{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part : ۳۴

part : ۳۴
chapter : 2
ویلیام با تعجب به من خیره شد بود و لبخند محوی روی لبش دیده میشد
× خیلی بهت میاد ... خوشگل شدی
+ ممنون ...
× فردا صبح زود آماده باش بیام دنبالت بریم فرودگاه
+ خودم میتونم بیام
× لجبازی نکن دیگه
+ پوففففف باشه .. من دیگه باید برم ، پاسپورت و شناسنامه یادت نره الکس
+ چشم خانم ناتالیا
از شرکت بیرون رفتم و به سمت خونه رانندگی کردم
......... بعد از روتین شب پریدم روی تخت و خوابیدم . باورم نمیشه که قراره فردا به آرژانتین سفر کنم ‌.
.......... 5:08 ..........
با صدای زنگ خوردن گوشی از خواب بیدار شدم
+ بله ؟
× آماده شدی ؟
+ آماده ؟ برای چی
× واااای هلن نگو که دوباره خواب موندی
+ ها ؟ نه نه بیدارم الان میام
سریع تماس رو قطع کردم و بدو بدو آماده شدم
از خونه خارج شدم و اطراف رو نگاه کردم
+ دلم براتون تنگ میشه ...
ویلیام چمدونمو داخل ماشین گذاشت و حرکت کردیم
× چطوری ؟
+ خوبم . به مامانت گفتی ؟
× آره .. گفتم یه مشکلی برام پیش اومده و باید به آرژانتین سفر کنم
+ آها ، خوشبحالت . من کسیو نداشتم که براش توضیح بدم
لبخند غمگینی زدم و شیشه رو پایین کشیدم
× عزیزم دوباره فراموش کردی ؟ تو منو داری . کی بهتر از من ؟
+ برو بابا دلت خوشه ، تو فقط برادر ناتنی من ..
پرید وسط حرفم
× واااای بسه دیگه ، چرا انقدر این کلمه ی برادر ناتنی" رو تکرار میکنی ؟
دیگه حرفی نزدم ، به فرودگاه رسیدیم
× پیاده شو
چمدون هارو از ماشین بیرون آوردیم و حرکت کردیم دستم درد گرفت و خسته شدم
+ چمدونمو بیار
× به من چه
+ عههههههههه خب خسته شدم
× به من ربطی نداره ، تو فقط خواهر ناتنی منی و ...
بدون اینکه به حرفاش اهمیت بدم چمدونمو داخل دستم گرفتم و ازش دور شدم ، محکم قدم برمیداشتم و بغض کرده بودم .
× هلن وایسا .....
شاید اگه پدره این عوضی خونوادمو ازم نمیگرفت الان زندگی بهتری داشتم و درگیره این مسائل مسخره نبودم
× هلن وایسا دیگه
چمدون واقعا سنگین بود و به سختی حرکتش میدادم . ناگهان ویلیام چمدون رو از دستم گرفت
+ داری چیکار میکنی ؟ خودم بلدم
× آره میدونم بلدی کوچولو .
وارد فرودگاه شدیم ، حدودا 10 دقیقه ی دیگه پروازه
.......... 10 دقیقه بعد .........
روی صندلی هواپیما نشستم و ویلیام کنارم نشست ، ناگهان بغضم ترکید ‌.. برای اینکه ویلیام نفهمه آروم گریه میکردم
× چیزی شده ؟
ویلیام با تعجب به من نگاه میکرد و من هرلحظه بیشتر و بیشتر گریه میکردم
+ نه ...
× حالت خوب نیست
سرمو روی شونه ی ویلیام گذاشتم و خوابیدم
با صدای ویلیام از خواب بیدار شدم
× هلن پاشو غذاتو بخور
به ظرف داخل دستش نگاه کردم
+ میگو ؟؟؟
× آره ... نمیخوری ؟
لبخندی زدم و ظرف رو از دستش گرفتم
+ نه نه خوبه ، به میگو حساسیت دارم اما واقعا هوس کردم ... ممنون
میخواستم شروع کنم که ویلیام سریع ظرف رو از دستم کشید
× حساسیت داری ، غذای منو بخور
+ عهههههه نمیخوام من هوس میگو کردم
بعد از اصرار های مداوم بالاخره ظرف غذا رو از ویلیام گرفتم و میگو خوردم .. خیلی خوشمزه بود
× رسیدیم
وسایلو برداشتیم و از هواپیما خارج شدیم
+ سلام آرژانتین ..
در همون لحظه بلا باهام تماس گرفت
* سلام قربان ، رسیدین ؟
+ آره رسیدیم .. چخبر ؟ همه چیز خوب پیش میره ؟
* بله نگران نباشید . امشب باید هتل بمونید ، نتونستم براتون خونه پیدا کنم ‌‌.
+ باشه مشکلی نیست ممنون
* آدرس هتل رو میفرستم
تماس رو قطع کردم و با تاکسی به سمت هتل حرکت کردیم ، اینجا واقعا قشنگه و نسبت به پاریس هوای بهتری داره
+ بلا گفت امشب باید هتل بمونیم
× اوهوم
از تاکسی پیاده و وارد هتل شدیم ، کارت اتاق هارو گرفتیم و هرکدوم به سمت اتاقمون رفتیم ، اتاق من و ویلیام کنار هم بود
+ خب دیگه ، شب بخیر ...
× شب بخیر
وارد اتاق شدم و اول از همه پریدم روی تخت . دلم برای تخت خودم تنگ شده ، امیدوارم بتونم هرچه زودتر به خونه ی خودم برگردم و این عملیات رو به خوبی تموم کنم ....
صبح زود وسایلو جمع کردیم و از هتل خارج شدیم
بلا لوکیشن خونه ی جدید رو فرستاد و حرکت کردیم ، مسیر طولانی نبود و زود رسیدیم . ویلیام در رو باز کرد و وارد شدیم ... یه خونه ی بزرگ با امکانات لازم
+ خب خب ، خونه ی قشنگی داری الکس
دیدگاه ها (۴)

part : 33chapter : 2× به من ربطی نداره ، باید خسارت بدی+ بر...

part : 32chapter : 2شوکه شده بودم و هیچ واکنشی نداشتم و انقد...

۷۰ لایک و کام و ۳۰ بازنشرpart : ۳۱chapter : 2مشکلی پیش اومد...

P5

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط