Oblivion part : 6
تهیونگ درست مثل برق گرفتهها در تخت بلند شد و به سمت دختر کوچولو شتاب برداشت
اون قیافه سرخ و اشکآلود دلش رو به رحم آورد. بغلش کرد و با کلمات محبتآمیزش گفت:
_ اوه دختر کوچولوی شیرین گریه چرا میکنی؟ بابا اینجاست
دختر که ترسیده بود سرش رو در گردن تهیونگ فرو برد و برای اولین به تهیونگ گفت:
× بابا
تهیونگ شوکه آرین رو در بغلش جا به جا کرد و مقابلش گرفت تا مطمئن بشه چی شنیده صداش موقع صحبت از هیجان میلرزید
_ تو...تو بهم گفتی بابا آره؟ گفتی بابا؟ اوه خدای من این شادترین لحظهی زندگی منه
دوباره دختر رو در آغوشش کشید و نفس عمیقی از بدن کوچولوی دختر گرفت رایحهای که در هیچ عطر فروشی پیدا نمیشه
در همون روز تهیونگ برنامه یه تفریح رو برای آرین کوچولو چیند. سوار بر ماشينش مرسدس بنز کلاس اِس، صندلی کودک رو برای آرین کوچولو رو آماده کرد در اون روز تهیونگ با سرعت مجاز یا حتی کمتر، رانندگی میکرد درحالی که ماشینش چندبار برای سرعت غیر مجاز جریمه شده بود در اون روز تهیونگ با احتیاط رانندگی میکرد
اونها یه گردش کوچیک خارج از شهر رفتن و آرین تجربه بازی با تاب و سرسره رو تجربه کرد
اما دیدن بچهها که همراه مادرانشون به پارک اومده بودن وجدان رو در تهیونگ بیدار کرد که بهتره هر چه زودتر پلیس رو در جریان این بچه گمشده قرار بده
موقع برگشت از پارک تفریحی تهیونگ مقابل ایستگاه پلیس ایستاد تا درباره آرین بهشون گزارش بده
┈─┈──┈𔘓┈──┈─┈
شب قبل گزارش یه بچهی کرهای در ایستگاه پلیس پاریس ثبت شد
صبح فردا دختر کوچولو در تخت و در آغوش تهیونگ بود و تکون میخورد. تهیونگ با چشمان بستهاش خندید و از بابا گفتنهای آرین قلبش آب شد
دلش دیگه طاقت نیاورد از روی تخت بلند شد و دختر رو بغل کرد اما آرین دلش میخواست راه بره پس با قدمهای کوچولوش دنبال تهیونگ وارد آشپزخونه شد
بعد از صرف صبحونه تهیونگ به سر وضع موهاش لباسهاش و همچنین تمیزی اون دختر ناز رسیدگی کرد در لحظه شیرین صبحگاهی به سر میبردن که ناگهان زنگ خونهاش به صدا در اومد
به طرف آیفون رفت و با دیدن لابیمن ساختمون و دو افسر پلیس متوجه همه چیز شد
همراه با آسانسور شخصی خودشون به طبقه آخر ساختمون رسوندن با باز کردن در دو زن جوون کرهای به همراه افسران پلیس فرانسوی و لابی من وارد خونهاش شدن
یکی از زنها که هراسانتر به نظر میرسید دور خونه چرخید و مدام دخترش به کرهای رو صدا میزد
+ آرین...آرین کجایی عزیزم.
وقتی دختر رو صحیح و سالم پیدا کردن اشک شوق در چشمان مادرش بست
دخترش رو بغل کرد و نفس راحتی کشید
یکی از افسران پلیس با تهیونگ دست داد و گفت:
^ متشکریم آقا... به لطف شما، مادر و بچه بهم رسیدن
تهیونگ سری تکون داد اما انگار هنوز حاضر نبود به این زودی آرین رو ترک کنه با اینکه میدونست پیشنهادش ممکنه گستاخانه باشه اما وقتی ا/ت همراه دختره در آغوشش برای عرض تشکر به طرف تهیونگ رفتن...
+ از لطف بینهایت شما واقعا متشکرم آقا...آرین من شانش آورد که پیش مرد امن و مهربونی همچون شما که از یه وطن هستیم، در امانت بود
تهیونگ در جواب لبخندی زد اما در آخرین لحظه دست دختر رو گرفت اما سریع دستش رو ول کرد موقع گفتن حرفش با خجالت سرش رو پایین و انگشتان دستش رو به موهای پشت گردنش فرو برد این حالت حتی برای خودش هم عجیب بود خجالت؟ اونم موقع صحبت با به زن؟ نه تهیونگ همیشه در مقابل زنها جذابیت و کاریزماتیک عمل میکرد پس چرا الان نمیتونست و مثل پسر بچههای نوجوون موقع اعتراف عشق به دختر موردعلاقهشون دست و پاش رو گم کرده بود؟
_ راستش... راستش از شما و آرین میخواستم دعوت به صرف شام من رو برای امشب قبول کنین
در اون لحظه جرأت رو پیدا کرد و دستش رو بالا آورد و با محبت و لطافت سر آرین رو نوازش کرد و ادامه داد:
_ لطفاً قبول کنین و بذارین این شام خداحافظی ما باشه
ا/ت سری تکون داد و با لبخند گفت:
+ البته آقای کیم شما خیلی در حق من و دخترم محبت کردین. حتما میایم
های گایز اینم از پارت جدید لایک و کامنت بزارید حمایت کنید حتما روح نباشید
اون قیافه سرخ و اشکآلود دلش رو به رحم آورد. بغلش کرد و با کلمات محبتآمیزش گفت:
_ اوه دختر کوچولوی شیرین گریه چرا میکنی؟ بابا اینجاست
دختر که ترسیده بود سرش رو در گردن تهیونگ فرو برد و برای اولین به تهیونگ گفت:
× بابا
تهیونگ شوکه آرین رو در بغلش جا به جا کرد و مقابلش گرفت تا مطمئن بشه چی شنیده صداش موقع صحبت از هیجان میلرزید
_ تو...تو بهم گفتی بابا آره؟ گفتی بابا؟ اوه خدای من این شادترین لحظهی زندگی منه
دوباره دختر رو در آغوشش کشید و نفس عمیقی از بدن کوچولوی دختر گرفت رایحهای که در هیچ عطر فروشی پیدا نمیشه
در همون روز تهیونگ برنامه یه تفریح رو برای آرین کوچولو چیند. سوار بر ماشينش مرسدس بنز کلاس اِس، صندلی کودک رو برای آرین کوچولو رو آماده کرد در اون روز تهیونگ با سرعت مجاز یا حتی کمتر، رانندگی میکرد درحالی که ماشینش چندبار برای سرعت غیر مجاز جریمه شده بود در اون روز تهیونگ با احتیاط رانندگی میکرد
اونها یه گردش کوچیک خارج از شهر رفتن و آرین تجربه بازی با تاب و سرسره رو تجربه کرد
اما دیدن بچهها که همراه مادرانشون به پارک اومده بودن وجدان رو در تهیونگ بیدار کرد که بهتره هر چه زودتر پلیس رو در جریان این بچه گمشده قرار بده
موقع برگشت از پارک تفریحی تهیونگ مقابل ایستگاه پلیس ایستاد تا درباره آرین بهشون گزارش بده
┈─┈──┈𔘓┈──┈─┈
شب قبل گزارش یه بچهی کرهای در ایستگاه پلیس پاریس ثبت شد
صبح فردا دختر کوچولو در تخت و در آغوش تهیونگ بود و تکون میخورد. تهیونگ با چشمان بستهاش خندید و از بابا گفتنهای آرین قلبش آب شد
دلش دیگه طاقت نیاورد از روی تخت بلند شد و دختر رو بغل کرد اما آرین دلش میخواست راه بره پس با قدمهای کوچولوش دنبال تهیونگ وارد آشپزخونه شد
بعد از صرف صبحونه تهیونگ به سر وضع موهاش لباسهاش و همچنین تمیزی اون دختر ناز رسیدگی کرد در لحظه شیرین صبحگاهی به سر میبردن که ناگهان زنگ خونهاش به صدا در اومد
به طرف آیفون رفت و با دیدن لابیمن ساختمون و دو افسر پلیس متوجه همه چیز شد
همراه با آسانسور شخصی خودشون به طبقه آخر ساختمون رسوندن با باز کردن در دو زن جوون کرهای به همراه افسران پلیس فرانسوی و لابی من وارد خونهاش شدن
یکی از زنها که هراسانتر به نظر میرسید دور خونه چرخید و مدام دخترش به کرهای رو صدا میزد
+ آرین...آرین کجایی عزیزم.
وقتی دختر رو صحیح و سالم پیدا کردن اشک شوق در چشمان مادرش بست
دخترش رو بغل کرد و نفس راحتی کشید
یکی از افسران پلیس با تهیونگ دست داد و گفت:
^ متشکریم آقا... به لطف شما، مادر و بچه بهم رسیدن
تهیونگ سری تکون داد اما انگار هنوز حاضر نبود به این زودی آرین رو ترک کنه با اینکه میدونست پیشنهادش ممکنه گستاخانه باشه اما وقتی ا/ت همراه دختره در آغوشش برای عرض تشکر به طرف تهیونگ رفتن...
+ از لطف بینهایت شما واقعا متشکرم آقا...آرین من شانش آورد که پیش مرد امن و مهربونی همچون شما که از یه وطن هستیم، در امانت بود
تهیونگ در جواب لبخندی زد اما در آخرین لحظه دست دختر رو گرفت اما سریع دستش رو ول کرد موقع گفتن حرفش با خجالت سرش رو پایین و انگشتان دستش رو به موهای پشت گردنش فرو برد این حالت حتی برای خودش هم عجیب بود خجالت؟ اونم موقع صحبت با به زن؟ نه تهیونگ همیشه در مقابل زنها جذابیت و کاریزماتیک عمل میکرد پس چرا الان نمیتونست و مثل پسر بچههای نوجوون موقع اعتراف عشق به دختر موردعلاقهشون دست و پاش رو گم کرده بود؟
_ راستش... راستش از شما و آرین میخواستم دعوت به صرف شام من رو برای امشب قبول کنین
در اون لحظه جرأت رو پیدا کرد و دستش رو بالا آورد و با محبت و لطافت سر آرین رو نوازش کرد و ادامه داد:
_ لطفاً قبول کنین و بذارین این شام خداحافظی ما باشه
ا/ت سری تکون داد و با لبخند گفت:
+ البته آقای کیم شما خیلی در حق من و دخترم محبت کردین. حتما میایم
های گایز اینم از پارت جدید لایک و کامنت بزارید حمایت کنید حتما روح نباشید
- ۹.۴k
- ۲۶ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط