{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝓂𝓎 𝒷𝒾ℊ 𝒷𝓊𝓎

𝓂𝓎 𝒷𝒾ℊ 𝒷𝓊𝓎
𝔓𝔞𝔯𝔱¹
بـا قـلـم مـــآهــــلــیـــن
﴿توجه:هیچ کدام از رخداد ها حقیقی نیستند و تمامی اتفاقات کاملا تخیلی است﴾
_____________________________________
بعضی چیز ها مخصوص ما ساخته شدن
چه بخواییم چه نخوایم اون چیز واسه ماست
و ما نمی‌توانیم سرنوشت و تغییر بدیم
_____________________________________
«آیلین»
تا در کلاس و باز کردم با چند تا میمون درختی مواجه شدم
اخمام توی هم رفت
بند کیف و توی مشتم فشردم و طبق معمول با جیغ اعلام حضور کردم
+:«بـشــنین سـر جاااتون»
همگی نگاهشون سمت من برگشت
منم بی توجه به جا به جا شدناشون به سمت میزم رفتم
*معرفی رول سولی: دختری با انرژی ، خجالتی ، خوشگل ، دردسر ساز ، دوست صمیمی ایلین*
سولی پشت سرم بدو کرد و روی میز خم شد
کیفمو به صندلی آویز کردم که سولی هم اعلام حضور کرد
ـ:«هی دختر اعصاب نداریا»
*معرفی رول سلین:دختری گوشه نشین ، فقط برای مسخره کردن دهن باز می‌کنه ، مهربون ، دوست قدیمی ایلین
سلین خندید و گفت
-:«کِی دیدی آیلین سر صبح اعصاب داشته باشه؟»
اخم کردم و با جدیت به دوتاشون جواب دادم
+:«به شماها ربطی نداره»

‌لیان از اون سمت اومد و کنار سولی ایستاد و اعلام حضور کرد
ـ:«آیلین؟ هی میبینم تو خودتی رئیس»
اخم کردم که سولی جوابشو داد
-:«به تو ربطی نداره»
‌لبخندی زدم و قبل اینکه استاد بیاد بلند گفتم
+:«میخوام بخوابم...همگی پوششم میدید. کوچیک ترین صدایی از هرکس ببینم یه بلایی سرش میارم اون سرش ناپیدا»
و بعد سرمو روی میز گذاشتم و به ثانیه نکشید خوابم برد
‌خب بزارین یکم از خودم براتون بگم!
‌من ایلینم یه دختر معمولی
‌_معمولی؟
حالا معمولی نه. معلولی!
معلول هم خوبه!
باید بگم که ۱۷ سالمه و توی سطح متوسط قشر جامعه هستیم
پدرم پلیسه و خوشبختانه از کارش سر در نمیارم
مادرم خانه داره
یه داداش الدنگ دارم...لیان
نه نه الدنگ نه... بچم گناه داره
و زندگیم به بهترین شکل ممکنه
صبر کنین انگار یه چیز سوزنی می‌ره تو شکمم
چشامو باز کردم و به شکمم نگاه کردم
مستقیم با آرنج سولی مواجه شدم
با صدای بلند و سرشار از جیغ گفتم
+:«چته تخم سگ سرویس کردی منو!»
صبر کن این سکوت کلاس خیلی نا آشناست!
سرمو بالا آوردم و مستقیم با استاد روبه رو شدم
رنگم واضحا پرید
لبخند لثه ای زدم که استاد گفت
_:«سه ساعته دارم صدات میزنم بلند میشی به من توهین میکنی؟»
وایی خدایا این باز به خودش گرفت
+:«نه خانوم ببخشید با شما نبودم...جانم؟»
صورتش قرمز شد و گفت
_:«از کلاس من گمشو بیرون»
نگاهی بهش کردم
سرمو کج کردم و انگشت اشارمو روی سینم گذاشتم ابرو هامو از تعجب بالا دادم
+:«من؟»
صورتش قرمز تر شد و با داد گفت
_:«نه! مننن»
اخمم باز شد و بی تفاوت شونه بالا انداختم
روبه جمع کلاس ایستادم و گفتم
+:«سیسی ها داداشا گلم فعلا با عصبانیت این اجوما بسازین! من که خلاص شدم»
بعد با دو از کلاس بیرون زدم تا اون عجوزه (معلم) دستش بهم نرسه



ادامه دارد...


بچه ها خیلی عذر خواهم بخواطر تاخیر در پارت ها
امیدوارم دوسش داشته باشین
و اینکه من فردا شروع میکنم ادامه گذاشتن پارت ها
پس لطفاً روح نباشید
تا میتونید بازنشر بزنید
دیدگاه ها (۴)

ترجمه اسپویل فیکشن my bad boy

فـیـکـشـن جـدیـد "استریت"𝔫𝔞𝔪𝔢: 𝓂𝓎 𝒷𝒾ℊ 𝒷𝓊𝓎ژانر : عاشقانه ، د...

آیا هر عشقی از نفرت شروع می شود?

رمان تهیونگ

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط