{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان جونکوک

🌖DARK WORLD{ part ۲۶ }🌔

من که نمی خواستم اون منو دید بزنه ( داد و گریه)

- ات آروم با...

× چطوری آروم باشم ها ... من می‌خوام برم خونمم ( داد و گریه)

- خفه شو ا...

¥ داداش بیا اینم لبا... ات چرا گریه می‌کنی ... کوک چیکارش داری ها ...( داد)

× ( گریه)

- به تو ربطی نداره زن خودمه لباسو بزار برو بیرون .. ( داد)

¥ نه .. نمیرم...

- گفتم گمش...

& دایی( گریه)

- لنا چرا گریه می‌کنی ...

& ات رو چیکار کردی ها( گریه)

× من.. من .. خوبم لنا( بغض)

- ( از اتاق خارج میشه)

¥ ات قربونت بشم .. ببخشید رفتارش واقعا تنده‌....

× اوهوم ( اشکاشو پاک میکنه)

¥ برات لباس آوردم ... برو عوض کن ... ساعت ۸ اگه پایین نباشیم برای شام مطمئن باش کله هامون کندس...

× باشه( خنده)

¥ خوب پس منو لنا هم میرم آماده بشیم ...

× باش...

& فعلا اتم

× ( دست تکون میده)

× از اتاق رفتن بیرون به سمت تخت رفتم ... روی تخت نشستم و نگاهی به عکس های روی دیوار انداختم ...

خسته بودم از همه ... از هر کس ... و از هرجا...

هرجا پا میزاشتم اون مکان تبدیل به جهنم میشد... شاید شانس من اینه ... ولی چرا من .. مگه... مگه من چیکار کردم .. جز اینکه توی بچگی پدر مادرمو کشتن ... توی پرورشگاه توسط بچه ها اذیت شدم ... توسط خودم خوار و زلیل شدم .... با اشکی که از گوشه چشمم پایین ریخت از جام بلند شدم ... نه دیگه گریه نمیکنم ... من خیلی وقته به خودم قول دادم گریه نکنم ...

× به سمت سرویس بهداشتی رفتم و تمام آرایشی که کرده بودم پاک کردم .. راستش من پوستم بدون آریش خیلی بهتره و فقدر یک رژ و ریمل زدم ... از سرویس بیرون اومدم به سمت صندلی که لباس و شلواری روش بود رفتم ..

لباس و شلوار رو با دستم بلند کردم ... که لباس خوشکلی بود .. شلوارشم معلوم بود اندازم هست‌... خیلی زیبا بودن ...

ویو بعد از ۱۰ دقیقه:

× لباسمو عوض کرده بودم... و موهامو دوباره باز کرده بودم و این دفعه بافتم ... گوشیمو برداشتم و نگاهی به ساعت گوشی کردم .... با دیدن ساعت گوشی از جام پریدم ... خیلی دیر شده بود ساعت ۸:۰۰ بود ... کالیرا گفت قبل از ساعت ۸ پایین باشم ... سریع از اتاق خارج شدم ..

ویو ۱ دقیقه بعد:

× ۱ دقیقه دارم از این پله ها کوفتی پایین میام ... یکی نیست بگه مجبورین اینجوری پله درست کنید .... اونم مارپیچ

بلاخره به میز شام رسیدم .. همه دور میز جمع شده بودن با خجالتی که داشتم به سمت میز رفتم... سرم پایین بود با قرار گرفتن دستی دور کمرم روی صندلی نشستم .. سرمو بالا آوردم که متوجه کوک شدم ...چهرش هنوز عصبی بود ... ولی به روی خودم نیوردم...

همین که مادر کوک خواست حرف بزنه عجوزه پرید وست حرفش... این چی میگه ...

ادامه دارد....🌔


این پارت شرمنده همگی ... پارت بعد هیجان انگیزه... امید دارم بتونید نیش های قشنگتون رو ببنید ( 😂)

تا پارت بعد تنکیو بای بای 😍 ⭐ 👑 💪
دیدگاه ها (۹۰)

رمان جونکوک

رمان جونکوک

رمان جونکوک

رمان جونکوک

🌖DARK WORLD{ part ۵۶ }🌔×خواستم از اولین پله برم بالا اما با ...

رمان جونکوک

رمان جونکوک

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط