Oblivion part : 5
به یکی پاساژهای بزرگ مرکز شهر پاریس رفت اونجا هر چیزی که به ذهنش میرسید که یه دختر کوچولو لازم داشته باشه رو خرید از شیر خشک و بهترین شیشه شیر تا لباسهای برند کودکانه اونم در قلب مد و فشن جهان حتی اسباببازیهای گرون و قشنگ یه تخت کوچولو و صندلی کودک هم برای ماشینش خرید دلش میخواست اون پرنسس کوچولو بهترینها رو داشته باشه
اما یه چیزی، تهیونگ رو اذیت میکرد، این که پدر و مادر این بچه کجا هستن؟ آیا لازمه بابت گم شدنش به ایستگاه پلیس خبر بده؟ خودخواهی وجودش حتی با دیدن اون تیلههای قهوهای شیرین دختر بچه بیشتر میشد
با کلی ساک و جعبه خرید به خونه برگشتن. آرین در راه کلی بهانه میگرفت شاید چون جاش رو خراب کرده بود. خوشبختانه یکی از اون خانومهای نظافچی هنوز مشغول تمیز کردن خونه بود که تهیونگ ازش درخواست کمک کرد
اون زن اول با تعجب با خودش فکر کرد تهیونگ چهجور پدریه که تعویض پوشک بچهاش رو هم بلد نیست. از اونجایی که چشمان و چهرهی اون بچه مثل تهیونگ کرهای بود، همه رو به اشتباه میانداخت که تهیونگ پدر واقعی اون بچهاس
اون خانوم با دقت و با آرامش برای تهیونگ تموم مراحل تمیز کردن بچه رو گفت
┈─┈──┈𔘓┈──┈─┈
سرانجام شب فرا رسید آرین کوچولو شیشه شیرش رو خورد و آماده خواب در تخت جدیدش بود وقتی دختر رو در تخت گذاشت و روش پتو کشید گرم شدن و پُر شدن اون قسمت خالی قلبش رو حس میکرد با سی سال سنی که داشت، هیچوقت تا به این اندازه آرامش و خیال راحتی نداشت
در خلوت خودش با آرین کوچولو بود که ناگهان موبایلش زنگ خورد. از اوایل شب مدام موبایلش زنگ میخورد. دوستانش همگی در بار و کلابها جمع میشدن و تهیونگ رو به عنوان کیف پول که براشون خرج کنه، لازم داشتن در ضمن دختران زیادی بودن که در صف بودن یه شب با تهیونگ سر و دست میشکستن
اما تهیونگ کلافه با خاموش کردن موبایلش به همگیشون ثابت کرد دختر کوچولویی که در خونهاشه از هر مهمونی و خوشگذرونی واجبتره
┈─┈──┈𔘓┈──┈─┈
صبح فردا اما تهیونگ با صداهای اون دختر شاد و کوچولو بیدار شد. آرین بیدار بود و میخواست از تخت پایین بیاد، درحالیکه تهیونگ هنوز برای بلند شدن از تخت تنبلی میکرد. تهیونگ با چشمان بسته آهی کشید. با صدای بم و خشدارش از خواب پرسید:
_ بله پرنسس کوچولو بابا بیدار شده؟
آرین هم در عین ناباروری نردههای بلند دور تخت رو تکون میداد و کمکم از اینکه کسی محلش نمیده با صدای بلند شروع به گریه کرد و مامانش رو صدا میزد
های گایز اینم از پارت جدید لایک و کامنت بزارید حمایت کنید حتما روح نباشید
اما یه چیزی، تهیونگ رو اذیت میکرد، این که پدر و مادر این بچه کجا هستن؟ آیا لازمه بابت گم شدنش به ایستگاه پلیس خبر بده؟ خودخواهی وجودش حتی با دیدن اون تیلههای قهوهای شیرین دختر بچه بیشتر میشد
با کلی ساک و جعبه خرید به خونه برگشتن. آرین در راه کلی بهانه میگرفت شاید چون جاش رو خراب کرده بود. خوشبختانه یکی از اون خانومهای نظافچی هنوز مشغول تمیز کردن خونه بود که تهیونگ ازش درخواست کمک کرد
اون زن اول با تعجب با خودش فکر کرد تهیونگ چهجور پدریه که تعویض پوشک بچهاش رو هم بلد نیست. از اونجایی که چشمان و چهرهی اون بچه مثل تهیونگ کرهای بود، همه رو به اشتباه میانداخت که تهیونگ پدر واقعی اون بچهاس
اون خانوم با دقت و با آرامش برای تهیونگ تموم مراحل تمیز کردن بچه رو گفت
┈─┈──┈𔘓┈──┈─┈
سرانجام شب فرا رسید آرین کوچولو شیشه شیرش رو خورد و آماده خواب در تخت جدیدش بود وقتی دختر رو در تخت گذاشت و روش پتو کشید گرم شدن و پُر شدن اون قسمت خالی قلبش رو حس میکرد با سی سال سنی که داشت، هیچوقت تا به این اندازه آرامش و خیال راحتی نداشت
در خلوت خودش با آرین کوچولو بود که ناگهان موبایلش زنگ خورد. از اوایل شب مدام موبایلش زنگ میخورد. دوستانش همگی در بار و کلابها جمع میشدن و تهیونگ رو به عنوان کیف پول که براشون خرج کنه، لازم داشتن در ضمن دختران زیادی بودن که در صف بودن یه شب با تهیونگ سر و دست میشکستن
اما تهیونگ کلافه با خاموش کردن موبایلش به همگیشون ثابت کرد دختر کوچولویی که در خونهاشه از هر مهمونی و خوشگذرونی واجبتره
┈─┈──┈𔘓┈──┈─┈
صبح فردا اما تهیونگ با صداهای اون دختر شاد و کوچولو بیدار شد. آرین بیدار بود و میخواست از تخت پایین بیاد، درحالیکه تهیونگ هنوز برای بلند شدن از تخت تنبلی میکرد. تهیونگ با چشمان بسته آهی کشید. با صدای بم و خشدارش از خواب پرسید:
_ بله پرنسس کوچولو بابا بیدار شده؟
آرین هم در عین ناباروری نردههای بلند دور تخت رو تکون میداد و کمکم از اینکه کسی محلش نمیده با صدای بلند شروع به گریه کرد و مامانش رو صدا میزد
های گایز اینم از پارت جدید لایک و کامنت بزارید حمایت کنید حتما روح نباشید
- ۹.۹k
- ۲۵ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط