My lovely neighbor part : 48
+ تو هیچ حقی نداری که این جوری جاسوسی من رو بکنی
_ من جاسوسیت رو نمیکردم من فقط داشتم سعی میکردم تا از تو محافظت بکنم
+ و این چطوری به تو مربوط میشه؟
_ چون تو بهترین دوست لعنتی منی این جوری تو به منم مربوط میشی
اعترافش منو برای یه دقیقه لال کرد
بهترین دوست اون؟
+ من؟
_ خب تو بودی...تا اون شبی که تو ازم اردک (duck) خواستی و بعد دیگه باهام حرف نزدی
+ من نمیدونستم که تو همچین احساس قوی درباره ی رابطهمون داری
_ خب حالا میدونی
+ آره فکر کنم بدونم
_ در هر حال دربارهی اون پسرهی ژیگول مارک من احساس بدی درباره اش دارم فامیلیش رو برام گیر بیار و بزار قبل از این که باهاش بری بیرون چکش کنم؛ باشه؟
+ اوکی
_ چیزی خوردی؟
+ نه
_ من نمیخوام بخوابم نیاز دارم تا ذهنم رو از دروفس منحرف کنم ، چرا برای خودمون پیتزا درست نکنم؟
اون قبل از این که بتونم بهش جوابی بدم از روی مبل بلند شد
+ باشه ولی به شرطی که منم بتونم کمکت کنم .
_ کار زیادی واسه ی انجام دادن نیست تو میتونی وقتی که من دارم درستش میکنم من رو سرگرم کنی نظرت دربارهی این چیه؟
دست هام رو روی به کانتر تکیه دادم و اونو در حالی که داشت خمیر رو از تو یخچال در می آورد تماشا کردم
+ از کی شروع به درست کردن پیتزای خودت کردی؟
_ در واقع من و داداشم وقتی که جوونتر بودیم تو پیتزا فروشی کار میکردیم
+ خب این پیتزا درست کردنت رو توضیح میده
_ یه بار من و تهیانگ واسه این که رو به دختره که وارد مغازه شد تاثیر بذاریم باهم مسابقه دادیم یه روز اون ما رو به یه مسابقه دعوت کرد دو تا پیتزا سفارش داد و از ما خواست تا هر کدوم یکیش رو درست کنیم اون میخواست ببینه که کدوممون بهتریم اونی که پیتزای بهتری درست میکرد باهاش به قرار میذاشت
+ کی برد؟
_ اصلا هیچ وقت تا اونجا پیش نرفت ما حتی قبل از این که شروع کنیم باهم دعوامون شد آرد و پیرونی همه جا بود صاحب اونجا به خاطر این که همچین صحنه ای درست کرده بودیم میخواست آتیشمون بزنه
+ واو!
_ سالها بعد ما نتیجه گرفتیم که اون دختر یه ه***رزه بوده که میخواسته ما رو به جون هم بندازه این درس خیلی خوبی بود
+ پس تو و داداشت با رقابت کردن با همدیگه بزرگ شدین؟
_ یه همچین چیزی بعد از این که بابام ما رو ترک کرد ما هر دومون تبدیل به مردهای خونه شدیم و نسبت به خیلی از بچههایی که میشناختیم مسئولیت بیشتری داشتیم. افسردگی مامانم واقعا بد بود که تا الانم مونده در کل مزخرفترین و بدترین روزهای عمرمون چند سال اولی بود که بابام مرده بود استرس همه چی رو واسمون بدتر کرده بود. من پسره رو دوست داشتم ولی ما بازم یه رگه هایی از رقابت باهم داشتیم
+ اون برای زندگی کردن چیکار میکنه؟
_ اون صاحب یه رستورانه ولی تو فکر اینه که به لس انجلس نقل مکان بکنه تا بتونه بازیگری رو تموم مدت پیگیری بکنه اون چند تا تجربه تو اینجا یعنی منطقهی ساحلی داشته تهیانگ مثل من که اهل عملم نیست و برای رشد کردن از اندوخته هاش استفاده نمیکنه. من با نقاشی هام و هر چی که داشتم هر کاری که میخواستم کردم و همه ی اینا به خاطر این بود که من این ساختمون رو داشتم تا بهش اتکا بکنم
+ باورم نمیشه که تو هیچ وقت به من نگفتی که داداشت به بازیگره میدونی خواهر من جیا یه بازیگر تو برادویه
_ آره...تو قبلا بهم گفته بودی اون یکی خواهرت چیکار میکنه؟
+ کلارا اون یه معلمه هر سه تای ما نتونستیم چیز متفاوتی باشیم
_ تو چه زمینه ای؟
_ خب کلارا از هممون بزرگتره اون یه آدمه معقوله هیچ وقت هم واقعا تو یه مخمصه گیر نیفتاده با پسر تاپ دبیرستانشون ازدواج کرده جیا از کلارا کوچکتره قدش بلنده شبیه مدلاست سخت کوشه اهل دوستی و بیرون رفتنه عاشق خودنمایی کردنه فوق العاده باحاله و به منم نزدیکتره ، بعد حالا من کوتاهشون هستم و بینشون از همه دیوونه ترم و عاقل يا اهل دوستی نیستم فقط....
من مردد بودم تا بگم
تهیونگ جواب داد :
_ شوخ طبع و بانمک...خوشگل و تو دل برو .
+ نمیخواستم اینا رو بگم
_ خب این برداشت من بود
+ من فکر کردم که بهم میگی من***حرف کوچولو
سلام به عزیزان گلم اینم از پارت جدید لایک و کامنت بزارید حمایت فراموش نشه خوشگلا
پارت هدیه اگر میخواین لایک هاتون بالای 38 باشه
_ من جاسوسیت رو نمیکردم من فقط داشتم سعی میکردم تا از تو محافظت بکنم
+ و این چطوری به تو مربوط میشه؟
_ چون تو بهترین دوست لعنتی منی این جوری تو به منم مربوط میشی
اعترافش منو برای یه دقیقه لال کرد
بهترین دوست اون؟
+ من؟
_ خب تو بودی...تا اون شبی که تو ازم اردک (duck) خواستی و بعد دیگه باهام حرف نزدی
+ من نمیدونستم که تو همچین احساس قوی درباره ی رابطهمون داری
_ خب حالا میدونی
+ آره فکر کنم بدونم
_ در هر حال دربارهی اون پسرهی ژیگول مارک من احساس بدی درباره اش دارم فامیلیش رو برام گیر بیار و بزار قبل از این که باهاش بری بیرون چکش کنم؛ باشه؟
+ اوکی
_ چیزی خوردی؟
+ نه
_ من نمیخوام بخوابم نیاز دارم تا ذهنم رو از دروفس منحرف کنم ، چرا برای خودمون پیتزا درست نکنم؟
اون قبل از این که بتونم بهش جوابی بدم از روی مبل بلند شد
+ باشه ولی به شرطی که منم بتونم کمکت کنم .
_ کار زیادی واسه ی انجام دادن نیست تو میتونی وقتی که من دارم درستش میکنم من رو سرگرم کنی نظرت دربارهی این چیه؟
دست هام رو روی به کانتر تکیه دادم و اونو در حالی که داشت خمیر رو از تو یخچال در می آورد تماشا کردم
+ از کی شروع به درست کردن پیتزای خودت کردی؟
_ در واقع من و داداشم وقتی که جوونتر بودیم تو پیتزا فروشی کار میکردیم
+ خب این پیتزا درست کردنت رو توضیح میده
_ یه بار من و تهیانگ واسه این که رو به دختره که وارد مغازه شد تاثیر بذاریم باهم مسابقه دادیم یه روز اون ما رو به یه مسابقه دعوت کرد دو تا پیتزا سفارش داد و از ما خواست تا هر کدوم یکیش رو درست کنیم اون میخواست ببینه که کدوممون بهتریم اونی که پیتزای بهتری درست میکرد باهاش به قرار میذاشت
+ کی برد؟
_ اصلا هیچ وقت تا اونجا پیش نرفت ما حتی قبل از این که شروع کنیم باهم دعوامون شد آرد و پیرونی همه جا بود صاحب اونجا به خاطر این که همچین صحنه ای درست کرده بودیم میخواست آتیشمون بزنه
+ واو!
_ سالها بعد ما نتیجه گرفتیم که اون دختر یه ه***رزه بوده که میخواسته ما رو به جون هم بندازه این درس خیلی خوبی بود
+ پس تو و داداشت با رقابت کردن با همدیگه بزرگ شدین؟
_ یه همچین چیزی بعد از این که بابام ما رو ترک کرد ما هر دومون تبدیل به مردهای خونه شدیم و نسبت به خیلی از بچههایی که میشناختیم مسئولیت بیشتری داشتیم. افسردگی مامانم واقعا بد بود که تا الانم مونده در کل مزخرفترین و بدترین روزهای عمرمون چند سال اولی بود که بابام مرده بود استرس همه چی رو واسمون بدتر کرده بود. من پسره رو دوست داشتم ولی ما بازم یه رگه هایی از رقابت باهم داشتیم
+ اون برای زندگی کردن چیکار میکنه؟
_ اون صاحب یه رستورانه ولی تو فکر اینه که به لس انجلس نقل مکان بکنه تا بتونه بازیگری رو تموم مدت پیگیری بکنه اون چند تا تجربه تو اینجا یعنی منطقهی ساحلی داشته تهیانگ مثل من که اهل عملم نیست و برای رشد کردن از اندوخته هاش استفاده نمیکنه. من با نقاشی هام و هر چی که داشتم هر کاری که میخواستم کردم و همه ی اینا به خاطر این بود که من این ساختمون رو داشتم تا بهش اتکا بکنم
+ باورم نمیشه که تو هیچ وقت به من نگفتی که داداشت به بازیگره میدونی خواهر من جیا یه بازیگر تو برادویه
_ آره...تو قبلا بهم گفته بودی اون یکی خواهرت چیکار میکنه؟
+ کلارا اون یه معلمه هر سه تای ما نتونستیم چیز متفاوتی باشیم
_ تو چه زمینه ای؟
_ خب کلارا از هممون بزرگتره اون یه آدمه معقوله هیچ وقت هم واقعا تو یه مخمصه گیر نیفتاده با پسر تاپ دبیرستانشون ازدواج کرده جیا از کلارا کوچکتره قدش بلنده شبیه مدلاست سخت کوشه اهل دوستی و بیرون رفتنه عاشق خودنمایی کردنه فوق العاده باحاله و به منم نزدیکتره ، بعد حالا من کوتاهشون هستم و بینشون از همه دیوونه ترم و عاقل يا اهل دوستی نیستم فقط....
من مردد بودم تا بگم
تهیونگ جواب داد :
_ شوخ طبع و بانمک...خوشگل و تو دل برو .
+ نمیخواستم اینا رو بگم
_ خب این برداشت من بود
+ من فکر کردم که بهم میگی من***حرف کوچولو
سلام به عزیزان گلم اینم از پارت جدید لایک و کامنت بزارید حمایت فراموش نشه خوشگلا
پارت هدیه اگر میخواین لایک هاتون بالای 38 باشه
- ۸۸۱
- ۲۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط