{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان جونکوک

🌖DARK WORLD{ part ۲۴ }🌔

ویو ات:

× مشغول بازی با لنا بودم که تصمیم گرفتم سوالی که فکرمو درگیر کرده از بپرسم ...

× لنا

& بله... ( مشغول بازی با اسباب بازیاش )

× اون اقیه که اهیون گفت بهت کیه ... همون موقع که گفتی زن دایمه...

& آها جیمین ... ( اسباب بازیشو کنار می‌زاره)

× بیا بشین روی پام ..

& باشههه ( میشینه روی پای ات)

× خوب تعریف کن ببینم ..

& خوب اون دایی ناتنی من هستش ... یعنی داداش ناتنی دایی کوک ..‌. اونا از دو پدرند... وقتی دایی کوک و دایی جیمین کوچیک تر بودن ... باهام رفیق بودن تا اینکه داداش های ناتنی هم شدن ... و الان باهام دیگه کم صحبت می‌کند ...

× کی اینارو بهت گفته...

& دایی کوک ...

× اوهوم ... ببینم تو پیش دایی جیمین هم زندگی میکنی...

& نه من فقدر پیش دایی کوک زندگی میکنم ... اون سرپرستی منو به عهده گرفت...

× ... درگیر حرف های لنا بودم ... وقتی لنا گفت باهام کم حرف میزنن... به این پی بردم شاید باهام قهر کردن... نمی‌دونم شاید میون رابطشون اتفاقی پیش اومده ...

& ات ( خمیازه)

× خوابت میاد ...

& اوهوم ...

× روی پا من بخواب ...

& باش ...

ویو ساعت ۶ ونیم :

× لنا روی پام خوابیده بود ... نگاهی به ساعت بالا کمد لنا کردم که ساعت ۶ونیم رو نشون میداد...

راستش نمی‌خواستم برم پیش کوک واسه همین توی اتاق لنا موندم ...

درگیر حرف زدن با خودم بودم که در اتاق لنا باز شد ... سرمو چرخوندم که با صورت عصبی کوک مواجه شدم ... با همون عصابنیتی که داشت شروع به حرف زدن کرد ..

- لنا رو بزار بیا داخل اتاق ..‌ من خوابم میاد...

× من نمیام.. هی چیکار میکنی

- ( لنا رو میزاره روی تخت)

× به سمتم اومد و لنا رو از روی پام بلند کرد و گذاشت روی تخت ... دستمو گرفت و منو دنبال خودش کشوند ... رسیدیم به یک اتاق... روی در عکس ممنوع زده بود ...

- برو داخل اتاق ...

× با حرف کوک در اتاق رو باز کردم و واردش شدم ... اتاق خیلی قشنگی بود ... قشنگ تر از چیزی که فکرشو کنم ... با تم بنفش و مشکلی رنگ شده بود ...

- ات .. وقتی بهت میگم بیا داخل اتاق باید بیای نه اینکه بزور خودتو داخل اتاق لنا حبس کنی ...

× من ... آخه... اصلا نمی‌خوابم..

- چرا اون وقت ..

× چون .. خوب چون... آها .. لباس خواب ندارم با این که نمی‌تونم بخوابم .. ..( اشاره به لباسش)

- مشکلت اینه ( خنده) الان برات میارم... ( از اتاق می‌ره بیرون)


× چی نه این چه حرف مسخره ای بود گفتم ... الان یعنی میخواد برام از کجا لباس بیاره... مگه دختره دیگه ای هم داخل این عمارت هست ...

ویو کوک:

- وقتی ات گفت لباس خواب میخواد ... میدونستم بهونه هست .... حرفشو قبول کردم و از اتاق اومدم بیرون ... به سمت اتاق کالیرا رفتم ... کالیرا آبجی من بود ... و اون حتما لباس اندازه ات داره...

بدون در زدن ... در اتاق کالیرا رو باز کردم ...

¥ واییی باز چی میخوای ...

- غر غر نکن .. لباس خواب هات کجاست ...

¥ کوک میخوای چیکار..

- در کمد لباس های کالیرا رو باز کردم ... یک عالمه لباس خواب داشت ... شروع کردم به زیر رو کردن لباس ها .. بلخره... لباس خوبی رو پیدا کردم از میون لباس ها بیرون کشیدم که جیغ جیغ کالیرا بلند شد...

¥ کوک اون لباس خواب مورد علاقمههه... کجا میبری... ( داد)

- بعداً برات میخرم خواهری فعلا( از اتاق می‌ره بیرون)

¥ کوکککک( داد)

- نگاهی به لباس کردم که پوزخندی روی لبام اومد ...

به سمت اتاقم رفتم و بعد از باز کردن در متوجه ات شدم که روی تخت دراز کشیده...

- بیا اینم لباس... سریع عوض کن بیا ..

× اون وقت کجا عوض کنم ..

- جلو خودم...

× خیلی بی ادبی ...

ویو ات:
× کوک از اتاق رفت بیرون روی تخت دراز کشیدم و به اتفاقات اخیر فکر میکردم ..

توی فکر های همیشگی بودم که در باز شد ... متوجه کوک با لباس داخل دستش شدم ...

وایسا ببینم من می‌خوام با این لباس جلوش باشم نههه .. امکان نداره ( عکس لباس استایل دو)

× به سمت سرویس رفتم و بعد از عوض کردن لباسمم از سرویس اومدم بیرون ...

× کوک روی تخت دراز کشیده بود و یک دستشم روی سرش بود ... توی این شکل خیلی جذاب بود....

سرشو بلند کرد و از سر تا پام نگاهی بهم انداخت...

× چرا اینطوری نگام می‌کنی ( خجالت )
- دارم زنمو نگاه میکنم ...
× من زنت نیستم ..
- بلخره که میشی ... بیا( با دست اشاره می‌کنه به روی تخت)

× با قدم های آهسته به سمت تخت رفتم که با پوزخند کوک مواجه شدم ... دوست داشتم زمین دهن باز کنه من برم داخل... روی تخت دراز کشیدم که...

ادامه دارد.. 🌔


حمایت یادتون نره تنکیو بای 😍⭐👑
دیدگاه ها (۸۲)

رمان جونکوک

رمان جونکوک

رمان جونکوک

رمان جونکوک

🌖DARK WORLD{ part ۵۶ }🌔×خواستم از اولین پله برم بالا اما با ...

رمان جونکوک

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط