{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

زمانی یاد گرفتم که یک دختر

زمانی یاد گرفتم که یک دختر،
چگونه می‌تواند کوله باری از
مشکلات را بر روی دوش خود بگذارد
و به سمت اهدافی پر از موانع حرکت کند.
یاد گرفتم موانع، نامش بزرگ است؛
اگر اراده کنارش بیاید،
عظمتِ خود را از دست می‌دهد.
یاد گرفتم که زندگیِ با هدف،
بدون موانع معنا پیدا نمی‌کند و آسایش
بدون سختی، دیگر لذتِ خود را ندارد.
یاد گرفتم که لباسِ رویا را باید از تنِ آرزوها درآورد و آن را به چشمِ هدف دید
و با وجودِ تمامِ آن‌ها زندگی کرد.
دیدگاه ها (۷)

دوست‌داشتنبعضی از ادم ها شبیه به اشتباهبستن دکمه های پیراهنه...

آموختم که هیچ دارویی،نمی‌تواند همچون «اُمید»آدمی را ایستاده ...

وقتی که وجدان شما را حرص می خوابانددنیای امثال مرا هم فقر م...

از قدیم رسم بودکه اگر ستاره دنباله دار دیدی آرزو کنیاگر قاصد...

پارت ۲۸زمان که میگذشت، حقیقت پررنگ تر میشد. خورشید تا ابد پش...

پارت ۲۰ایندرا پوزخند زد وقتی کاگویا را دید. مادربزرگش، که ال...

پارت۱۱.. ایزوکو و کاتسوکی بعد از خلاصی از آن اتاق سرد و تنها...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط