I belong to that boy.
part¹⁶
Loren
___________
با سردرد شدید چشمام و باز کردم..باد سردی سمت بدنم اومد و با سوزه سرما متوجه شدم بالا تنه ام کاملا لخته...
وقتی به خودم اومدم...متوجه شدم دستام با زنجیر به سقف وصله و قسمتی از شکمم پانسمان شده...
دره آهنی شکلی در کنارم بود که با بازشدنش نوره زیادی به داخل هجوم آوردو باعث شد بخاطر اذیت نشدن چشمام اونها و ببندم...وقتی در بسته شد...چشام و باز کردم...
با دیدن نینا لبخندی زدم...
-سلام...
-نقشه ام داره خوب پیش میره...تو الان پیشم زندانی هستی...فقط مونده یکچیز...انتقام...بیاریدش...
کلمه آخر رو بلند تر گفت...
چندتا مرد از سایه ها بیرون اومدن...بین دستشون اونوو بیهوش و پر از زخم بود...
-اونوو...
جونگکوک با نگرانی به اونوو نگاه کرد...
نینا سمت میزی که بغل دیوار بود رفت...
یه چاغو برداشت...
سمت اونوو رفت...چونه اونوو رو گرفت و صورتش و بلند کرد...
سپس تیزیه چاغو رو سمت بدن اونوو گرفت...
-میخوام دوستت رو جلوی چشمات بکشم جونگکوک...تا بدونی اون شب چقدر سخت بود تا با مرگ تنها خانواده ام کنار بیام...
-نه...میدونم تو اینکاره نیستی...مطمئنم تمام کسایی رو که باند کیم کشته رو تو نکشتی...مطمئنم تاحالا دستت به خون آلوده نشده...این و مطمئنم...
نینا زیر چشمی به جونگکوک نگاه کرد...
جونگکوک آروم به نینا نگاه کرد...
-هنوز دیر نشده عزیزم...من هنوز دوستت دارم...
-من ندارم...
نینا با سرعت خراش کم عمقی روی بدن اونوو انداخت...سرش و اونور چرخوند تا ماری که کرده رو نبینه...
-میبینی؟...من میتونم انجامش بدم...
جونگکوک خندید...
-پس ازت میخوام بیای نزدیکم...با همون چاغو شروع به شکنجه کردن من کنی...میخوام اینکار و کنی...اونجوری مطمئن میشم...
نینا سمت جونگکوک رفت و با سرعت چاغو رو سمت جونگکوک برد اما قبل از اینکه بهش بخوره متوقف شد...
سپس سمت گوشه ای از دیوار که سایه بود نگاه کرد...
-من نمیتونم...
ناگهان از همون طرف صدای بم و مردانه ای اومد که لحجه فرانسوی داشت...
-اوه نه مادام...تو میتونی...
مرد آروم از سایه ها بیرون اومد و سمت نینا رفت...
پشت نینا وایساد و با یه دست کمر نینا و با دست دیگه اش مچ نینا رو گرفت...سپس آروم مچ نینا رو سمت بدن جونگکوک برد و با تیزیه چاغو شروع به خط انداختن کرد...
جونگکوک از درد بدنش و سفت کرد اما هنوزم داشت با دقت به نزدیکیه اون پسره مو بلوند و نینا نگاه میکرد...
-تو کی هستی حرومزاد...ازش دور شو...
مرد آروم چشاش و از زخم تازه جونگکوک به گردن نینا و بعد به چشای جونگکوک داد...
مرد صاف وایساد و نینا رو به خودش نزدیک کرد...
-تهیونگ هستم...کیم تهیونگ...
نینا آروم به جونگکوک نگاه کرد...
جونگکوک با عصبانیت گفت...
-منظورم اینه کیه نینا هستی...
-رئیسش...پسرعموی باباش...تنها کسی که داره...دوستش...همدمش...همهچیزش...
حالا من یه سوال دارم...تو کدوم خری هستی که این سوال و میپرسی؟
-دوست پسرش...
نینا با سرعت به جونگکوک نگاه کرد...
تهیونگ تک خنده ای کرد...
-منظورت دوست پسره سابقه؟...اشتباه نکن بیب...تو از این به بعد دوست پسره منی...
ــــــــــــــ
خب خب خب.....غیر قابل پیش بینی بود درسته؟...بله دوستان...این یه داستانه بیاله...این درواقه تهکوکه...و از اونجایی که میخواستم غیر قابل پیش بینی باشه عکس تهکوک نزاشتم...وگرنه تهکوکه...
حمایت کنید لطفا
#تهکوک #جونگکوک #رمان #فیک #تکـپارتی #کیپاپ #تیک_تاک #کیدراما #میکاپ #بیال
Loren
___________
با سردرد شدید چشمام و باز کردم..باد سردی سمت بدنم اومد و با سوزه سرما متوجه شدم بالا تنه ام کاملا لخته...
وقتی به خودم اومدم...متوجه شدم دستام با زنجیر به سقف وصله و قسمتی از شکمم پانسمان شده...
دره آهنی شکلی در کنارم بود که با بازشدنش نوره زیادی به داخل هجوم آوردو باعث شد بخاطر اذیت نشدن چشمام اونها و ببندم...وقتی در بسته شد...چشام و باز کردم...
با دیدن نینا لبخندی زدم...
-سلام...
-نقشه ام داره خوب پیش میره...تو الان پیشم زندانی هستی...فقط مونده یکچیز...انتقام...بیاریدش...
کلمه آخر رو بلند تر گفت...
چندتا مرد از سایه ها بیرون اومدن...بین دستشون اونوو بیهوش و پر از زخم بود...
-اونوو...
جونگکوک با نگرانی به اونوو نگاه کرد...
نینا سمت میزی که بغل دیوار بود رفت...
یه چاغو برداشت...
سمت اونوو رفت...چونه اونوو رو گرفت و صورتش و بلند کرد...
سپس تیزیه چاغو رو سمت بدن اونوو گرفت...
-میخوام دوستت رو جلوی چشمات بکشم جونگکوک...تا بدونی اون شب چقدر سخت بود تا با مرگ تنها خانواده ام کنار بیام...
-نه...میدونم تو اینکاره نیستی...مطمئنم تمام کسایی رو که باند کیم کشته رو تو نکشتی...مطمئنم تاحالا دستت به خون آلوده نشده...این و مطمئنم...
نینا زیر چشمی به جونگکوک نگاه کرد...
جونگکوک آروم به نینا نگاه کرد...
-هنوز دیر نشده عزیزم...من هنوز دوستت دارم...
-من ندارم...
نینا با سرعت خراش کم عمقی روی بدن اونوو انداخت...سرش و اونور چرخوند تا ماری که کرده رو نبینه...
-میبینی؟...من میتونم انجامش بدم...
جونگکوک خندید...
-پس ازت میخوام بیای نزدیکم...با همون چاغو شروع به شکنجه کردن من کنی...میخوام اینکار و کنی...اونجوری مطمئن میشم...
نینا سمت جونگکوک رفت و با سرعت چاغو رو سمت جونگکوک برد اما قبل از اینکه بهش بخوره متوقف شد...
سپس سمت گوشه ای از دیوار که سایه بود نگاه کرد...
-من نمیتونم...
ناگهان از همون طرف صدای بم و مردانه ای اومد که لحجه فرانسوی داشت...
-اوه نه مادام...تو میتونی...
مرد آروم از سایه ها بیرون اومد و سمت نینا رفت...
پشت نینا وایساد و با یه دست کمر نینا و با دست دیگه اش مچ نینا رو گرفت...سپس آروم مچ نینا رو سمت بدن جونگکوک برد و با تیزیه چاغو شروع به خط انداختن کرد...
جونگکوک از درد بدنش و سفت کرد اما هنوزم داشت با دقت به نزدیکیه اون پسره مو بلوند و نینا نگاه میکرد...
-تو کی هستی حرومزاد...ازش دور شو...
مرد آروم چشاش و از زخم تازه جونگکوک به گردن نینا و بعد به چشای جونگکوک داد...
مرد صاف وایساد و نینا رو به خودش نزدیک کرد...
-تهیونگ هستم...کیم تهیونگ...
نینا آروم به جونگکوک نگاه کرد...
جونگکوک با عصبانیت گفت...
-منظورم اینه کیه نینا هستی...
-رئیسش...پسرعموی باباش...تنها کسی که داره...دوستش...همدمش...همهچیزش...
حالا من یه سوال دارم...تو کدوم خری هستی که این سوال و میپرسی؟
-دوست پسرش...
نینا با سرعت به جونگکوک نگاه کرد...
تهیونگ تک خنده ای کرد...
-منظورت دوست پسره سابقه؟...اشتباه نکن بیب...تو از این به بعد دوست پسره منی...
ــــــــــــــ
خب خب خب.....غیر قابل پیش بینی بود درسته؟...بله دوستان...این یه داستانه بیاله...این درواقه تهکوکه...و از اونجایی که میخواستم غیر قابل پیش بینی باشه عکس تهکوک نزاشتم...وگرنه تهکوکه...
حمایت کنید لطفا
#تهکوک #جونگکوک #رمان #فیک #تکـپارتی #کیپاپ #تیک_تاک #کیدراما #میکاپ #بیال
- ۳۸.۳k
- ۰۵ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط