{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part 2

part 2



کنار رفت و آروم قدم برداشتم.. قبلش بهش شب بخیر گفتم و اون فقط سری تکون داد... اما بازم خوشحال شدم.. نمیدونم چرا... رفتم سمت اتاقم و خودمو پرت کردم رو تخت... چشمامو بستم و دوباره خیال بافی هام شروع شد.. از همه چی... شاید.. بیخیالش شدمو چشمام گرم شد و خوابیدم..


ویو فردا ساعت 7 صبح..

با صدای آلارم گوشیم از خواب پاشدم و کش و قوسی به کمرم دادم و به پنجره و طلوع خورشید نگاه میکردم که نورش به اتاقم میخورد.. بلند شدم و رفتم سرویس دست و صورتم رو شستم و مسواک زدم..فرداشب قرار بود برم تولد دوستم و خب با اینکه کلی لباس داشتم.. اما دلم یه چیز متفاوت میخواست.. پس سمت کمد لباسام رفتم و یه لباس انتخاب کردم و پوشیدم و یه ارایش ملایم کردم و در اخر هم یه عطر و... از اتاقم بیرون اومدم... سمت طبقه پایین رفتم که مامان بابا رو دیدم... مامان جونگکوک چندین بار بهم گفته که نمیتونه باور کنه دختر خودش نیستم و همیشه منو مثل دختر خودش میدونه.. رفتم سمت میز..
بابا~
مامان*

+صبح بخیر مامان جون.. صبح بخیر بابا جون
*صبح بخیر دختر خوشگلم
~صبح بخیر دخترم.. جایی میری؟
+بله بابا جون.. فرداشب تولد دوستمه میخوام برم خرید..
~خوش بگذره عسل بابا
+ممنونم

در حال صبحونه خوردن بودیم که صدای بسته شدن در اتاق جونگکوک اومد.. برگشتیم سمتش که... با یه استایل خوشگل و خفن اومد پایین.. آب دهنمو قورت دادم و از رو میز بلند شدم..
+من دیگه میرم..
*کجا عسلم چیزی نخوردی که..
+مرسی مامان جون میترسم دیر بشه..
*پس صبر کن..
+جانم

مامان سمت کوک رفت و به هم صبح بخیر گفتن.. همینطور جونگکوک به بابا هم صبح بخیر گفت.. فقط به من نگفت...
*جونگکوک پسرم.. ا.ت رو تا جایی که میخواد برسون...
_ام.. با.. باشه
+نه مامان جون با ماشین خودم میرم.. ممنون جونگکوک
_لازم نکرده.. منتظر بمون خودم میرسونمت
+آخه..
*اخه نداره دختر خوشگلم... جونگکوک برادرته

من و کوک نگاهی به هم کردیم..
زیر لب (اوهوم) ای گفتم و نشستم روی مبل و رفتم تو گوشیم.. منتظر جونگکوک بودم تا صبحونشو بخوره..
5 مین بعد.. صبحونش تموم شد و اومد کنارم
_ا.ت
+بله
_بلند شو بریم..

بلند شدم و با خداحافظی از مامان بابا دنبال جونگکوک رفتم.. رفتیم سمت ماشینش و سوار شدیم.. کمر بندشو بست..

_کمر بندتو ببند..
+اوهوم
بستم و حرکت کرد و از در خروجی خارج شد.. همینطور سرمو به شیشه ماشین تکیه داده بودم... که..

_میخوای امروز با هم باشیم؟
از تعجب چشمام تا اخر باز شد و کم کم به حالت عادی برگشتم
+چی؟ میخوای امروز با من خرید کنی؟
_خب آره مشکلش چیه؟
+خب.. اخه..
_هوف.. ولش کن
+نه.. میخوام تو هم باشی..
_واقعا؟
+اوهوم(ذوق)
_باشه

باورم نمیشد.. اون خواست با من خرید کنه.. هوفففف

نیم ساعت بعد..
دیدگاه ها (۱۹)

ملکه ی آدمیزاد وسه پادشاه خوناشام

" ویو کوک "صبح از خواب بیدار شدم و به روزی که اصلا دلم نمیخو...

سیلام بریم برای پارت گذاری ؟!فایتینگ🔮رمان:«استاد من»Part:1وی...

پارت ۱ فیک:کابوسِ مدرسه

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:¹¹چند لحظه همون‌جا ایستادم.بعد بال...

فیک تهیونگ مافیایی

پارت. ۲۸

╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 4«ویو ا.ت»کلیدو انداختم و وارد خونه شدم.لباسمو با ی...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 124・⁠]⁠ᕗگریه ام بلند تر شد. ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط