود که چیزی نمیفهمید.
از طرفی بابت رفتار دیشب خودم شرمنده بودم،
از طرف دیگه ای یکی بهم میگفت که اون رفتار منطقی بوده!
چه توقعی باید از خودم داشته باشم که وقتی دیروز بی اندازه از دستش عصبی بودم و یه ناشناس اون عکسارو برام فرستاد و توی فضای مجازی از انـ.دام بی نقص زنم صحبت کرد؟؟
وقتی وارد خونه شد فقط یه چیز توی مغزم مرور میشد
اونم این بود که کسی جز من به انـ..دامو تـ...نش دست بزنه!!!
خیلی خودمو کنترل کردم
ولی باز لعـ..نت بر من که اونطوری از موهای صافش گرفتم!
لعـ.نت بهم که این دست لعـ.نتیو اون طور محکم کوبیدم به صورت لطیفش!
یونگی دستشو گذاشت روی شونم
_خرا.ب کردی داداش خیلی..
مغزم داره سوت میکشه
این چه رفتاری بود!!!
با خشم از روی مبل بلند شدم و دستش رو پس زدم؛
+اینکارو کردم خیلیم خوب کاری کردم
چه توقعی ازم داری یونگی؟؟؟
گو.ه کاریای ویکتوریارو میدیدم ولی چشم میبستم...
اخرم تاوانشو پس دادم
خودت با دوتا چشمای خودت خورد شدنمو دیدی.
ازم توقع نداشته باش که اجازه بدم یه هر**ه دیگه اینطوری با زندگیم بازی کنه
بهت نگفتم بیای اینجا طرفداری اونو بکنی
یونگی همونطور که سعی در کنترل کردن خودش داشت بهم توپید
_ببین جونگکوک، خیلی احمقو بی وجدانی که داری لیلی رو با اون دختره مقایسه میکنی
قبلا گفتم الانم میگم
اون عکسا هیچ دلیل قانع کننده ای نیست. گیریم که باشه
ولی بازم ته بی غیرتیه که زنتو نصف شب از خونه بندازی بیرون تا بره پی دوش پدرش!
یکم به خودت بیا ببین داری چیکار میکنی.. خجالت بکش مرد
+بسه دیگه ببند دهنتو
_بردار اون غرور لعـ..نتیو و قبول کن که اشتباه کردی..
با شدت خودمو دوباره روی مبل اندختم و سرم رو بین دستام گرفتم.از یونگی خواستم بیاد پیشم و جریان رو براش تعریف کردمچبر خلاف تصورم که فکر میکردم صدرصد با من هم نظره
این بود ری اکشنش.
دستمو توی موهای شلخته شدم کشیدم
یه نخ دیگه از پاکت سیـ/گار بیرون اوردم و روشنش کردم
پک عمیقی بهش زدم و بعد سرمو تکیه دادم به مبل و چشمام رو بستم. داشتم دیوونه میشدم؛
هنوزم مغزم کار نمیکرد
300 لایک
100 بازنشر
- ۱.۳k
- ۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط