MY HUSBAND IS A MAFIA
MY HUSBAND IS A MAFIA
PART 3
*اتاق برای لحظه ای ساکت شد..
دختر تا خواست جواب بده جونگکوک برگشت و دوباره با همون لحن سرد و فریاد به بادیگاردش دستور داد*
" ببریدش اتاق ام.. نیم ساعت دیگه بهش رسیدگی میکنم"
بادیگارد ها سر تکون دادن و دختر رو به سمت اتاق طبقه بالا بردن، سعی کرد فرار کنه اما نتونست.
نیم ساعت گذشت...
در اتاق باز شد و پسر وارد شد
دختر با یک لباس نخی بلند و ساحلی روی تخت نشسته بود و اخم روی صورتش بود
"اوه..پرنسسم چشه؟ "
دختر صورشو برگردوند و به سمتپسر هجوم برد و یقه پسرو گرفت
قدش کوتاه تر از جونگکوک بود و جونگکوک با خنده سرشو آورد پایین و به چشماش زل زد و دستشو دور کمر دختر حلقه کرد و به خودش چسبوند
دختر لحظه ای خشمش کنار رفت و به پسر نگاه کرد
"و..ولمکن"
پسر پوزخند زد و سرشو نزدیک صورت جونگکوک کرد
" کجا با این عجله؟ تازه اومدی بیب.."
دختر یقه پسر رو ول کرد و سعی کرد عقب بره
اما حلقه دست جونگکوک محکمتر شد
"سعی نکن.. خودت میدونی بد دیوونتم"
صورتشو نزدیک تر کرد
شرایط :
لایک : ۴۰
کامنت: ۱۰
PART 3
*اتاق برای لحظه ای ساکت شد..
دختر تا خواست جواب بده جونگکوک برگشت و دوباره با همون لحن سرد و فریاد به بادیگاردش دستور داد*
" ببریدش اتاق ام.. نیم ساعت دیگه بهش رسیدگی میکنم"
بادیگارد ها سر تکون دادن و دختر رو به سمت اتاق طبقه بالا بردن، سعی کرد فرار کنه اما نتونست.
نیم ساعت گذشت...
در اتاق باز شد و پسر وارد شد
دختر با یک لباس نخی بلند و ساحلی روی تخت نشسته بود و اخم روی صورتش بود
"اوه..پرنسسم چشه؟ "
دختر صورشو برگردوند و به سمتپسر هجوم برد و یقه پسرو گرفت
قدش کوتاه تر از جونگکوک بود و جونگکوک با خنده سرشو آورد پایین و به چشماش زل زد و دستشو دور کمر دختر حلقه کرد و به خودش چسبوند
دختر لحظه ای خشمش کنار رفت و به پسر نگاه کرد
"و..ولمکن"
پسر پوزخند زد و سرشو نزدیک صورت جونگکوک کرد
" کجا با این عجله؟ تازه اومدی بیب.."
دختر یقه پسر رو ول کرد و سعی کرد عقب بره
اما حلقه دست جونگکوک محکمتر شد
"سعی نکن.. خودت میدونی بد دیوونتم"
صورتشو نزدیک تر کرد
شرایط :
لایک : ۴۰
کامنت: ۱۰
- ۱۹.۵k
- ۲۰ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط