{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تویه پارت قبلی یه متنی رو تغییر دادم از الان به بعد ارا س

تویه پارت قبلی یه متنی رو تغییر دادم از الان به بعد ارا سرپرست گرفته شده
---
ᴘᴀʀᴛ ۲۲ | خداحافظی سخت
چند هفته بعد...

روز رفتن آرا از پرورشگاه رسیده بود.

همه بچه‌ها دورش جمع شده بودن.

یکی از دختر کوچولوها لباس آرا رو گرفته بود و با ناراحتی گفت:

ـ آرا... نرو...

آرا زانو زد و بغلش کرد.

ـ مگه گفتم دیگه نمیام؟ هر وقت بتونم میام پیشتون.

پسر کوچولو با اخم گفت:

ـ قول؟

آرا انگشت کوچیکش رو جلو برد.

ـ قول.

همه باهاش قول انگشتی بستن.

مدیر پرورشگاه هم با چشمای خیس جلو اومد.

ـ مواظب خودت باش، دخترم.

آرا لبخند زد، ولی این بار نتونست جلوی اشکاشو بگیره.

ـ ممنونم... بابت همه چی.

...

چند دقیقه بعد، وسایلش رو برداشت و همراه جونگ‌کوک از در پرورشگاه بیرون رفت.

قبل از سوار شدن، یه بار دیگه برگشت و به ساختمون نگاه کرد.

همون جایی که تمام کودکیش رو اونجا گذرونده بود.

جونگ‌کوک که متوجه حالش شده بود، آروم گفت:

ـ هر وقت دلت براشون تنگ شد، میایم دیدنشون.

آرا سرش رو به نشونه تأیید تکون داد.

ـ واقعاً؟

ـ آره.

یه لبخند آروم روی لب‌های آرا نشست.

برای اولین بار، با خیال راحت سوار ماشین شد.

اون نمی‌دونست که از امروز، فصل جدیدی از زندگیش شروع می‌شه...

ادامه دارد...
#فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیک #بنگتن #جونگکوک #بی_تی_اس #تهیونگ #نامجون #جین #جیهوپ #شوگا #جیمین #سناریو #رمان
دیدگاه ها (۱)

ᴘᴀʀᴛ ۲۳ | خونه‌ی جدیدماشین جلوی یه خونه‌ی بزرگ و شیک توقف کر...

ᴘᴀʀᴛ ۲۴ | اولین روز مدرسهصبح زود...آرا جلوی آینه ایستاده بود...

ᴘᴀʀᴛ ۲۱ | یه خبر غیرمنتظرهچند روز از جشن تولد آرا گذشته بود....

ᴘᴀʀᴛ ۲۰ | بهترین هدیهبعد از اینکه آرا شمع‌ها رو فوت کرد، همه...

ᴘᴀʀᴛ ۱۴ | اولین هدیهفردای اون روز...جونگ‌کوک دوباره به پرورش...

ᴘᴀʀᴛ ۱۶ | تصمیم نهاییجونگ‌کوک دوباره توی دفتر مدیر پرورشگاه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط