{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

زیادی زود گذشت...

کاش می‌شد برگشت،
به آن روزهای ساده و روشن،
روزهایی که مدرسه فقط کلاس نبود،
بهانه‌ای بود برای با هم بودن، برای خندیدن کنار تو.

یادش بخیر...
وقتی با هم کنار پنجره می‌نشستیم
و برای آمدن زنگ تفریح لحظه‌شماری می‌کردیم،
وقتی حرف‌های پنهان‌مان را
میان نگاه و لبخند، بی‌صدا به هم می‌گفتیم.

کاش هنوز دفتر خاطراتم،
بوی تو را می‌داد، بوی دوستی‌ات را،
که مثل نسیم نرم بود و مثل آفتاب، گرم.

حالا که آن روزها مثل برگ‌های پاییزی افتاده‌اند،
تنها دل‌خوشم به خاطراتی‌ست
که تو در آنی،
و لبخندت هنوز در ذهنم تکرار می‌شود
مثل زنگی که هرگز خاموش نمی‌شود...
دیدگاه ها (۰)

...

.

یه رویا؟

چرا؟ تو حتی با من خداحافظی نکردی....

P/9سولار:این لباس،احیانا برای دوران بارداری نیست؟یور:آره خب....

P35بهش نگاهی انداخت.پوزخند زد.جیزل:بازم جای یه رژ لب دیگه؟مک...

من دیگر متعلق به او هستم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط