رمان جونکوک
🌖DARK WORLD{ part ۲۸ }🌔
× فشاری به رون پام داد که از دردش آهی زیر لب کشیدم...
نمی تونستم اجازه چنین کاری رو بهش بدم از روی صندلی بلند شدم ... رو به مادر کوک کردم و با احترام شروع به حرف زدن کردم
..
× خوب من سیر شدم... ممنونم بابت شام...
£ دخترم تو که چیزی نخوردی...
× ممنون سیر شدم با اجازه همگی..
× خواستم از میز دور بشم که با دستی که روی شونم قرار گرفت ایستادم... دست کوک بود ...
- ممنون.. منم سیر شدم ( سرد)
- بریم عزیزم ( دستشو میندازه دور کمر ات... )
× با قرار گرفتن دستی دور کمرم نفسی بیرون دادم و به راهم ادامه دادم ...
به اتاق رسیده بودیم... در اتاق رو باز کردم که بوی عطر تلخ به مشامم خورد ... بهترین عطری بود که میتونستم حسش کنم ... کوک به سمت تخت رفت ... ولی قبلا از اینکه بره روی تخت ایستوپ کرد...
همچنان نگاش میکردم که لباسشو بیرون آورد... از خجالت سرمو پایین انداختم .. که با صدای بمش به خودم اومدم...
- چرا خجالت میکشی تو که بدن منو دیدی... یادت نیست
× با مرور شدن خاطرات داخل بار مو به تنم سیخ شد... با دور کردن اون خاطرات لعنتی به سمت تخت رفتم ... یاد لباسی که توی تنم بود افتادم ... لباس خواب کالریا رو بهش داده بودم و لباس خوابی نداشتم...
× کوک..
- ....
× کوک ...
× هیچ جوابی از جانبش دریافت نمی کردم سرمو چرخوندم که با صورت غرق در خوابش مواجه شدم ...
ویو ۳ دقیقه بعد :
× بلاخره میخوام دلمو به دریا بزنم ... شاید بابت این کار کوک منو دعوا کنه ولی عیب نداره... میخواست لباس برام بخره...
به سمت کمد جونکوک رفتم و شروع کردم به زیر رو کردن لباس هاش...
کلی لباس زیر رو کردم هیچ کدومش اندازم نیست... همشون خیلی بزرگتر از اندام من بودن ... توی اون لباس میتونستند ۳ نفر جا بشند... بلاخره بعد از کلی زیر رو کردن هودی مشکی رنگی پیدا کردم همونو برداشتم و بدون توجه به اینکه کوک داخل اتاق هست لباسمو عوض کردم ... چون هودی بلندی بود نیاز به شلوار نداشتم ... پس به سمت تخت رفتم و آروم روی تخت دراز کشیدم ...
طوری که کوک بیدار نشه ... ملافه روی خودم کشیدم که دستی دور کمرم حلقه شد ... خواستم جیغ بزنم که صدای کوک باعث خفه شدنم شد...
- بدن خوبی داری( بم)
× چی تو ... وایسا ببینم نگاه میکردی
- اوهوم ...
× بی حیا...( خجالت)
- من که ۹۹ درصد بدنتو دیدم چرا خجالت میکشی
× من...
- خوابم میاد ... توهم بخواب...
× اوهوم ( خمیازه) شبت بخیر
- شب توهم بخیر جوجه کوچولو
ادامه دارد...🌔
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای ⭐ 👑 بازنشر باید بالا باشه ها
× فشاری به رون پام داد که از دردش آهی زیر لب کشیدم...
نمی تونستم اجازه چنین کاری رو بهش بدم از روی صندلی بلند شدم ... رو به مادر کوک کردم و با احترام شروع به حرف زدن کردم
..
× خوب من سیر شدم... ممنونم بابت شام...
£ دخترم تو که چیزی نخوردی...
× ممنون سیر شدم با اجازه همگی..
× خواستم از میز دور بشم که با دستی که روی شونم قرار گرفت ایستادم... دست کوک بود ...
- ممنون.. منم سیر شدم ( سرد)
- بریم عزیزم ( دستشو میندازه دور کمر ات... )
× با قرار گرفتن دستی دور کمرم نفسی بیرون دادم و به راهم ادامه دادم ...
به اتاق رسیده بودیم... در اتاق رو باز کردم که بوی عطر تلخ به مشامم خورد ... بهترین عطری بود که میتونستم حسش کنم ... کوک به سمت تخت رفت ... ولی قبلا از اینکه بره روی تخت ایستوپ کرد...
همچنان نگاش میکردم که لباسشو بیرون آورد... از خجالت سرمو پایین انداختم .. که با صدای بمش به خودم اومدم...
- چرا خجالت میکشی تو که بدن منو دیدی... یادت نیست
× با مرور شدن خاطرات داخل بار مو به تنم سیخ شد... با دور کردن اون خاطرات لعنتی به سمت تخت رفتم ... یاد لباسی که توی تنم بود افتادم ... لباس خواب کالریا رو بهش داده بودم و لباس خوابی نداشتم...
× کوک..
- ....
× کوک ...
× هیچ جوابی از جانبش دریافت نمی کردم سرمو چرخوندم که با صورت غرق در خوابش مواجه شدم ...
ویو ۳ دقیقه بعد :
× بلاخره میخوام دلمو به دریا بزنم ... شاید بابت این کار کوک منو دعوا کنه ولی عیب نداره... میخواست لباس برام بخره...
به سمت کمد جونکوک رفتم و شروع کردم به زیر رو کردن لباس هاش...
کلی لباس زیر رو کردم هیچ کدومش اندازم نیست... همشون خیلی بزرگتر از اندام من بودن ... توی اون لباس میتونستند ۳ نفر جا بشند... بلاخره بعد از کلی زیر رو کردن هودی مشکی رنگی پیدا کردم همونو برداشتم و بدون توجه به اینکه کوک داخل اتاق هست لباسمو عوض کردم ... چون هودی بلندی بود نیاز به شلوار نداشتم ... پس به سمت تخت رفتم و آروم روی تخت دراز کشیدم ...
طوری که کوک بیدار نشه ... ملافه روی خودم کشیدم که دستی دور کمرم حلقه شد ... خواستم جیغ بزنم که صدای کوک باعث خفه شدنم شد...
- بدن خوبی داری( بم)
× چی تو ... وایسا ببینم نگاه میکردی
- اوهوم ...
× بی حیا...( خجالت)
- من که ۹۹ درصد بدنتو دیدم چرا خجالت میکشی
× من...
- خوابم میاد ... توهم بخواب...
× اوهوم ( خمیازه) شبت بخیر
- شب توهم بخیر جوجه کوچولو
ادامه دارد...🌔
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای ⭐ 👑 بازنشر باید بالا باشه ها
- ۸۳.۸k
- ۲۵ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط