Gentlemanshusband
#Gentlemans_husband
#season_Third
#part_376
توی بالکن به جای خالیش روی صندلی خیره شدم..
دلم حسابی براش تـ..نگ شده بود
الان حدود چهار روز از نبودش میگذشت..
نه من خبری از اون داشتم و نه اون از من؛
هرشب این چهار شب، تنها یه جملهاش ذهنم رو درگیر کرده بود..
اون اعتراف کرد بهم علاقه داره؛
یعنی راست میگفت بهم علاقه داره؟؟
یا فقط برای اروم کردن خشم من بوده؟
دوباره با در.د چشم بستم
ولی تاریکیی نبود که مهمون چشمام بشه.. تصویر لیلی بود.. لیلی و لیلی؛
دلم برای خندش تـ.. نگ شده
کنارم لازمش داشتم
حتی بغلش؛
صدای پای کسی رو احساس کردم
سریع نگاهمو از صندلی خالی گرفتم و دوختم به فضای بیرون؛
دستی اروم نشست روی شونم
نگاهمو دوختم به نامجون عصبی..
از وقتی که جریان رو فهمیده بود همین حالتو داشت
هیچ حرفی باهام نمیزد
گویا اونم نظر یونگی رو داشت..
نیشخندی زدم
+چه عجب، تصمیم گرفتی با داداشت حرف بزنی ؟
نگاهشو بهم دوخت
_چشمات رنگشون رو به قرمز تغییر دادن اقای داداش
سوالی نگاش کردم...
+چی؟
_چند شبه درست حسابی نخوابیدی؟؟
+چی داری م..
_فکر کردی من خرم؟؟؟
فکر کردی نمیدونم که وقتی حتی یه قدم برمیداری یاد خاطرهات با لیلی میوفتی؟؟؟
چرا نمیفهمی بهش وابسته ای
چرا نمیخوای بفهمی همچی یه نقشهاس برای خر.اب شدن زندگی شما؟
تیز سمتش برگشتم و...
+ بس میکنی یا نه؟؟
چرا تو مختون فرو نمیره
دارم میگم بهم خیا..نت شده..
این موضوع، اصلا موضوع ساده ای نیست!! مخصوصا برای منی که قبلا یک بار زخمش رو خوردم..
لعـ نتیا عکس لیلی رو تو بغـ ل یه حرومی دیگه دیدم، نمیفهمین چه حالیم؟
نامجون پوزخندی زد
_اره دیگه داداش ویکتوریا توی روز روشن به شفاف ترین شکل ممکن بهت خیا/نت کرد
بعد منو یونگی بدبخت بارها اینو بهت گفتیم! ولی تهش چی؟ میگفتی قول داده که درستش میکنه..
قول داده که تکرار نمیکنه!!
چطور اون قول میداد همچی ردیف بود و همش بهش فرصت دوباره میدادی؟
ولی الان با یه چهارتا عکس که قطعه به یقین فوتوشاپه داری زندگی خودتو از هم میپاشی؟
مغزم دیگه تحمل حرفا و صیحتای کسیو نداشت..
یه نگاه سر سری به نامجون انداختم و از بالکن خارج شدم
لیلی رو با سلول یه سلول تـ نم میخواستم، ولی نمیزاشتم بلایی که ویکتوریا سرم اورد، لیلی هم بیاره.
یونگی و نامجون سه روزه پیشمن
منتظرن تا تکلیف مشخص بشه..
ولی من بازم نمیتونستم یه تصمیم درستو حسابی بگیرم.
از یک طرف فشار اینکه هیجا ارامش نداشتم اذیتم میکرد،
هرجا میرفتم بهم سرکوب میزدن و به یه شکلی و به یه بهانه سعی در راضی کردنم میکردن..
از خونه خارج شدم
سردیه هوا اجازه نمیداد پیاده روی کنم..
سوار ماشینم شدم
ریموت رو زدم و با سرعت از خونه دور شدم.
این چند وقت
هرچقدر پیگیر شدم متوجه نشدم که اون فرد ناشناس کیه.
اصلا هیچ ردی ازش نبود..
فقط دوربین یه مرد سرتا پا سیاه پوش رو گرفته بود که هیچی ازش پیدا نبود که نبود.
«لیلی»
با همون حوله ای که دور تـ.نم بود از حمام خارج شدم.
برخلاف قبلا که با یه حمام خستگیم در میرفت،
الان نه تنها خستگیم در نرفت
بلکه چند برابر هم شد
بابا از صبح رفته بود بیرونو هنوز برنگشته بود.
سریع خودمو به اتاق رسوندم
نگاهی توی ایینه به خودم انداختم.
با دیدن صورت خسته و بی روهم پوزخندی زدم
این چند وقت همین کارم بود
روز به روز آب شدن خودمو تماشا میکردم و تهش یه پوزخند بود.
اصلا اونطور که فکر میکردم پیش نرفت
رفته_رفته بیشتر دلم برای جونگکوک تـ..نگ میشد.
از طرفی هم غرورم اجازه نمیداد که بهش زنگ بزنم و یا از کسی حالشو بپرسم..
همونطور که اون غرورش اجازه نمیده اصلا بهم سر بزنه یا زنگ بزنه!!!
300 لایک
100 بازنشر
#season_Third
#part_376
توی بالکن به جای خالیش روی صندلی خیره شدم..
دلم حسابی براش تـ..نگ شده بود
الان حدود چهار روز از نبودش میگذشت..
نه من خبری از اون داشتم و نه اون از من؛
هرشب این چهار شب، تنها یه جملهاش ذهنم رو درگیر کرده بود..
اون اعتراف کرد بهم علاقه داره؛
یعنی راست میگفت بهم علاقه داره؟؟
یا فقط برای اروم کردن خشم من بوده؟
دوباره با در.د چشم بستم
ولی تاریکیی نبود که مهمون چشمام بشه.. تصویر لیلی بود.. لیلی و لیلی؛
دلم برای خندش تـ.. نگ شده
کنارم لازمش داشتم
حتی بغلش؛
صدای پای کسی رو احساس کردم
سریع نگاهمو از صندلی خالی گرفتم و دوختم به فضای بیرون؛
دستی اروم نشست روی شونم
نگاهمو دوختم به نامجون عصبی..
از وقتی که جریان رو فهمیده بود همین حالتو داشت
هیچ حرفی باهام نمیزد
گویا اونم نظر یونگی رو داشت..
نیشخندی زدم
+چه عجب، تصمیم گرفتی با داداشت حرف بزنی ؟
نگاهشو بهم دوخت
_چشمات رنگشون رو به قرمز تغییر دادن اقای داداش
سوالی نگاش کردم...
+چی؟
_چند شبه درست حسابی نخوابیدی؟؟
+چی داری م..
_فکر کردی من خرم؟؟؟
فکر کردی نمیدونم که وقتی حتی یه قدم برمیداری یاد خاطرهات با لیلی میوفتی؟؟؟
چرا نمیفهمی بهش وابسته ای
چرا نمیخوای بفهمی همچی یه نقشهاس برای خر.اب شدن زندگی شما؟
تیز سمتش برگشتم و...
+ بس میکنی یا نه؟؟
چرا تو مختون فرو نمیره
دارم میگم بهم خیا..نت شده..
این موضوع، اصلا موضوع ساده ای نیست!! مخصوصا برای منی که قبلا یک بار زخمش رو خوردم..
لعـ نتیا عکس لیلی رو تو بغـ ل یه حرومی دیگه دیدم، نمیفهمین چه حالیم؟
نامجون پوزخندی زد
_اره دیگه داداش ویکتوریا توی روز روشن به شفاف ترین شکل ممکن بهت خیا/نت کرد
بعد منو یونگی بدبخت بارها اینو بهت گفتیم! ولی تهش چی؟ میگفتی قول داده که درستش میکنه..
قول داده که تکرار نمیکنه!!
چطور اون قول میداد همچی ردیف بود و همش بهش فرصت دوباره میدادی؟
ولی الان با یه چهارتا عکس که قطعه به یقین فوتوشاپه داری زندگی خودتو از هم میپاشی؟
مغزم دیگه تحمل حرفا و صیحتای کسیو نداشت..
یه نگاه سر سری به نامجون انداختم و از بالکن خارج شدم
لیلی رو با سلول یه سلول تـ نم میخواستم، ولی نمیزاشتم بلایی که ویکتوریا سرم اورد، لیلی هم بیاره.
یونگی و نامجون سه روزه پیشمن
منتظرن تا تکلیف مشخص بشه..
ولی من بازم نمیتونستم یه تصمیم درستو حسابی بگیرم.
از یک طرف فشار اینکه هیجا ارامش نداشتم اذیتم میکرد،
هرجا میرفتم بهم سرکوب میزدن و به یه شکلی و به یه بهانه سعی در راضی کردنم میکردن..
از خونه خارج شدم
سردیه هوا اجازه نمیداد پیاده روی کنم..
سوار ماشینم شدم
ریموت رو زدم و با سرعت از خونه دور شدم.
این چند وقت
هرچقدر پیگیر شدم متوجه نشدم که اون فرد ناشناس کیه.
اصلا هیچ ردی ازش نبود..
فقط دوربین یه مرد سرتا پا سیاه پوش رو گرفته بود که هیچی ازش پیدا نبود که نبود.
«لیلی»
با همون حوله ای که دور تـ.نم بود از حمام خارج شدم.
برخلاف قبلا که با یه حمام خستگیم در میرفت،
الان نه تنها خستگیم در نرفت
بلکه چند برابر هم شد
بابا از صبح رفته بود بیرونو هنوز برنگشته بود.
سریع خودمو به اتاق رسوندم
نگاهی توی ایینه به خودم انداختم.
با دیدن صورت خسته و بی روهم پوزخندی زدم
این چند وقت همین کارم بود
روز به روز آب شدن خودمو تماشا میکردم و تهش یه پوزخند بود.
اصلا اونطور که فکر میکردم پیش نرفت
رفته_رفته بیشتر دلم برای جونگکوک تـ..نگ میشد.
از طرفی هم غرورم اجازه نمیداد که بهش زنگ بزنم و یا از کسی حالشو بپرسم..
همونطور که اون غرورش اجازه نمیده اصلا بهم سر بزنه یا زنگ بزنه!!!
300 لایک
100 بازنشر
- ۵.۴k
- ۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط