#تاج_و_طوفان
#تاج_و_طوفان
پارت ۱۱۷: تصمیمی که قلبش را شکست
در اتاق هنوز بسته بود.
سوآ چند دقیقه همانجا ایستاده بود.
به عکسهایی که روی میز پخش شده بودند نگاه میکرد.
پدرش جلوی مغازه.
مادرش با لبخند همیشگی.
برادرش که همیشه ادای آدمهای جدی را در میآورد.
و میرا…
دستش لرزید.
آرام روی صندلی نشست.
— «لعنتی…»
صداش خیلی آهسته بود.
چشمهایش را بست.
چند دقیقه قبل، جونگکوک با اطمینان گفته بود:
«من زود برمیگردم.»
و حالا…
سوآ فهمیده بود وقتی برگردد، باید کاری کند که از دیدنش پشیمان شود.
نفس عمیقی کشید.
— «نمیتونم خانوادهمو نابود کنم…»
صدایش شکست.
— «نمیتونم.»
دستش را روی صورتش گذاشت.
چند قطره اشک از بین انگشتهایش رد شد.
اما بعد از چند ثانیه، اشکها را پاک کرد.
آهسته ایستاد.
چهرهاش هنوز ناراحت بود…
ولی نگاهش دیگر مردد نبود.
— «باشه.»
کلمه کوتاه بود.
— «اگه تنها راه محافظت ازشون اینه…»
به در خیره شد.
— «کاری میکنم جونگکوک خودش ازم متنفر بشه.»
قلبش درد گرفت.
اما ادامه داد:
— «حتی اگه بعدش… دیگه هیچوقت منو نبخشه.»
سوآ عکسها را جمع کرد و روی میز گذاشت.
بعد آرام گفت:
— «متأسفم جونگکوک.»
و برای اولین بار…
تصمیم گرفت دل کسی را که بیشتر از همه دوست داشت، بشکند.
[ادامه دارد...]
***
شرایط پارت بعد:
45 لایک
26 بازنشر
***
پیج دومم رو فالو کنید از بی تی اس و کیدراما فعالیت میکنم:
https://wisgoon.com/asma_love_korea
پارت ۱۱۷: تصمیمی که قلبش را شکست
در اتاق هنوز بسته بود.
سوآ چند دقیقه همانجا ایستاده بود.
به عکسهایی که روی میز پخش شده بودند نگاه میکرد.
پدرش جلوی مغازه.
مادرش با لبخند همیشگی.
برادرش که همیشه ادای آدمهای جدی را در میآورد.
و میرا…
دستش لرزید.
آرام روی صندلی نشست.
— «لعنتی…»
صداش خیلی آهسته بود.
چشمهایش را بست.
چند دقیقه قبل، جونگکوک با اطمینان گفته بود:
«من زود برمیگردم.»
و حالا…
سوآ فهمیده بود وقتی برگردد، باید کاری کند که از دیدنش پشیمان شود.
نفس عمیقی کشید.
— «نمیتونم خانوادهمو نابود کنم…»
صدایش شکست.
— «نمیتونم.»
دستش را روی صورتش گذاشت.
چند قطره اشک از بین انگشتهایش رد شد.
اما بعد از چند ثانیه، اشکها را پاک کرد.
آهسته ایستاد.
چهرهاش هنوز ناراحت بود…
ولی نگاهش دیگر مردد نبود.
— «باشه.»
کلمه کوتاه بود.
— «اگه تنها راه محافظت ازشون اینه…»
به در خیره شد.
— «کاری میکنم جونگکوک خودش ازم متنفر بشه.»
قلبش درد گرفت.
اما ادامه داد:
— «حتی اگه بعدش… دیگه هیچوقت منو نبخشه.»
سوآ عکسها را جمع کرد و روی میز گذاشت.
بعد آرام گفت:
— «متأسفم جونگکوک.»
و برای اولین بار…
تصمیم گرفت دل کسی را که بیشتر از همه دوست داشت، بشکند.
[ادامه دارد...]
***
شرایط پارت بعد:
45 لایک
26 بازنشر
***
پیج دومم رو فالو کنید از بی تی اس و کیدراما فعالیت میکنم:
https://wisgoon.com/asma_love_korea
- ۱.۳k
- ۱۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط