I belong to that boy.
part¹⁵
Loren
______________
جلوی شیشه ای وایساده بودم و آروم به داخل اتاق تیراندازی نگاه میکردم و تمام افرادی که جدید آورده بودم داشتن تمرین میکردن...
صدایی در گوشم زمزمه کرد...
-خانوم....ون مشکی ای داره نزدیکه پایگاه میشه...با آرم شرکت جیسون...چی دستور میدید؟
تک خنده ای کردم...سمت دستیارم برگشتم...
-کاری نکن که باعث بشه نتونن مارو پیدا کنن...هدف اینه که مارو پیدا کنن...
دستیارم تاظیم کرد و از اونجا دور شد...
سمت دفترم رفتم و روی میزم نشستم...
بعد از چند دقیقه صدای تیر و داد داخل پایگاه زیاد شد...
آروم داخل دفترم نشسته بودم...داخل آینه به خودم نگاه کردم...نقاب سیاهی که زده بودم باعث میشد صورتم اصلا معلوم نباشه...پس نقابم و برداشتم و با یه عینک مشکی جایگزین کردم... خلاصه باید من و بشناسه درسته؟...وگرنه نقشه انتقام درست پیش نمیره...
نفس عمیقی کشیدم و لبخندی زدم که بلا فاصله در با شدت باز شد...
جونعو اونوو هردو با سرعت وارد شدن و هردو تفنگ هاشون سمت من بود...
ناگهان هردو متوجه من شدن...
جونگکوک آروم تفنگ و پایین آورد و صاف وایساد...
-نینا...
ناگهان صدای شلیک اومد و جونگکوک سریع دستش و سمت شکمش برد...
با ترس عینکم و برداشتم و بلند شدم، به بیرون نگاه کردم و با دیدن دستیارم که تفنگ و سمت اونوو هم گرفته بود هنگ کردم...
-چه غلتی کردی عوضی؟..
نینا از پشت میزش سریع سمت جونگکوک رفت...
-نه نه...
جونگکوک با آرامش یه نینا نگاه کرد...
-تمام مدت...همه کارا زیره سر تو بود؟...باورم نمیشه...
نینا آروم دست جونگکوک و کنار زد و به زخم نگاه کرد...
ترسیده بود...
-هنوزم دوستم داری پرنسس؟...
با دستوره نینا...دستیارش تیری سمت اونوو هم شلیک کرد...بعدش دوتا بادیگارد اومدن و جونگکوک و اونوو رو از پشت گرفتن و بیهوششون کردن...
ــــــــــــــــــ
حمایت کنید لطفا
#تهکوک #جونگکوک #رمان #فیک #تکـپارتی #کیپاپ #تیک_تاک #کیدراما #میکاپ
Loren
______________
جلوی شیشه ای وایساده بودم و آروم به داخل اتاق تیراندازی نگاه میکردم و تمام افرادی که جدید آورده بودم داشتن تمرین میکردن...
صدایی در گوشم زمزمه کرد...
-خانوم....ون مشکی ای داره نزدیکه پایگاه میشه...با آرم شرکت جیسون...چی دستور میدید؟
تک خنده ای کردم...سمت دستیارم برگشتم...
-کاری نکن که باعث بشه نتونن مارو پیدا کنن...هدف اینه که مارو پیدا کنن...
دستیارم تاظیم کرد و از اونجا دور شد...
سمت دفترم رفتم و روی میزم نشستم...
بعد از چند دقیقه صدای تیر و داد داخل پایگاه زیاد شد...
آروم داخل دفترم نشسته بودم...داخل آینه به خودم نگاه کردم...نقاب سیاهی که زده بودم باعث میشد صورتم اصلا معلوم نباشه...پس نقابم و برداشتم و با یه عینک مشکی جایگزین کردم... خلاصه باید من و بشناسه درسته؟...وگرنه نقشه انتقام درست پیش نمیره...
نفس عمیقی کشیدم و لبخندی زدم که بلا فاصله در با شدت باز شد...
جونعو اونوو هردو با سرعت وارد شدن و هردو تفنگ هاشون سمت من بود...
ناگهان هردو متوجه من شدن...
جونگکوک آروم تفنگ و پایین آورد و صاف وایساد...
-نینا...
ناگهان صدای شلیک اومد و جونگکوک سریع دستش و سمت شکمش برد...
با ترس عینکم و برداشتم و بلند شدم، به بیرون نگاه کردم و با دیدن دستیارم که تفنگ و سمت اونوو هم گرفته بود هنگ کردم...
-چه غلتی کردی عوضی؟..
نینا از پشت میزش سریع سمت جونگکوک رفت...
-نه نه...
جونگکوک با آرامش یه نینا نگاه کرد...
-تمام مدت...همه کارا زیره سر تو بود؟...باورم نمیشه...
نینا آروم دست جونگکوک و کنار زد و به زخم نگاه کرد...
ترسیده بود...
-هنوزم دوستم داری پرنسس؟...
با دستوره نینا...دستیارش تیری سمت اونوو هم شلیک کرد...بعدش دوتا بادیگارد اومدن و جونگکوک و اونوو رو از پشت گرفتن و بیهوششون کردن...
ــــــــــــــــــ
حمایت کنید لطفا
#تهکوک #جونگکوک #رمان #فیک #تکـپارتی #کیپاپ #تیک_تاک #کیدراما #میکاپ
- ۲۶.۲k
- ۰۵ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط