oblivion part : 3
تهیونگ عصبی پوزخندی زد و با اشاره به بچهی گریون صداش رو بالا برد و گفت:
_ این بچه خارجیه، از اینکه مدام میگه اوما... اوما معلومه که کرهایه بعد میگی پدر این بچهای؟
تهیونگ درست میگفت، اون مرد سیاهپوش اصلاً به چهره یا صدای اون بچه که به زبان کرهای مادرش رو صدا میزد، دقت نکرده بود
لهجه غلیظ فرانسویاش نشون میداد که اصلا نمیتونه پدر اون بچه باشه. چون حتی گریه و وحشت بچه با دیدن مرد غریبه بیشتر شد و آروم نگرفت
تهیونگ گارد گرفت و کالسکه بچه رو به طرف خودش کشید و اخماش در هم رفته بود و با خشم غرید:
_ حالا که فهمیدی این بچه تو نیست از جلوی چشمای من و این بچه دور شو و گر نه تو خبر کردن پلیس درنگ نمیکنم
مرد غریبه که متوجه شد طعمهاش رو از دست داده عقب کشید و خیلی زود دور شد
دختر بچهای یک سال و نیمه با چهرهای آسیایی در شهر پاریس گم شده بود و مدام مادرش رو به زبان کرهای صدا میزد.
درسته تهیونگ اهل شکوندن قلب خانومها و به نوعی پسر بدی بود، اما همیشه یه حس محافظت بدون اینکه بدونه در وجودش برای کودکان داشت
بارها شده بود که سر کلاهبرداری خیریههای قلابی که برای کودکان بود پولهاش رو ببازه اما بازم دست برنمیداشت
درست در همین لحظه دیدن اون چهرهی ناز و اشکآلود حسابی قلبش رو ذوب کرد. دختر کوچولو رو از کالسکه خارج و در آغوشش گرفت. دختر کوچولو هنوزم گریه میکرد تا اینکه تهیونگ با لحن شیرینش به کرهای حرف زد و گفت:
_ آخی...آخی...چه دختر قشنگی...مامانت رو گم کردی، آره؟
اشکهای دختر بچه با شنيدن کلمه مامان به کرهای متوقف شد. اما هنوزم مامانش رو میخواست پس دوباره گریهاش گرفت
تهیونگ با دل رئوفش دختر کوچولو رو در آغوش کشید و براش به کرهای حرف میزد تا آروم بشه
به اون نیمکت برگشت و درحالی که دختر کوچولو در آغوشش بود، در کالسکهاش دنبال اسم و آدرس میگشت نتونست چیزی پیدا کنه، جز یه شیشه شیر نصفه و نیمه آهی کشید و کلافه روی نیمکت نشست دختر بچه رو روی دستش دراز و شیشه شیر نصفه و نیمه رو بهش داد آرامش و سکوت به هر دوشون برگشت شنیدن مک زدن های آروم و ديدن دو چشم درشت که بهش زل زدن، لبخند به لبش آورد
های گایز اینم از پارت جدید لایک و کامنت بزارید حمایت کنید حتما روح نباشید
_ این بچه خارجیه، از اینکه مدام میگه اوما... اوما معلومه که کرهایه بعد میگی پدر این بچهای؟
تهیونگ درست میگفت، اون مرد سیاهپوش اصلاً به چهره یا صدای اون بچه که به زبان کرهای مادرش رو صدا میزد، دقت نکرده بود
لهجه غلیظ فرانسویاش نشون میداد که اصلا نمیتونه پدر اون بچه باشه. چون حتی گریه و وحشت بچه با دیدن مرد غریبه بیشتر شد و آروم نگرفت
تهیونگ گارد گرفت و کالسکه بچه رو به طرف خودش کشید و اخماش در هم رفته بود و با خشم غرید:
_ حالا که فهمیدی این بچه تو نیست از جلوی چشمای من و این بچه دور شو و گر نه تو خبر کردن پلیس درنگ نمیکنم
مرد غریبه که متوجه شد طعمهاش رو از دست داده عقب کشید و خیلی زود دور شد
دختر بچهای یک سال و نیمه با چهرهای آسیایی در شهر پاریس گم شده بود و مدام مادرش رو به زبان کرهای صدا میزد.
درسته تهیونگ اهل شکوندن قلب خانومها و به نوعی پسر بدی بود، اما همیشه یه حس محافظت بدون اینکه بدونه در وجودش برای کودکان داشت
بارها شده بود که سر کلاهبرداری خیریههای قلابی که برای کودکان بود پولهاش رو ببازه اما بازم دست برنمیداشت
درست در همین لحظه دیدن اون چهرهی ناز و اشکآلود حسابی قلبش رو ذوب کرد. دختر کوچولو رو از کالسکه خارج و در آغوشش گرفت. دختر کوچولو هنوزم گریه میکرد تا اینکه تهیونگ با لحن شیرینش به کرهای حرف زد و گفت:
_ آخی...آخی...چه دختر قشنگی...مامانت رو گم کردی، آره؟
اشکهای دختر بچه با شنيدن کلمه مامان به کرهای متوقف شد. اما هنوزم مامانش رو میخواست پس دوباره گریهاش گرفت
تهیونگ با دل رئوفش دختر کوچولو رو در آغوش کشید و براش به کرهای حرف میزد تا آروم بشه
به اون نیمکت برگشت و درحالی که دختر کوچولو در آغوشش بود، در کالسکهاش دنبال اسم و آدرس میگشت نتونست چیزی پیدا کنه، جز یه شیشه شیر نصفه و نیمه آهی کشید و کلافه روی نیمکت نشست دختر بچه رو روی دستش دراز و شیشه شیر نصفه و نیمه رو بهش داد آرامش و سکوت به هر دوشون برگشت شنیدن مک زدن های آروم و ديدن دو چشم درشت که بهش زل زدن، لبخند به لبش آورد
های گایز اینم از پارت جدید لایک و کامنت بزارید حمایت کنید حتما روح نباشید
- ۸.۸k
- ۲۱ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط