MY HUSBAND IS A MAFIA
MY HUSBAND IS A MAFIA
part 5
"نه ، چه ربطی داشت؟"
"مننمیفهمم مامانت چهمشکلی باید یا من داشته باشه؟"
" خب میگه نباید با مافیا تو رابطه باشی خطرناکه"
برق خطرناکی در چشمای جونگکوک روشنایی داد
"خطرناک؟ خطرناک...؟"
کمی داد زد.
" چته؟ آره میگه خطرناکه"
"چیش خطرناکه؟ مگه من تاحالا برای تو خطر ایجاد کردم؟"
"نه .. مننمیگم که.. مامانم_ "
"تو اگر منو بخوای و دوست داشته باشی جلوی مامانت میگی که عاشقمی"
دختر مکث کرد..
چیزی نگفت و صورتشو برگردوند و اطراف رو نگاه کرد
جونگکوک چونشو گرفت تا بهش نگاه کنه
"وقتی باهات حرف میزنم منو نگاه کن"
دختر کمی ترسید..
"جونگکوک..."
"بهمبگو... چرا به مامانت نمیگی که عاشقمی تا انقد نگرانت نباشه؟"
" باشه باشهمیگم.. یکم آروم باش"
"آروم؟ "
دختر رو رها کرد و روی مبل چرمی کنار تخت نشست و سرشو بالا برد و کراواتشو شل کرد
" میگی آروم باشم؟.. چطور؟ ها؟"
دختردیگه تحمل نداشت با اخم و تندی صحبت کرد
" فکرکردی من دلم براتتنگنشده بود؟ یا دلم نمیخواست دوباره تو آغوشت بخوابم؟چرا شده بود .. خیلی هم دلم برات تنگ شده بود.. امانمیتونستم مامانم رو تو بیمارشتان ول کنم،"
" پس چرا بعد از اینکه کارش تو بیمارشتان تموم شد ، لعنتی نیومدی؟"
" میخواستم بیام، اما باید تا ۱ ماه مراقب مامانم میموندم"
پسر نفش عمیقی کشید و دستی به موهای کشید..
"هف... لنا .. تو منو میکشی با این کارات.. میکشی "
شرایط :
۵۵ لایک
۱۵ کامنت
part 5
"نه ، چه ربطی داشت؟"
"مننمیفهمم مامانت چهمشکلی باید یا من داشته باشه؟"
" خب میگه نباید با مافیا تو رابطه باشی خطرناکه"
برق خطرناکی در چشمای جونگکوک روشنایی داد
"خطرناک؟ خطرناک...؟"
کمی داد زد.
" چته؟ آره میگه خطرناکه"
"چیش خطرناکه؟ مگه من تاحالا برای تو خطر ایجاد کردم؟"
"نه .. مننمیگم که.. مامانم_ "
"تو اگر منو بخوای و دوست داشته باشی جلوی مامانت میگی که عاشقمی"
دختر مکث کرد..
چیزی نگفت و صورتشو برگردوند و اطراف رو نگاه کرد
جونگکوک چونشو گرفت تا بهش نگاه کنه
"وقتی باهات حرف میزنم منو نگاه کن"
دختر کمی ترسید..
"جونگکوک..."
"بهمبگو... چرا به مامانت نمیگی که عاشقمی تا انقد نگرانت نباشه؟"
" باشه باشهمیگم.. یکم آروم باش"
"آروم؟ "
دختر رو رها کرد و روی مبل چرمی کنار تخت نشست و سرشو بالا برد و کراواتشو شل کرد
" میگی آروم باشم؟.. چطور؟ ها؟"
دختردیگه تحمل نداشت با اخم و تندی صحبت کرد
" فکرکردی من دلم براتتنگنشده بود؟ یا دلم نمیخواست دوباره تو آغوشت بخوابم؟چرا شده بود .. خیلی هم دلم برات تنگ شده بود.. امانمیتونستم مامانم رو تو بیمارشتان ول کنم،"
" پس چرا بعد از اینکه کارش تو بیمارشتان تموم شد ، لعنتی نیومدی؟"
" میخواستم بیام، اما باید تا ۱ ماه مراقب مامانم میموندم"
پسر نفش عمیقی کشید و دستی به موهای کشید..
"هف... لنا .. تو منو میکشی با این کارات.. میکشی "
شرایط :
۵۵ لایک
۱۵ کامنت
- ۱۳.۲k
- ۲۱ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط