MY HUSBAND IS A MAFIA
MY HUSBAND IS A MAFIA
PART 6
دوباره سعی کرد به سمت در بره و فرار کنه ، اما جونگکوک سریعتر از اون بود و با سرعت به سمتش رفت و برش گردوند و روی تخت پرتش کرد
بین پاهای دختر ایستاد و تو صورتش نگاه کرد
"کجا با این عجله؟ تازه پرنسسم رو پیدا کردم"
" تو اصن دوستم داری؟"
"اگر نداشتم اینجا بودی؟؟"
"پس چرا سرم داد میزنی..."
پسر لبخند زد و تاری از موی دخترک رو پشتگوشی داد و نزدیکتر شد
"آخ پرنسسم ازم ناراحت شد؟ ببخشید.. عصبی شدم"
"عصبانیتت رو سر من خالی نکن..."
پسر خندید و روی دختر خیمه زد
"چشم..امر دیگه دخترکم؟"
دختر ادای فکر کردن در آورد و گفت :
"عام..نمیخوام..فکر میکنمبعدا دستور میدم"
جونگکوک بلند خندید و پیشونی دخترک رو به بوسه ای نرم دعوت کرد
*چند روز بعد*
دوباره در عمارت جئون عشق روانه بود
همه خدمتکار ها خوشحال از برگشت لنا..
چون اربابشون با بودن اون دختر ، کمی رفتارش بهتر بود..خوشحال تر بود..
جونگکوک مافیا بود ..مافیای بزرگ..
لنا اکس جونگکوک بود
اون دو همدیگه رو عاشقانه میپرستیدن
اما یک شب لنا بی دلیل از عمارت فرار کرد..
جئون ۳ ماه طول کشید تا به دستش بیاره..
لنا بخاطر بیماری مادرش مجبور بود بره.. اما الان باز همه چی خوبه
برنامه عروسی چیده شد..
هردو زندگی متاهلی عاشقانه و مافیایی خود ، آغاز کردند...
"پایان..."
نویسنده : کآترین
لایک و نظر فراموش نشه ..
PART 6
دوباره سعی کرد به سمت در بره و فرار کنه ، اما جونگکوک سریعتر از اون بود و با سرعت به سمتش رفت و برش گردوند و روی تخت پرتش کرد
بین پاهای دختر ایستاد و تو صورتش نگاه کرد
"کجا با این عجله؟ تازه پرنسسم رو پیدا کردم"
" تو اصن دوستم داری؟"
"اگر نداشتم اینجا بودی؟؟"
"پس چرا سرم داد میزنی..."
پسر لبخند زد و تاری از موی دخترک رو پشتگوشی داد و نزدیکتر شد
"آخ پرنسسم ازم ناراحت شد؟ ببخشید.. عصبی شدم"
"عصبانیتت رو سر من خالی نکن..."
پسر خندید و روی دختر خیمه زد
"چشم..امر دیگه دخترکم؟"
دختر ادای فکر کردن در آورد و گفت :
"عام..نمیخوام..فکر میکنمبعدا دستور میدم"
جونگکوک بلند خندید و پیشونی دخترک رو به بوسه ای نرم دعوت کرد
*چند روز بعد*
دوباره در عمارت جئون عشق روانه بود
همه خدمتکار ها خوشحال از برگشت لنا..
چون اربابشون با بودن اون دختر ، کمی رفتارش بهتر بود..خوشحال تر بود..
جونگکوک مافیا بود ..مافیای بزرگ..
لنا اکس جونگکوک بود
اون دو همدیگه رو عاشقانه میپرستیدن
اما یک شب لنا بی دلیل از عمارت فرار کرد..
جئون ۳ ماه طول کشید تا به دستش بیاره..
لنا بخاطر بیماری مادرش مجبور بود بره.. اما الان باز همه چی خوبه
برنامه عروسی چیده شد..
هردو زندگی متاهلی عاشقانه و مافیایی خود ، آغاز کردند...
"پایان..."
نویسنده : کآترین
لایک و نظر فراموش نشه ..
- ۹.۳k
- ۲۱ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط