انتقام در لباس عشق:)
انتقام در لباس عشق:)
پارت 4
(ویو چهوون)
در انباری رو باز کردم و با خیال راحت قدم گذاشتم توی راهرو...
فقط باید برمیگشتم اتاقم، رژم رو درست میکردم و وانمود میکردم هیچ اتفاقی نیفتاده...
ساده بود خیلی هم ساده بود " کیف عزیزمم کیفف"
تا اینکه سرم رو بلند کردم و...
تهیونگ رو دیدم "ریدی تو خودت نه؟ 🌚"
همونجا چند قدم جلوترم با دستهای توی جیب شلوارش و یه قیافه ی اخمو " اینجوری 😒 "
لبخندم خشک شد:
_ کجا بودی؟ "پیش اقاییش"
+ سلام به تو هم داداش گلم..
_ چهوون
+ جانم؟
نگاهش از چشمهام پایین اومد و روی لبهام ثابت موند... " صلوات.. "
چند ثانیه چیزی نگفت..
بعد ابروهاش آروم رفت بالا
_ رژت کجاست؟
مغزم برای چند لحظه خاموش ش:
+ چی؟
_ رژ لبت کجاست؟
ناخودآگاه لبهام رو به هم فشار دادم..
اشتباه کردم
چون نگاه تهیونگ تیزتر ش:
_ آها..
+ آها چی؟
_ هیچی
از کنارش رد شدم:
_ وایسا
ایستادم..
+ جانم ته؟؟
_ توی انباری چیکار میکردی؟
+ دنبال یه چیزی میگشتم
_ چی؟
+ یه چیزی دیگه
تهیونگ چند لحظه نگام کرد بعد خیلی آروم پرسید:
_ جونگهیون هم دنبال همون یه چیزی میگشت؟
لعنتی... "ریدی عزیزکم ریدییییی"
پس دیده بود
نه، شاید فقط حدس میزد...
شاید ..
_ چهوون دارم باهات حرف میزنم
برگشتم سمتش:
+ خب؟
_ با جونگهیون بودی؟
+ نه
جوابم زیادی سریع بود..
تهیونگ سرش رو یهکم کج کرد:
_ باشه
+ واقعا نبودم
_ من که چیزی نگفتم
+ پس چرا اونجوری نگام میکنی؟
_ چهجوری؟
+ همینجوری
لبخند خیلی ریزی گوشهی لبش نشست:
_ بیا اینجا
+ برای چی؟
_ چهوون...
با اکراه رفتم جلو...
تهیونگ دستش رو بالا آورد و با انگشت شستش گوشهی لبم رو پاک کرد...
وقتی رد کمرنگ رژ روی انگشتش موندلبخندش کاملا محو شد
نگاهش رو از انگشتش گرفت و مستقیم توی چشمهام نگاه کرد:
_ تو و جونگهیون با همید؟
قلبم یه ضربهی محکم زد..
این بار نتونستم سریع جواب بدم...
تهیونگ همون سکوت کوتاه رو دید:
_ جدی میپرسم، چهوون
+ تهیونگ...
_ چند وقته؟
+ چی چند وقته؟
_ با من این بازی رو نکن.. " میخوای کیو خر کنی خانوم کیم؟ برادتون اقای کیم رو؟ ریپپپ"
لحنش بلند نبود، اما جدیتر از همیشه شده بود:
_ چند وقته باهاشی؟
نگاهم رو دزدیدم:
+ یه مدت...
تهیونگ نفسش رو آهسته بیرون داد و دستش رو به کمرش زد:
_ یه مدت یعنی چقدر؟
+ نمیدونم، چند ماه...
چند ثانیه سکوت کرد بعد پرسید:
_ بابا میدونه؟
+ نه
_ مامان؟
+ نه
_ پس من چرا باید از روی رژ پاکشده بفهمم خواهرم دوستپسر داره؟
+ آرومتر همه میشنون..
_ اتفاقا خوبه بشنون، شاید یکی بیاد بهم بگه اینجا چه خبره..
+ تهیونگ
_ چیه؟
+ دوستش دارم " چه روتم هه جلو داداشت اینو میگی🐥"
حرفم که از دهنم بیرون اومد، هر دومون ساکت شدیم..
تهیونگ نگام کرد
منم لبم رو گاز گرفتم و آرومتر ادامه دادم:
+ جونگهیون آدم بدی نیست...
_ من گفتم آدم بدیه؟
+ پس چرا عصبانیای؟
_ چون تو خواهر منی
+ این که دلیل نمیشه
_ برای من میشه وقتی میبینم یواشکی توی انباری شرکت با یکی قرار میذاری و بعد با رژ پاکشده میای بیرون..
صورتم داغ شد:
+ وای خدا میشه انقدر بلند نگی؟
تهیونگ دستش رو روی صورتش کشید:
_ من واقعا نمیدونم با تو چیکار کنم
+ هیچی فقط خوشحال باش خواهرت عاشق شده.. "چند وقت دیگه که خواستی از ازدواج عشقت زار بزنی میبینمت"
نگاهش کردم و سعی کردم لبخند بزنم
اما اون هنوز جدی بود:
_ خودش میدونه با کی طرفه؟
+ منظورت چیه؟
_ یعنی میدونه اگه یه روز ناراحتت کنه، من ولش نمیکنم؟
چشمهام گرد شد:
+ تهیونگ اون ناراحتم نمیکنه " کیییییی بهتر از من برات میمیرهههه😑"
_ امیدوارم " ببین تهیونگم میدونه فقه تو خری"
بعد گوشیش رو از روی میز کوچیکی کنار دیوار برداشت..
من با شک نگاهش کردم:
+ داری چیکار میکنی؟
_ هیچی
+ تهیونگ...
_ شمارهش رو دارم..
با وحشت پریدم سمتش:
+ نههههه زنگ نزن
گوشی رو بالای سرش گرفت تا نتونم بهش برسم:
_ چرا؟ دوستپسرته دیگه بذار باهاش سلامعلیک کنم..
+ این سلامعلیک نیست، تو میخوای خفهش کنی
_ هنوز که کاری نکردم
+ قیافهت میگه چرا
تهیونگ بالاخره خندید، اما فقط برای چند ثانیه..
بعد گوشی رو پایین آورد و با انگشت به پیشونیم زد:
_ فعلا برو رژتو درست کن...
+ یعنی بخشیده شدم؟
_ نه
+ تهیونگ
_ و به جون خودت چهوون اگه بفهمم به خاطر این رابطه داری از خودت میگذری یا چیزی رو ازم قایم میکنی که بهت آسیب میزنه، دیگه شوخی ندارم..
این بار جواب ندادم
چون میدونستم پشت اون همه غیرت و اخم، واقعا نگرانمه
آروم دستش رو گرفتم..
+ چیزی نیست که بخوام به خاطرش خودمو اذیت کنم دوستش دارم، همین...
پارت 4
(ویو چهوون)
در انباری رو باز کردم و با خیال راحت قدم گذاشتم توی راهرو...
فقط باید برمیگشتم اتاقم، رژم رو درست میکردم و وانمود میکردم هیچ اتفاقی نیفتاده...
ساده بود خیلی هم ساده بود " کیف عزیزمم کیفف"
تا اینکه سرم رو بلند کردم و...
تهیونگ رو دیدم "ریدی تو خودت نه؟ 🌚"
همونجا چند قدم جلوترم با دستهای توی جیب شلوارش و یه قیافه ی اخمو " اینجوری 😒 "
لبخندم خشک شد:
_ کجا بودی؟ "پیش اقاییش"
+ سلام به تو هم داداش گلم..
_ چهوون
+ جانم؟
نگاهش از چشمهام پایین اومد و روی لبهام ثابت موند... " صلوات.. "
چند ثانیه چیزی نگفت..
بعد ابروهاش آروم رفت بالا
_ رژت کجاست؟
مغزم برای چند لحظه خاموش ش:
+ چی؟
_ رژ لبت کجاست؟
ناخودآگاه لبهام رو به هم فشار دادم..
اشتباه کردم
چون نگاه تهیونگ تیزتر ش:
_ آها..
+ آها چی؟
_ هیچی
از کنارش رد شدم:
_ وایسا
ایستادم..
+ جانم ته؟؟
_ توی انباری چیکار میکردی؟
+ دنبال یه چیزی میگشتم
_ چی؟
+ یه چیزی دیگه
تهیونگ چند لحظه نگام کرد بعد خیلی آروم پرسید:
_ جونگهیون هم دنبال همون یه چیزی میگشت؟
لعنتی... "ریدی عزیزکم ریدییییی"
پس دیده بود
نه، شاید فقط حدس میزد...
شاید ..
_ چهوون دارم باهات حرف میزنم
برگشتم سمتش:
+ خب؟
_ با جونگهیون بودی؟
+ نه
جوابم زیادی سریع بود..
تهیونگ سرش رو یهکم کج کرد:
_ باشه
+ واقعا نبودم
_ من که چیزی نگفتم
+ پس چرا اونجوری نگام میکنی؟
_ چهجوری؟
+ همینجوری
لبخند خیلی ریزی گوشهی لبش نشست:
_ بیا اینجا
+ برای چی؟
_ چهوون...
با اکراه رفتم جلو...
تهیونگ دستش رو بالا آورد و با انگشت شستش گوشهی لبم رو پاک کرد...
وقتی رد کمرنگ رژ روی انگشتش موندلبخندش کاملا محو شد
نگاهش رو از انگشتش گرفت و مستقیم توی چشمهام نگاه کرد:
_ تو و جونگهیون با همید؟
قلبم یه ضربهی محکم زد..
این بار نتونستم سریع جواب بدم...
تهیونگ همون سکوت کوتاه رو دید:
_ جدی میپرسم، چهوون
+ تهیونگ...
_ چند وقته؟
+ چی چند وقته؟
_ با من این بازی رو نکن.. " میخوای کیو خر کنی خانوم کیم؟ برادتون اقای کیم رو؟ ریپپپ"
لحنش بلند نبود، اما جدیتر از همیشه شده بود:
_ چند وقته باهاشی؟
نگاهم رو دزدیدم:
+ یه مدت...
تهیونگ نفسش رو آهسته بیرون داد و دستش رو به کمرش زد:
_ یه مدت یعنی چقدر؟
+ نمیدونم، چند ماه...
چند ثانیه سکوت کرد بعد پرسید:
_ بابا میدونه؟
+ نه
_ مامان؟
+ نه
_ پس من چرا باید از روی رژ پاکشده بفهمم خواهرم دوستپسر داره؟
+ آرومتر همه میشنون..
_ اتفاقا خوبه بشنون، شاید یکی بیاد بهم بگه اینجا چه خبره..
+ تهیونگ
_ چیه؟
+ دوستش دارم " چه روتم هه جلو داداشت اینو میگی🐥"
حرفم که از دهنم بیرون اومد، هر دومون ساکت شدیم..
تهیونگ نگام کرد
منم لبم رو گاز گرفتم و آرومتر ادامه دادم:
+ جونگهیون آدم بدی نیست...
_ من گفتم آدم بدیه؟
+ پس چرا عصبانیای؟
_ چون تو خواهر منی
+ این که دلیل نمیشه
_ برای من میشه وقتی میبینم یواشکی توی انباری شرکت با یکی قرار میذاری و بعد با رژ پاکشده میای بیرون..
صورتم داغ شد:
+ وای خدا میشه انقدر بلند نگی؟
تهیونگ دستش رو روی صورتش کشید:
_ من واقعا نمیدونم با تو چیکار کنم
+ هیچی فقط خوشحال باش خواهرت عاشق شده.. "چند وقت دیگه که خواستی از ازدواج عشقت زار بزنی میبینمت"
نگاهش کردم و سعی کردم لبخند بزنم
اما اون هنوز جدی بود:
_ خودش میدونه با کی طرفه؟
+ منظورت چیه؟
_ یعنی میدونه اگه یه روز ناراحتت کنه، من ولش نمیکنم؟
چشمهام گرد شد:
+ تهیونگ اون ناراحتم نمیکنه " کیییییی بهتر از من برات میمیرهههه😑"
_ امیدوارم " ببین تهیونگم میدونه فقه تو خری"
بعد گوشیش رو از روی میز کوچیکی کنار دیوار برداشت..
من با شک نگاهش کردم:
+ داری چیکار میکنی؟
_ هیچی
+ تهیونگ...
_ شمارهش رو دارم..
با وحشت پریدم سمتش:
+ نههههه زنگ نزن
گوشی رو بالای سرش گرفت تا نتونم بهش برسم:
_ چرا؟ دوستپسرته دیگه بذار باهاش سلامعلیک کنم..
+ این سلامعلیک نیست، تو میخوای خفهش کنی
_ هنوز که کاری نکردم
+ قیافهت میگه چرا
تهیونگ بالاخره خندید، اما فقط برای چند ثانیه..
بعد گوشی رو پایین آورد و با انگشت به پیشونیم زد:
_ فعلا برو رژتو درست کن...
+ یعنی بخشیده شدم؟
_ نه
+ تهیونگ
_ و به جون خودت چهوون اگه بفهمم به خاطر این رابطه داری از خودت میگذری یا چیزی رو ازم قایم میکنی که بهت آسیب میزنه، دیگه شوخی ندارم..
این بار جواب ندادم
چون میدونستم پشت اون همه غیرت و اخم، واقعا نگرانمه
آروم دستش رو گرفتم..
+ چیزی نیست که بخوام به خاطرش خودمو اذیت کنم دوستش دارم، همین...
- ۳.۳k
- ۱۷ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط