My lovely neighbor part : ۱۲
لعنتي
با این که حدس میزدم چی شده باز پرسیدم :
+ چی شده؟!
> من درباره ی کای درست فکر میکردم اون داشت من رو گول میزد
+ خیلی متاسفم
بعد از این که گذاشتم خودش رو کاملا خالی کنه گفتم
+ یه چیزی به عنوان دعای آرامش وجود داره تا حالا در بارش چیزی شنیدی؟
> اونی که ما توش دعا میکنیم تا قوی باشیم و بتونیم چیزهایی که نمیتونیم تغییرشون بدیم رو قبول کنیم؟ آره مامانم این رو خیلی وقت پیش بهم یاد داد
+ اره همون من هنوز هم انجامش میدم ولی میدونی؟ در واقع ما انتخابی نداریم و مجبوریم خیلی چیزا رو قبول کنیم مهم اینه که سعیمون رو بکنیم و به زندگی ادمه بدیم
من به خودم لبخند زدم؛ داشتم همون توصیه هایی که تهیونگ به من کرد را به آریل میکردم و خب، گفتنش به دیگران خیلی آسون تر از انجامش بود
⊱⋅—————⋅ 𔘓 ⋅—————⋅⊰
همون شب وقتی که داشتم به خونه بر میگشتم به دلایلی احساس آرامش بیشتری نسبت به چند وقت اخیر داشتم تصمیم گرفتم که از سوپر مارکت لازانیای یخ زده بگیرم باید بپزمش و با کمی شراب بخورمش شاید هم یه چیزی تو نت فلیکس دیدم. اوه، من واقعا براش هیجان زده ام.
اه پسر زندگی من واقعا مایه ی تاسفه
بعد از این که به آپارتمانم رسیدم لازانیا رو تو ماکروویو گذاشتم فقط چهارده دقیقه وقت میخواستم تا بپزه تو چهارده دقیقه میتونستم برم دستشویی پاهام رو بشورم حمام کنم و شاید یه کم کتاب هم تو وان بخونم.
این طبیعتا بهترین ریلکسی بود که تا حالا تو زندگیم داشتم توسط شمع ها دوره شده بودم و تو كتاب عاشقانه اعتیادآوری که جیا به من داده بود غرق شده بودم من معمولا کتابهای پیچیده رو نمیخونم ولی جیا اصرار داشت و میگفت مطمئنن خوشم میاد. من هم واقعا ازش خوشم اومد تا حدی که از داغترین لحظه ی کتاب لذت بردم و بعد خوابم برد
صدای سیستم هشدار حریق و بوی سوختن پنیر باعث شد که به شدت از تو وان بپرم بیرون حوله ام رو چنگ بزنم و بدوم تو آشپزخونه تا اثری از ماکروویوم پیدا کنم. اون تو آتیش داشت میسوخت
کاملا ترسیده بودم؛ به کاسه برداشتم و پر آبش کردم قبل از این که آب را بریزم در خونه ام به شدت باز شد. دیمین به سمت من دوید و سعی کرد با کپسول آتش نشانی آتیش رو خاموش کنه و همزمان سر من هم داد میکشید که برگردم عقب
همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد. من همونجا وایساده بودم و مثل مرده ها بی حس بودم و حوله ام را عین اون که داشت آتیش رو خاموش میکرد چسبیده بودم.
وقتی آتیش کاملا خاموش شد ما هر دومون کاملا ساکت اونجا وایساده بودیم و به بقایای زغال شده ی ماکروویو محبوبم نگاه میکردیم خود ماکروویو آتیش گرفته بود ولی خب کابینت ها هم کمی سوخته بودن
من از دود سرفه کردم
_ این دیگه چه کوفتی بود؟
+ متاسفم من خسارت كابینت رو میدم من....
_ چه اتفاقی افتاد؟
+ لازانیای یخ زده... اون سوخت
_ نه منظورم اینه که... چطور این اتفاق افتاد؟
+ خب من داشتم تو وان کتاب میخوندم که..
_ داشتی تو وان کتاب میخوندی؟!
اون حرفش را قطع کرد و نفسش را با شدت بیرون داد.
_ تو وقتی داشتی به چیزی میپختی تو وان کتاب میخوندی و این جوری ریدی به ساختمونم؟!
+ نه تو متوجه نیستی من....
تهیونگ با سرعت به طرف حموم رفت
+ کجا میری؟
_ میخوام ببینم کدوم کتاب این قدر ارزش داشته که بخوای جونت رو به خطر بندازی
لعنتي
اوه
لعنتي !
دیگه خیلی دیر بود اون کتابم را از روی زمین براشت قلبم از همیشه تندتر میزد.
بعد از این که جلد کتاب را نگاه کرد و چند تا صفحه را ورق زد؛ به سمتم برگشت و از رو ناباوری خندید.
_ عاليه جدا ! عالیه ساختمون داشت آتیش میگرفت و تو اینجا نشسته بودی و درباره ی دوتا نره خر که داشتن به دختر رو از همه جاش جر میدادن میخوندی؟
و قبل از اینکه کتاب رو پرت کنه به طرف با طلبکاری به من نگاه کرد
سلام به عزیزان گلم امیدوارم که حالتون خوبه باشه اینم از پارت جدید لایک و کامنت بزارید حمایت فراموش نشه
با این که حدس میزدم چی شده باز پرسیدم :
+ چی شده؟!
> من درباره ی کای درست فکر میکردم اون داشت من رو گول میزد
+ خیلی متاسفم
بعد از این که گذاشتم خودش رو کاملا خالی کنه گفتم
+ یه چیزی به عنوان دعای آرامش وجود داره تا حالا در بارش چیزی شنیدی؟
> اونی که ما توش دعا میکنیم تا قوی باشیم و بتونیم چیزهایی که نمیتونیم تغییرشون بدیم رو قبول کنیم؟ آره مامانم این رو خیلی وقت پیش بهم یاد داد
+ اره همون من هنوز هم انجامش میدم ولی میدونی؟ در واقع ما انتخابی نداریم و مجبوریم خیلی چیزا رو قبول کنیم مهم اینه که سعیمون رو بکنیم و به زندگی ادمه بدیم
من به خودم لبخند زدم؛ داشتم همون توصیه هایی که تهیونگ به من کرد را به آریل میکردم و خب، گفتنش به دیگران خیلی آسون تر از انجامش بود
⊱⋅—————⋅ 𔘓 ⋅—————⋅⊰
همون شب وقتی که داشتم به خونه بر میگشتم به دلایلی احساس آرامش بیشتری نسبت به چند وقت اخیر داشتم تصمیم گرفتم که از سوپر مارکت لازانیای یخ زده بگیرم باید بپزمش و با کمی شراب بخورمش شاید هم یه چیزی تو نت فلیکس دیدم. اوه، من واقعا براش هیجان زده ام.
اه پسر زندگی من واقعا مایه ی تاسفه
بعد از این که به آپارتمانم رسیدم لازانیا رو تو ماکروویو گذاشتم فقط چهارده دقیقه وقت میخواستم تا بپزه تو چهارده دقیقه میتونستم برم دستشویی پاهام رو بشورم حمام کنم و شاید یه کم کتاب هم تو وان بخونم.
این طبیعتا بهترین ریلکسی بود که تا حالا تو زندگیم داشتم توسط شمع ها دوره شده بودم و تو كتاب عاشقانه اعتیادآوری که جیا به من داده بود غرق شده بودم من معمولا کتابهای پیچیده رو نمیخونم ولی جیا اصرار داشت و میگفت مطمئنن خوشم میاد. من هم واقعا ازش خوشم اومد تا حدی که از داغترین لحظه ی کتاب لذت بردم و بعد خوابم برد
صدای سیستم هشدار حریق و بوی سوختن پنیر باعث شد که به شدت از تو وان بپرم بیرون حوله ام رو چنگ بزنم و بدوم تو آشپزخونه تا اثری از ماکروویوم پیدا کنم. اون تو آتیش داشت میسوخت
کاملا ترسیده بودم؛ به کاسه برداشتم و پر آبش کردم قبل از این که آب را بریزم در خونه ام به شدت باز شد. دیمین به سمت من دوید و سعی کرد با کپسول آتش نشانی آتیش رو خاموش کنه و همزمان سر من هم داد میکشید که برگردم عقب
همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد. من همونجا وایساده بودم و مثل مرده ها بی حس بودم و حوله ام را عین اون که داشت آتیش رو خاموش میکرد چسبیده بودم.
وقتی آتیش کاملا خاموش شد ما هر دومون کاملا ساکت اونجا وایساده بودیم و به بقایای زغال شده ی ماکروویو محبوبم نگاه میکردیم خود ماکروویو آتیش گرفته بود ولی خب کابینت ها هم کمی سوخته بودن
من از دود سرفه کردم
_ این دیگه چه کوفتی بود؟
+ متاسفم من خسارت كابینت رو میدم من....
_ چه اتفاقی افتاد؟
+ لازانیای یخ زده... اون سوخت
_ نه منظورم اینه که... چطور این اتفاق افتاد؟
+ خب من داشتم تو وان کتاب میخوندم که..
_ داشتی تو وان کتاب میخوندی؟!
اون حرفش را قطع کرد و نفسش را با شدت بیرون داد.
_ تو وقتی داشتی به چیزی میپختی تو وان کتاب میخوندی و این جوری ریدی به ساختمونم؟!
+ نه تو متوجه نیستی من....
تهیونگ با سرعت به طرف حموم رفت
+ کجا میری؟
_ میخوام ببینم کدوم کتاب این قدر ارزش داشته که بخوای جونت رو به خطر بندازی
لعنتي
اوه
لعنتي !
دیگه خیلی دیر بود اون کتابم را از روی زمین براشت قلبم از همیشه تندتر میزد.
بعد از این که جلد کتاب را نگاه کرد و چند تا صفحه را ورق زد؛ به سمتم برگشت و از رو ناباوری خندید.
_ عاليه جدا ! عالیه ساختمون داشت آتیش میگرفت و تو اینجا نشسته بودی و درباره ی دوتا نره خر که داشتن به دختر رو از همه جاش جر میدادن میخوندی؟
و قبل از اینکه کتاب رو پرت کنه به طرف با طلبکاری به من نگاه کرد
سلام به عزیزان گلم امیدوارم که حالتون خوبه باشه اینم از پارت جدید لایک و کامنت بزارید حمایت فراموش نشه
- ۱۷.۲k
- ۰۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط