دوشاتی
دو☆شاتی
درخواستی>>>
P.2
_خب ات سریع پیاده شو تا جونگکوک قوقا نکرده
_هوم باشه خدافظ
_خدافظ
ات وارد پارکینگ خونه شد
تا برسه به اسانسور چندبار نزدیک یود بخوره زمین
که وارد اسانسور شد و رسید به طبقه ۶
رمز درو زد و وارد خونه شد
تا رفت داخل خونه پخش زمین شد
جونگکوک با عصبانیت اومد سمتش
_کجا بودی ات ...به چه حقی بدون اینکه از من اجازه بگیری رفتی بار ها
ات فقط داشت نگاش میکرد
مست بود هیچی نمی فهمید
فقط گفت :
_جونگکوکا بزارش برای بعد
جونگکوک عصبی داد زد :
_فقط خفه شو ات
محکم مچ دستش رو گرفت و کشید اونو به سمت اتاق
هولش داد رو تخت و لباسش رو عوض کرد
و بعد بردتش حموم و لب زد :
_ برو حموم کن تا کنی حالت بهتر شه
مگه چقدر خوردی که نمیتونی رو پات وایسی
وایسا الان کاریت ندارم بعدا حسابت رو میرسم وایسا فقط
ات رفت زیر دوش کمی اب به تنش خورد
کمی موند و حموم کرد بعد اومد بیرون
سریع خودشو خشک کرد و گرفت خوابید
{صبح روز بعد}
ات نشسته بود روی مبل و داشت تلوزیون نگاه میکرد که
جونگکوک اومد خونه
_سلام چاگیا
جونگکوک جواب سلامشو نداد
_چاگیا...چیزی شده
_بگو چینشده ...دیشب کجا بودی ها
_خب رفته بودم بیرون
_اها اونوقت برای بیرون لباس کوتاه و باز میپوشی
_منظورت چیه
_برای چی دروغ میگی ها ...برای چی ازم اجازه نمیگیری وقتی گورتو گم میکنی میری جایی
_چرا داد میزنی جونگکوک
_خفه شو فقط ...خودتم خوب میدونی که روت حساسم
ات که دیگه تحمل این داد زدن های جونگکوک رو نداشت
صداش رو برد بالا و لب زد :
_توهم خوب میدونی که از دستور دادن خوشم نمیاد ...خوب میدونی که دوست ندارم کسی بگه چیکارکنم چیکار نکنم همه ی اینارو خوب میدونی جونگکوک.، من دیروز حوصلم سر رفته بود
توی این خونه لعنتی تنها بودم تو بگو باید چیکار میکردم ها ...چرا برای هرکاری بهم دستور میدی خسته شدم دیگه بس کن اه...
اینو گفت و رفت توی اتاق مشترکشون
جونگکوک روی مبل نشست و سعی کرد اروم باشه
دوساعتی میگذشت که ات توی اتاق بود پس جونگکوک رفت که معظرت بخواد از کارش
در اتاق رو باز کرد و اروم رفت روی تخت دراز کشید
دختر رو در اغوشش گرفت و لب زد:
_پرنسس کوچولو ...دختر کوچولوی من ...ملکه ی من میدونم بیداری
من معظرت میخوام که سرت داد زدم
_برو بیرون
_اوممم ات دخترک من ناراحت نباش دیگه
_چرا سرم داد میزنی با اینکه میدونی بدم میاد
_ببخشید
_برو بیرون
_ات هرکاری بخوای میکنم فقط ازم ناراحت نباش
یهو ات شروع کرد به گریه
_برو بیرونننن
_باشه باشه رفتم
دو روز بعد
_ات هنوزم باهام قهری
_اره
_باشه ولی برو توی اشپزخونه برات توت فرنگی خریدم
_چی
چشمای ات برق زد از خوشحالی چون اون عاشق توت فرنگی بود و جونگکوک هم اینو خوب میدونست
The end...
درخواستی>>>
P.2
_خب ات سریع پیاده شو تا جونگکوک قوقا نکرده
_هوم باشه خدافظ
_خدافظ
ات وارد پارکینگ خونه شد
تا برسه به اسانسور چندبار نزدیک یود بخوره زمین
که وارد اسانسور شد و رسید به طبقه ۶
رمز درو زد و وارد خونه شد
تا رفت داخل خونه پخش زمین شد
جونگکوک با عصبانیت اومد سمتش
_کجا بودی ات ...به چه حقی بدون اینکه از من اجازه بگیری رفتی بار ها
ات فقط داشت نگاش میکرد
مست بود هیچی نمی فهمید
فقط گفت :
_جونگکوکا بزارش برای بعد
جونگکوک عصبی داد زد :
_فقط خفه شو ات
محکم مچ دستش رو گرفت و کشید اونو به سمت اتاق
هولش داد رو تخت و لباسش رو عوض کرد
و بعد بردتش حموم و لب زد :
_ برو حموم کن تا کنی حالت بهتر شه
مگه چقدر خوردی که نمیتونی رو پات وایسی
وایسا الان کاریت ندارم بعدا حسابت رو میرسم وایسا فقط
ات رفت زیر دوش کمی اب به تنش خورد
کمی موند و حموم کرد بعد اومد بیرون
سریع خودشو خشک کرد و گرفت خوابید
{صبح روز بعد}
ات نشسته بود روی مبل و داشت تلوزیون نگاه میکرد که
جونگکوک اومد خونه
_سلام چاگیا
جونگکوک جواب سلامشو نداد
_چاگیا...چیزی شده
_بگو چینشده ...دیشب کجا بودی ها
_خب رفته بودم بیرون
_اها اونوقت برای بیرون لباس کوتاه و باز میپوشی
_منظورت چیه
_برای چی دروغ میگی ها ...برای چی ازم اجازه نمیگیری وقتی گورتو گم میکنی میری جایی
_چرا داد میزنی جونگکوک
_خفه شو فقط ...خودتم خوب میدونی که روت حساسم
ات که دیگه تحمل این داد زدن های جونگکوک رو نداشت
صداش رو برد بالا و لب زد :
_توهم خوب میدونی که از دستور دادن خوشم نمیاد ...خوب میدونی که دوست ندارم کسی بگه چیکارکنم چیکار نکنم همه ی اینارو خوب میدونی جونگکوک.، من دیروز حوصلم سر رفته بود
توی این خونه لعنتی تنها بودم تو بگو باید چیکار میکردم ها ...چرا برای هرکاری بهم دستور میدی خسته شدم دیگه بس کن اه...
اینو گفت و رفت توی اتاق مشترکشون
جونگکوک روی مبل نشست و سعی کرد اروم باشه
دوساعتی میگذشت که ات توی اتاق بود پس جونگکوک رفت که معظرت بخواد از کارش
در اتاق رو باز کرد و اروم رفت روی تخت دراز کشید
دختر رو در اغوشش گرفت و لب زد:
_پرنسس کوچولو ...دختر کوچولوی من ...ملکه ی من میدونم بیداری
من معظرت میخوام که سرت داد زدم
_برو بیرون
_اوممم ات دخترک من ناراحت نباش دیگه
_چرا سرم داد میزنی با اینکه میدونی بدم میاد
_ببخشید
_برو بیرون
_ات هرکاری بخوای میکنم فقط ازم ناراحت نباش
یهو ات شروع کرد به گریه
_برو بیرونننن
_باشه باشه رفتم
دو روز بعد
_ات هنوزم باهام قهری
_اره
_باشه ولی برو توی اشپزخونه برات توت فرنگی خریدم
_چی
چشمای ات برق زد از خوشحالی چون اون عاشق توت فرنگی بود و جونگکوک هم اینو خوب میدونست
The end...
- ۱.۱k
- ۰۵ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط