{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بوسه مرگ

بوسه مرگ
"پارت ۴۲"

ویو ات

نگاهم تا وقتی جونگ‌کوک از انتهای راهرو ناپدید شد، روی طبقه‌ی بالا موند....


بعد آروم رو به مین‌جائه کردم..


& واقعاً همیشه همین‌طوریه؟


مین‌جائه لبخند کم‌رنگی زد.


«از وقتی یادمه، بله.»


& یعنی حتی وقتی زخمیه هم به خودش استراحت نمی‌ده؟


«قربان از این بدتر از اینم سر پا مونده.»


با ناباوری نگاش کردم.


& دیوونه‌ست...


مین‌جائه چیزی نگفت.
فقط سکوت کرد...

_______________________

چند دقیقه بعد...


تمام عمارت دوباره آروم شده بود.


خدمتکارها هر کدوم مشغول کار خودشون بودن...


اما ذهن من هنوز پیش جونگ‌کوک بود...


آخر سر دیگه نتونستم طاقت بیارم..


به آشپزخونه رفتم.


یکی از خدمتکارها با دیدنم گفت:
«خانم، چیزی لازم دارید؟»


نگاهم روی سینی قهوه افتاد.
& یه فنجون قهوه درست می‌کنید؟


«حتماً.»


چند دقیقه بعد، سینی رو از خدمتکار گرفتم..


همین که خواستم از آشپزخونه بیرون برم، مکث کردم ...


با خودم گفتم:
& داری چیکار می‌کنی ات...؟


& فقط... چون زخمیه.


نفسی کشیدم و به سمت طبقه‌ی بالا راه افتادم...


جلوی اتاق کار جونگ‌کوک ایستادم.


چند لحظه به در خیره شدم..


بعد آروم...


تق... تق...


از داخل اتاق صدای خشکش اومد...


- بیا داخل.


دستگیره رو پایین دادم و وارد شدم..


جونگ‌کوک پشت میز بزرگش نشسته بود.


با یک دست پرونده‌ها رو ورق می‌زد و بازوی بانداژشده‌اش روی دسته‌ی صندلی قرار داشت...


همین که چشمش به سینی افتاد، ابروش بالا رفت..


- این چیه..؟


سینی رو روی میز گذاشتم.

& قهوه.


- می‌بینم.


با حرص گفتم:
& منظورم اینه که... دکتر گفته باید استراحت کنی..


جونگ‌کوک پرونده رو بست.


- دکتر دستور می‌ده، من تصمیم می‌گیرم.


اخم کردم.

& اگه زخم باز بشه چی؟


نگاهش مستقیم توی چشمام قفل شد....


- این اولین زخمی نیست که برمی‌دارم.


& ولی ممکنه بدتر بشه.


چند ثانیه سکوت بینمون حاکم شد ...


بعد جونگ‌کوک آروم فنجون قهوه رو برداشت.


- ...ممنون.


برای یک لحظه فکر کردم اشتباه شنیدم...


متعجب نگاهش کردم.

& چی گفتی؟


بدون اینکه نگاهم کنه، جرعه‌ای از قهوه نوشید.


- مجبورم نکن دوباره تکرارش کنم.


ناخودآگاه لبخند خیلی کوچیکی روی لبم نشست..


& باشه... تکرار نکن.


جونگ‌کوک نگاه کوتاهی به من انداخت.
- حالا برو استراحت کن.


دست‌به‌سینه ایستادم..


& اول تو پرونده‌ها رو کنار بذار...





گوشه‌ی لب مین‌جائه که تازه وارد اتاق شده بود، از دیدن کل‌کل همیشگی اون دوتا، به لبخند محوی باز شد.


اما قبل از اینکه چیزی بگه، تلفن روی میز جونگ‌کوک زنگ خورد...


جونگ‌کوک با دیدن اسم روی صفحه، لبخند محو مین‌جائه هم از بین رفت..


فضای اتاق دوباره سنگین شد.....


_____________________________


⭐️ادامه دارد.....


بازنشر بکنید


مرسی از حمایتاتون،خیلی برام ارزش داره🌾
دیدگاه ها (۰)

بوسه مرگ "پارت ۴۱"ویو کوک همون لحظه که برگشتم...چشمم به صورت...

بوسه مرگ "پارت ۴۰"ویو اتتمام مسیر تا عمارت، هیچ‌کس حرفی نزد....

بوسه مرگ "پارت ۲۶"همین که نگاهش با نگاه من گره خورد، سریع صو...

بوسه مرگ "پارت ۲۰"با بی‌حوصلگی از پله‌ها پایین رفتم..بوی قهو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط